خانوما بیاین از اولین روزی که فهمیدین باردارین تعریف کنید
منکه دوماه تو اقدام بودم هرماه پریود میشدم کلی گریه زاری میکردم خودمو اذیت میکردم با خودم میگفتم نکنه باردار نشم نکنه هرماه باید چشم انتظار بشم خلاصه رفتم تحت نظر دکتر برام تمام آزمایش هارو نوشت خداروشکر همش خوب بود بعد از پریودی تو تاریخ سیکل سکس انجام میدادم گفتم اینسری هم نمی گیره استرس نداشتم دیگه رها کرده بودم بهش فکرم نمیکردم تا خدا بخواد واقعا نمیشه ماه بعد ۳روز پریود نمی شدم درد پهلو و کمر داشتم گفتم حتما طبیعیه بعد روز ۴گفتم همسرم بی بی چک گرفت وقتی رفتم تست زدم ساعت ۹نیم شب بود دم در منتظر بود شوهرم میگفت استرس نداشته باش خودش تند تند راه میرفت جلو در دستشویی خلاصه بعد دودقیقه دوتا خطر قرمز افتاد رو بی بی چک من خودم از شدت ذوق فقط چشمام گرد شده بود تند تند اشکام سرازیر میشد وقتی اومدم بیرون از توالت شوهرم گفت اینسری هم نشد عیب نداره فدای سرت وقتی بی بی چک بهش نشون دادم انقدر بلند بلند گریه میکرد
واقعا از خدا میخوام همه دامن شون سبز بشه صاحب اولاد بشن چشم انتظاری سخته

۱۴ پاسخ

چقدررررر قشنگ بود همه کامنت ها🥺🤲🏼🐣الهی بشادی نی نی هاتون رو بغل بگیرین♥️🤲🏼👶🏻

نمیدونم چرا اون ماه به دلم افتاده بود شده هر روز بیبی چک زدم از ده روز به موعد با اینکه علائم نداشتم هر روز زدمو ناامید نشدم تا روز موعدم هاله داد قشنگ یادمه یکشنبه ساعت ۱ونیم ظهر بود 😍😍

من دوتا بچه دارم با فاصله سنی 7 سال به سومی خیلی‌ فکر میکردم ولی میگفتم این هم فاصله سنیش با پسر دوم زیاد میشه همون چالش ها رو باید پشت سر بزارم خیلی‌ استرس داشتم همش فکرم مشغول بود که سومی رو بیارم یا نه روز اربعین رفتیم حرم رو بروی حرم نشستیم گفتم یا امام حسین خودت میدونی تو دلم چه آشوبی هست نمیدنم چی درست هست چی اشتباه اگه به صلاح مون هست خودت ما رو تو این مسیر بزار اگر هم میتونیم و باز هم به صلاح مون هست دوقلو بهم بده با هم بزرگ بشن 15 روز بعد تقریبا در کمال ناباوری فهمیدم باردارم و وقتی برای سونی تشکیل قلب رفتم دکتر بهم گفت دوقلو هستن 😭😭😭 این قدر شوکه شده بودم تمام بدنم لرز گرفته بود ان شاءالله لایق باشم امام حسینی تربینشون کنم

من قبل اینکه بخوام بچه دار شیم رفتیم زیر نظر دکتر
و واقعا دکتر خوبی بود و هست همچنان
من حس میکنم ادم باید بیخیال بچه بشه تا خدا بهش بده.یا یجا خونده بودم میگفت بچه وقتی نمیاد که شما بهش نیاز دارین وقتی میاد که روحتون بهش نیاز داره.خلاصه ۱ سال و نیم اقدام میکردیم و نه من مشکلی داشتم نه همسرم.بعد خرماهم میگفتیم اگه این ماه حامله بشم بچم چه ماهی بدنیا میاد
۲ ۳ ماهی بود که بیخیال شده بودیم و دیگه این صحبتا نبود.طی این مدتم خیلی دیگه بهمون فشار اومده بود که اگه مشکلی نیست پس چرا نمیشه.چرا یکی با اولین اقدام میشه یکی نه...خلاصه تصمیم گرفته بودم خودمو مشغول کارای دیگه کنم که بیخیالش بشم
و یبار ۴ روز از پریودم گذشته بود به اصرار شوهرم بی بی چک زدم.اخه پیش اومده بود بی بی چک میزدم فرداش پریود میشدم
اون شبم یادمه گفتمش بابا الکی دارم تست میزنم.یهو دیدم ۲ تا خط پررنگ قرمز شد.باورم نمیشد.خیلی حس قشنگی بود اصلا قابل مقایسه با هیچ حسی نیست.همسرمم خیلی خوشحال شد.ایشالله هرکی میخواد خدا بهش بده اصلا چشم انتظاری نکشه.سخت ترین چشم انتظاریه دنیاس

