۱۲ پاسخ

منم برا اومدن پسر دومم اصلا خوشحال نبودم برا هیچ کدوم کاراش ذوق نکردم طفلک بچم بعد زایمانم رفت تو دستگاه روز سوم به زور خواستم مرخصش کنن برم خونه همش دلم به حال اولی می‌سوخت الان پشیمونم میگم بچم گناه داشت زیاد براش سیسمونی نخریدم چون اصلا دوسش نداشتم بعد بدنیا اومدنش افسردگی گرفتم فکر میکردم چقدر دوتا بچه پشت سره هم سخته عقل نداشتم اون موقع

من واسه دوتا دخترا همینطوری ذوق داشتم ولی این سومیو چون امادگیشو نداشتم زیاد ذوق نکردم حتی تا پنج ماهگی به کسی نگفتم باردارم

چشم انتظاری خیلی سخته...امیدوارم خدا به زودی بعد این نینی ی نینی خدا خواسته هم به من بده...انشالله بچم از این بچه های آروم باشه دل‌درد اینا هم نداشته باشه بعدش یهو ی دختر هم بیارم🤩🤩🤩🤩

من خیلی زود باردار میشم زودتر از چیزی که فکرشو کنی ولی حسرتش میموند به دلم چون تا میومدم ذوق کنم با بی بی چکم وازمایشم بارداریم تموم میشد ،😓 خداروصدهزار مرتبه شکر که دخترم موند تو دلم . چون دیگه واقعا تحمل غم چهارم و نداشتم . شوهرم میگه هیچوقت اون صحنه ای که ۷ صبح داشتی با ذوق تو خیابون های خلوت می‌رفتی سمت آزمایشگاه از جلو چشم نمیره منظورش همون موقعی که سقط شد

منم دوست داشتم چند ماه اقدام کنم منتظر باشم بعد باردار بشم ولی سر دوتاشون همون ماه اول باردار شدم

ولی من با وجود ی دختر یکسال و دو ماهه ک پریودم عقب زد و رفتم آزمایش وقتی جوابشو گرفتم بازم از خوشحالی گریه کردم
اوایل میگفتم نمی‌خوام و زود بود و اینا ولی همیشه ته دلم خداروشکر میکردم ک این نعمت و بهم داد
شما هم قطعا از ته دل خوشحال بودین ولی یهویی شدنه بهتون شک دست داده بود

ولی وقتی اولی رو با دکتر رفتن و انتظار باردار شدی و حتما تو اون دو سال خیلی نا امید شدی این دفعه هم نباید ناراحت می‌شدی چون خدا تو رو دوباره لایق مادر بودن دونسته و تا خدا نخواد حتی یک برگ از درخت نمیفته از الان میتونی ذوقش رو داشته باشی دو تا بچه که میخواستی حالا یکم زودتر سورپرایز شدی

الهی😍
منم دوس داشتم یهویی باردار بشم سوپرایز بشم شوهرم سوپرایز کنم😂😂

خداحفظ کنه گل پسر رو

مهم اینه الآن برای داشتنش خوشحالی و خدا اینو میدونه❤️

باید خدارو هزار مرتبه شکر کنی

من واسه جفتشون ذوق کرده بودم اشک می ریختم اولی برای بارداری دومی بعد سونو جنسیت خیلی لذت بخش بود خیلی

