پروسه اقدام دومین دخترم
من دوست داشتم زودی دومی رو بیاریم اما راشین انقد تو سن پایین بستری شد و تشنج کرد و بد غذا بود که حسین خیلی ترسید. وقتی ۳سالش بود همش به حسین میگفتم اگر میخوای الااااان وقتشه... اونم میگفت حالا فعلا نه...
۵سالش اینا که شد، دیگه من گفتم نمیخوام فعلا...همونم بچه بودم اوردم، اصلا ما فامیلیم رو چه حساب بچه اوردیم؟ چه بی فکریم ما و... دیگه دیدم خیلی مغزم تو یه دایره بطلان میچرخه، با دوستم که روانشناسه صحبت کردم... چندین جلسه با دوستم و به این نتیجه رسیدم که مغزم زر میزنه😂😂😂 راشین کلاس اول نرفته بود که ما اقدام میکردیم و نمیشد... ۶ماه به صورت پیگیری تخمک گذاری مصرانه اقدام داشتیم و بعد از ۶ماه خوشگل خانوم رو باردار شدم. ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم باردار باشم،خونه دوستم یه دمنوش غلیظ زعفروووون خوردم. فرداش خونه تکونی داشتم تخت به اون سنگینی خونه رو تنهایی کلا بلند کردم و هزار و یک حرکت دیگه... بعد دیدم چرا پریود نمیشم... بی بی چک خریدم. حسین میگفت بابا الکی پول چی میدی... دو روز صبر کن میشی... بی بی چک رو زدم و در کمال ناباوری باردار بودم😂


اقدام به بارداری سوم
این سری هم حسین و هم خودم میگفتیم زودی بعد از دومی سومی رو میاریم... من تو فکرم بود آی یو آی بکنیم. وقتی مهرشین ۱سالش شد به حسین گفتم من اونقدری برام مهم نیست که برای جنسیت آی یو آی کنم. ولی اگر تو برات مهمه و ۱۰،۱۵سال دیگه حسرت پسر داشتن میخوری بریم آی یو آی... گفت نه... برای من انقد مهم نیست. هرچی خدا بده... گفتم حله...
بیا اقدام کنیم باز مثل مهرشین چندین ماه طوووول میکشه... گفت باشه...
و زد و سر اولین اقدام گرفت😅😂
برگام ریخته بود بی بی چکم مثبت بود... و اینکه البته خدا خواست و پسر شد نی نی...

۲۱ پاسخ

کاش آدمای مثل شما تکثیر شن
از بس با ذوق و قشنگ بیان کردی
آفرین قشنگم انشالله که سه تا دسته گل تربیت کنی و مایه افتخارتون شن

حتما تهوع نداشتی و بارداریات راحت بودن .من انقد تهوع داشتم و زیر سرم رفتم که تصمیمون بر این شد که همین یدونه رو خدا برامون سالم نگه داره دیگ تمام 😅😅😅😅

من بچه زیاد خیلی دوست ایشالا خدا توان بده پول زیااااد بده آدم ۴ ۵ تا میاره چرا نیاره از نعمت باید استفاده کرد 😅😉

راضیم ازت🤣🤣🤣

چقدر خوب 🥹🥹😍

منم فاصله بچه اول و دومم ده ساله
ولی سومی رو دوسال بعد میارم

چخوب😍ماشالله بهت
منم از اول تصمیم سه تارو داشتم
اولی ک رفت🖤
دومی داره میاد
سومی رو بشدت میخوام پسر باشه و زود بیاد ولی همه میگن خوب نیس و این حرفا
دلم میخواد بعد ۶ ماهگی بچم برم ای وی اف
دودلم میکنن عوارض داره
ولی خیلیارو دیدم ک آوردن و خوبن
چی میشد زنا ک انقد زحمت میکشن حداقل درگیر ناراحتیای روحی و تغییرات هورمونی نمیشدن؟؟؟😊

ماشاالله خدا حفظشون کنه منم خیلی بچه دوس دارم😍حالا بازم پسرت بزرگ شد ایشالله براش ی داداش دیگه ام میارید با این روحیه😂دیگه تکمیله تکمیل میشید