منم که سقط مکرر بود ماه قبلش رفتم برای تشکیل پرونده قره کلی آزمایش و.... نوشت برای من همسرم ک هزینه هایش زیاد بود همسرم گفت الان بازار خراب بزار برای عید بریم و اقدام کنیم منم گفتم اوکی و کار خواستی هم نکردم ن مثل قبلا ها ک کلی تقویتی برای خودم شوهرم درست میکردم نکردم یک اتفاقی هم افتاد بود برای خانوادام ک حوصله رابطه هم نداشتم کلا اون ماه دوبار داشتم اونم فقط بخاطر شوهرم پریودی هام منظم بود سه چهار روز دیدم نشدم گفتم ولش بخاطر استرس احتمال عقب افتاده خیلی خسته میشدم دیگ رفتم داروخونه بی بی خریدم ساعت نه شب بود بیبی زدم دیدم بله باردارم فردا صبح هم آزمایش خون دادم بعدازظهر رفتم مطب دکتر ک خانم دکتر من اصلا نمی‌خواستم میخواستم بد عید اقدام کنم آزمایش هارو انجام بدم بخاطر هزینه ش و........ .اونم گفت خداروشکر ک بدون هیچ آزمایشی باردارشدی گفت حالا ب تجربه خودم بهت دارو میدم انشالله که بارداری سالم داشته باشی سنو انجام داد هم ساک هم کیسه زرد تشکیل شده بود و..... از اون روزم ک هر روز کلی استرس و استراحت مطلق و.....کلی دارو و آمپول تا اینجا که آمدیم ایشالله ب بدم خدا خودش نگهدارش باشه ب سلامتی ب بغلم برسون .ب همه اون که منتظر هستن هرچه سریعتر این لحظه شیرین تجربه کن

من جلوگیری داشتم دوباره شک داشتم قرص جلوگیری خوردم جالب اینجا بود که لا پایی بود کارمون 😂😂😂 تا اینکه همش یه حسم میگفت حامله ام ولی اصلا باورم نمیشد چون جلوگیری داشتیم و تصمیم داشتیم سال اینده بچه داربشم دوباره تا اینکه ۱۰ روز مونده بود به پریود شدنم نتونستم تحمل کنم تست انداختم همین که انجام دادم چنان قرمز شد که تا نیم ساعت توی شوک بودم 😂😂😂 بعد ساعت ۴صبح بود شوهرم خواب بود بیدار شد گفت اگه چایی داریم بیار بخوریم ساعت ۵میخواست بره سرکار گفتم اره داریم اوردم گفتم میخوای یه چیزی بگم تا خواب از چشات بپره گفت بگو تا گفتم چشاش 😳😳😳اینجوری شد 😂😂😂😂

من از وقتی اقدام کردم هی فکر میکردم میشه و نشد هر ماه بی بی چک منی میشد هرماه می‌گذشت و منو شوهرم ناامید تر می‌شدیم رفتم زیر نظر دکتر دارو مصرف کردم بازم نشد یک سال گذشت دوسال گذشت کلی دارو و آمپول استفاده کردم و بازم هرماه بی بی چک منفی دیگه از شوهرمم خجالت می‌کشیدم تصمیم گرفتم ای وی اف کنم بعداز یه پروسه سخت ای وی اف که انتقال دادم جنین هاموبعد از چهارده روز که آزمایش دادم وقتی با شوهرم رفتی جواب آزمایش رو بگیریم گفت منفی هست من همونجا دست و پام شل شد میخواستم بیفتم شوهرم گرفتم گفت اشکال ندارع سری بعد بااینکه اونم شک شده بود یه دوهفته ای دپرس بودم بعدش به خودم اومدم گفتم باید دوباره همین ماه انتقال بدم رفتم زیر نظر یه دکتر دیگه انتقال دادم روز دوازده انتقال الکی گفتم یه بی بی چک بزنم وقتی زدم سریع دوخط قرمز افتاد به شوهرم نشون دادم باورش نمیشد وقتی آزمایش خون دادم دیدم شوهرم با گل و جواب ازمایش اومده خونه باورم نمیشد خدا هم منو دید بالاخره 🥺🤗

من بعد از ۶ سال ازدواج و دوبار آی وی اف ناموفق دیگه کلا نا امید شدم یه بار رفتم یه دکتر گاوی بهم گفت هیچ راهی جز تخمگ‌ اهدایی نداری و خیلی هم اصرار داشت که تخمک بگیرم که باهاش دعوام شد و کلا بیخیال دکتر وبچه شدم همسرم هم گفت خدا بخواد بهمون میده بعد از دو سال دو ماه بود که حالم خیلی بد بود همش خسته بودم دلم کمرم شدید درد میکرد شدیدا گرمم بود لخت میخوابیدم دیگه شک کردیم که من یه مرضی چیزی گرفتم یهو به دلم افتاد یه تست بزنم وای.... ۸ صبح جمعه بود وقتی تست زدم و مثبت شد تمام تنم میلرزید اشکم همینجوری میریخت همسرم بیرون بود زنگ زدم بیا منم با خودت ببر وقتی رسید بهش گفتم یه چیزی میخوام بگم ولی صد درصد نیست وقتی بیبی چک نشون دادم فقط گریه کرد هیچی نگفت دوتامون تو شوک بودیم بعدش رفتیم بتا دادیم و بلهههه من تو دلی داشتم 💙💙💙💙اینم معجزه خدا برای ما الهی هزار بار شکر 🌹🌹🌹🌹