سوال های مرتبط

مامان دخملی مامان دخملی هفته سی‌وهفتم بارداری
مامان پرنسس🥿🎀 مامان پرنسس🥿🎀 هفته بیست‌وپنجم بارداری
فقط اونایی ک خیلی وقته اقدامی هستن که باردار شن بیان تایپیکم
.
.
.
.من اقدام بودم ک باردار شم ولی نمیشد ک نمیشد🥲دو سال گذشت فک میکردم یه مشکلی‌دارم با این حال هرماه تا یه روز از وقت پریودیم میگذشت بی بی چک میخریدم و هربار که منفی میشد یه بچه خیالی رو از دست میدادم و گریه میکردم سال سوم تصمیم گرفتیم بریم دکتر ببینیم مشکل از چیه
سونوم کرد گفت تنبلی تخمدان نداری برا همسرم ازمایش اسپرم نوشت اونم مشکلی نداشت بهم گفت برو این ماه که پریود شدی بیا سونو کنمت من اومدم و پریود نشدم بی بی چکم خود ب خود مثبت شد😍باورم نمیشد ذوق زده شده بودم رفتیم سونو و....بچمم پسر بود اسمشم انتخاب کردیم تو ماه پنجم بارداریم بودم ک شکمم شروع ب درد کرد نگو دردای زایمان بود رفتیم بیمارستان گفتن رحمت باز شده داری زایمان میکنی بچم زایمان زودرس شد و برام نموند💔حالا بگذریم چقد اذیت شدم و....خلاصه گفتن ۶ ماه صبر کن بعدش دوباره اقدام کنن
منم بشدت میخاستم دوباره باردار شم ک کمتر احساس دلتنکی کنم میدونستمم باز اقدام کنم خیلی طول میکشه برا همون آی یو ای کردم و باردار شدم
(بقیش تو تاپیک بعدی میزارم)
مامان وروجک مامان وروجک روزهای ابتدایی تولد
هیچوقت فکر نمی‌کردم همون جنینی که وقتی بی بی چکم با اون دو خط پر رنگ خبر حضورشو اومدنشو بهم داد تا خود صبح گریه میکردم وازش متنفر بودم ، اونو نابود کننده کل آرزو هامو برنامه هام میدونستم یه مانع که دستو پامو می‌بنده
بهش میگفتم ناخواسته ، میگفتم مهمون ناخونده ، مزاحم کوچولویی که خیلی زود اومده
تو سونو هام منتظر یه مشکل بودم که براش پیش بیادو همه چی تموم شه برگردم به زندگی دو نفره ای که تازه شروع کرده بودیمو برنامه هام بدون مزاحم
متوجه نبودم داره کم کم با بزرگ شدنش ریشه تو وجودم تو قلبم میدوونه متوجه نبودم وقتی فکر انداختنش تو ذهنم میاد ناخودآگاه اشکام میریزه و از خودم متنفر میشم
از همون مزاحم تبدیل شد به « حالا اگه دختر باشه شاید بتونم باهاش کنار بیام »
این پسر کوچولو الان همه جون منه روز شمار اومدنشم بیشتر از همه مشتاق بغل کردنشم ، مشتاق بوسیدنش ، بوییدنش ، دیدنش
اون لباسایی بود که هدیه براش میاوردنو مینداختم گوشه کمد الان هر روز بغل میگیرم تصور میکنم لحظه پوشیدنشو
الان ته همه آرزو هامو برنامه هایی که فکر میکردم نابود شده ختم میشه به همون مهمون کوچولویی که الان صاحبخونه قلب مامانشه
آرزوی یه مادر خوب بود ، یه مادر مسئولیت پذیر ، یه مادر همراه و آگاه برنامه ی یه تربیت عالی
امروز وقتی چشمم میفته به تاپیک اون اقدام های بی ثمر و چشم های منتظر، به اون بی بی چک هایی که منفی میشه و امیدی که برای بار چندم ناامید شد شرمنده میشم شرمنده ی نگاه پر مهری که خدا بهم کرد و من اون رو زهر چشم میدونستم
خواستم این تاپیک اینجا باشه تا هر لحظه جلو چشمم باشه و بخونمش و به اندازه تمام اون ناشکری هایی که کردم سپاسگزار باشم
مامان مهرسام👶💙 مامان مهرسام👶💙 هفته بیست‌وششم بارداری
خانوما بیاین از اولین روزی که فهمیدین باردارین تعریف کنید
منکه دوماه تو اقدام بودم هرماه پریود میشدم کلی گریه زاری میکردم خودمو اذیت میکردم با خودم میگفتم نکنه باردار نشم نکنه هرماه باید چشم انتظار بشم خلاصه رفتم تحت نظر دکتر برام تمام آزمایش هارو نوشت خداروشکر همش خوب بود بعد از پریودی تو تاریخ سیکل سکس انجام میدادم گفتم اینسری هم نمی گیره استرس نداشتم دیگه رها کرده بودم بهش فکرم نمیکردم تا خدا بخواد واقعا نمیشه ماه بعد ۳روز پریود نمی شدم درد پهلو و کمر داشتم گفتم حتما طبیعیه بعد روز ۴گفتم همسرم بی بی چک گرفت وقتی رفتم تست زدم ساعت ۹نیم شب بود دم در منتظر بود شوهرم میگفت استرس نداشته باش خودش تند تند راه میرفت جلو در دستشویی خلاصه بعد دودقیقه دوتا خطر قرمز افتاد رو بی بی چک من خودم از شدت ذوق فقط چشمام گرد شده بود تند تند اشکام سرازیر میشد وقتی اومدم بیرون از توالت شوهرم گفت اینسری هم نشد عیب نداره فدای سرت وقتی بی بی چک بهش نشون دادم انقدر بلند بلند گریه میکرد
واقعا از خدا میخوام همه دامن شون سبز بشه صاحب اولاد بشن چشم انتظاری سخته