وقتی مردت خوب باشه مشکلی با بارداری و بچه دار شدن نداری

خدا حفظ کنه بچه های گلت

جالب بود
سه تا خواسته تو این دوران کم میبینم

فکر کنم منم با همین پروسه پیش برم😂

ماشالله حسین اقا

خداحفظشون کنه عزیزم

خیلی بامزه تعریف کردین
خونوادتون برقرار و سلامت باشه همیشه❤️💕

دوتا دخترت چندسالشونن

چه خوب الهی برات بمونه وپسرخوبی باشه .خوشحال شدم خوندم

خیلی شیرین نوشته بودی
خدا هر سه شونو حفظ‌کنه عزیزم

خوب شد پسر شد وگرنه هنوز داشتی می آوردی🤣🤣🤣

زایمانات طبیعی بودی یا سزارین

خواهر چه حوصله ای داشتی 🫠

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
مامان سوین🥿🎀 مامان سوین🥿🎀 ۲ ماهگی
فقط اونایی ک خیلی وقته اقدامی هستن که باردار شن بیان تایپیکم
.
.
.
.من اقدام بودم ک باردار شم ولی نمیشد ک نمیشد🥲دو سال گذشت فک میکردم یه مشکلی‌دارم با این حال هرماه تا یه روز از وقت پریودیم میگذشت بی بی چک میخریدم و هربار که منفی میشد یه بچه خیالی رو از دست میدادم و گریه میکردم سال سوم تصمیم گرفتیم بریم دکتر ببینیم مشکل از چیه
سونوم کرد گفت تنبلی تخمدان نداری برا همسرم ازمایش اسپرم نوشت اونم مشکلی نداشت بهم گفت برو این ماه که پریود شدی بیا سونو کنمت من اومدم و پریود نشدم بی بی چکم خود ب خود مثبت شد😍باورم نمیشد ذوق زده شده بودم رفتیم سونو و....بچمم پسر بود اسمشم انتخاب کردیم تو ماه پنجم بارداریم بودم ک شکمم شروع ب درد کرد نگو دردای زایمان بود رفتیم بیمارستان گفتن رحمت باز شده داری زایمان میکنی بچم زایمان زودرس شد و برام نموند💔حالا بگذریم چقد اذیت شدم و....خلاصه گفتن ۶ ماه صبر کن بعدش دوباره اقدام کنن
منم بشدت میخاستم دوباره باردار شم ک کمتر احساس دلتنکی کنم میدونستمم باز اقدام کنم خیلی طول میکشه برا همون آی یو ای کردم و باردار شدم
(بقیش تو تاپیک بعدی میزارم)
مامان فندق مامان فندق هفته بیست‌وسوم بارداری
میخوام در مورد خودم و بارداریم صحبت کنم چون دیدم بعضیا چقد نگرانن من ۳ سال بود سر خونه خودم بودم و اصلا اقدام نکرده بودم برای بارداری دیگه ابان ۱۴۰۴ فهمیدم تنبلی تخمدان گرفتم و وزنمم بشدت رفته بود بالا غیر طبیعی خیلی ناراحت بودم خیلی گفتم دیگه بچه دار شدن خیلی سخت میشه برام و بچه دار نمیشم تا بهمن قرص جلو گیری خوردم
برای تنبلی و کیست تخمدان ماه اخر من صفرام مشکل پیدا کرد با معدم من وسط دوره قرص جلو گیری قطع کردم در حد یکی دوتا رابطه هم من جلو گیری نداشتم به بعدش داشتم
حتی تو اسفند من اسکن هسته ای و ام ار ای و انواع اقسام دارو هارم استفاده کردم
دیدم تو عید دوباره ۷ ردز پریودم عقب افتاده گفتم دوباره تنبلی تخمدانم اذیت میکنه دیگه گفتم نکنه حامله ام اخه منکه یکی دوبارم رابطه ازاد نداشتم بی بی چک زدم ۳ فروردین و دیدم مثبت شد هم خوشحال شدم هم ترسیدم که من همه کار کردم نکنه بچه چیزی باشه
ولی خدا اینقد بزرگه که لطفشو شامل حال ما کرد
تو ۴ ماه من دوبار خونریزی افتادم و ۴۰ روز خونه مادرم موندم برای جفت پایین و هماتوم تا الان که هداروشکر حل شده در کل بارداری بشدت پر استرسی داشتم و بشدت نگران بودم ولی تا اینجا خدا لطفشو شامل حال ما کرد
خواستم بگم من در کمال ناباوری حامله شدم و تا اینجا اومدم ایشاالله از این به بعدم خدا هست
نترسید و امیدتون به خدا باشه اون شیشه رو کنار سنگ نگه میداره و امید وارم همه کسایی که چشم انتظارن خدا دامنشونو سبز کنه❤️
مامان مهرسام مامان مهرسام ۲ ماهگی
خانوما بیاین از اولین روزی که فهمیدین باردارین تعریف کنید
منکه دوماه تو اقدام بودم هرماه پریود میشدم کلی گریه زاری میکردم خودمو اذیت میکردم با خودم میگفتم نکنه باردار نشم نکنه هرماه باید چشم انتظار بشم خلاصه رفتم تحت نظر دکتر برام تمام آزمایش هارو نوشت خداروشکر همش خوب بود بعد از پریودی تو تاریخ سیکل سکس انجام میدادم گفتم اینسری هم نمی گیره استرس نداشتم دیگه رها کرده بودم بهش فکرم نمیکردم تا خدا بخواد واقعا نمیشه ماه بعد ۳روز پریود نمی شدم درد پهلو و کمر داشتم گفتم حتما طبیعیه بعد روز ۴گفتم همسرم بی بی چک گرفت وقتی رفتم تست زدم ساعت ۹نیم شب بود دم در منتظر بود شوهرم میگفت استرس نداشته باش خودش تند تند راه میرفت جلو در دستشویی خلاصه بعد دودقیقه دوتا خطر قرمز افتاد رو بی بی چک من خودم از شدت ذوق فقط چشمام گرد شده بود تند تند اشکام سرازیر میشد وقتی اومدم بیرون از توالت شوهرم گفت اینسری هم نشد عیب نداره فدای سرت وقتی بی بی چک بهش نشون دادم انقدر بلند بلند گریه میکرد
واقعا از خدا میخوام همه دامن شون سبز بشه صاحب اولاد بشن چشم انتظاری سخته