من ۶ سال قرص خوردم فقد یک ماه نخوردم سریع باردار شدم ماشاالله گیرایی بالا😂😂

منم ۶ماه بعد سقطم خواستیم اقدام کنیم از استرس سیکل پریودم بهم ریخت ۶ماه دیگ نتونستیم اقدام کنیم بعد قرار شد یه مدت بیخیال شیم بعدش برم دکتر بعد اقدام کنم درست همون ماهی ک این تصمیمو گرفتیم و من واقعا بیخیالش شدم باردار شدم
استرس واقعا روند بارداریو بهم میزنه

برا منم خواب دیدم ب همسرم تعریف کردم با شوخی و خنده گفت میخوای بزایی😂گفتم ن بابا از این خبرا نیست اخه من هفته بعدش تایم دندون پزشکی داشتم رفت سرکار منم با مسخره رفتم ی بی بی زدم هیچ نگاهم نکردم رفتم ب کارام رسیدم بعد چندساعت رفتم دیدم عه مثبته شب ک بهش گفتم میگفت الکی میگی مسخره نکن اصلا باورش نشد گفت خب حالا مبارکت باشه 😂😂 تا وقتی رفتم برای سونو قلب خودشم امد تو دید تا باورش شد

هفته اولی بود که استخدام شده بودم تو مدرسه
پریودم ۵ روز عقب افتاده بوده
صبح قبل رفتن بی بی چک زدم واسه اولین بار بعد یک سال پررنگ شد.
اون روز تو مدرسه من دیگه تو حال خودم نبودم :)
تعطیل هم شدم بلافاصله رفتم بتا دادم دیگه مطمئن شدم که مامان شدم😁

من تنبلی تخمدان داشتم نمیدونستم هی اقدام میکردم نمیشد منم مث ت پریود میشدم همش خودمو اذیت میکردم بعد رفتم پیش دکتر و تحت نظر بودم بعدش ۱ سال دارو خوردم خوب شدم ۲ بار اقدام کردم اولی نشد ولی دومی خداروشکر ک الان هم چیزی ب دیدنش نمونده❤️

تبریک میگم عزیزم انشالله بسلامتی ودل خوش بغلش بگبری

سوال های مرتبط

مامان سوین🥿🎀 مامان سوین🥿🎀 ۲ ماهگی
فقط اونایی ک خیلی وقته اقدامی هستن که باردار شن بیان تایپیکم
.
.
.
.من اقدام بودم ک باردار شم ولی نمیشد ک نمیشد🥲دو سال گذشت فک میکردم یه مشکلی‌دارم با این حال هرماه تا یه روز از وقت پریودیم میگذشت بی بی چک میخریدم و هربار که منفی میشد یه بچه خیالی رو از دست میدادم و گریه میکردم سال سوم تصمیم گرفتیم بریم دکتر ببینیم مشکل از چیه
سونوم کرد گفت تنبلی تخمدان نداری برا همسرم ازمایش اسپرم نوشت اونم مشکلی نداشت بهم گفت برو این ماه که پریود شدی بیا سونو کنمت من اومدم و پریود نشدم بی بی چکم خود ب خود مثبت شد😍باورم نمیشد ذوق زده شده بودم رفتیم سونو و....بچمم پسر بود اسمشم انتخاب کردیم تو ماه پنجم بارداریم بودم ک شکمم شروع ب درد کرد نگو دردای زایمان بود رفتیم بیمارستان گفتن رحمت باز شده داری زایمان میکنی بچم زایمان زودرس شد و برام نموند💔حالا بگذریم چقد اذیت شدم و....خلاصه گفتن ۶ ماه صبر کن بعدش دوباره اقدام کنن
منم بشدت میخاستم دوباره باردار شم ک کمتر احساس دلتنکی کنم میدونستمم باز اقدام کنم خیلی طول میکشه برا همون آی یو ای کردم و باردار شدم
(بقیش تو تاپیک بعدی میزارم)
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۲ ماهگی
۵🌺
یادم رفت بگم که من قبل انتقالم ی شب خواب دیدم تو اتاقم تو گهواره دوتا نوزاد دوقلو دختر هست و من میرم بالا سرشون و میدونم اون دوتا بچه ها برای من هستن🥺
من بعد انتقال رفتم هتل و وسایلم و جمع کردم و همون روز مسیر ۵ ساعته رو برگشتم به شهر فقط صندلی جلو رو خابوندم و دراز کشیدم قبل انتقال چند مدل غذا رو هم اماده کردم و برنج ابکش کردم تا چند روز بسته بندی کردم که بعد انتقال نیازی ب اشپزی نباشه اضافه کنم هیچ کسی تاکید میکنم هیچ کس از خانواده و اطرافیانمون نمیدونست ما تو روند ivf هستیم پس مجبور بودم خودم ب کارام برسم روز سوم انتقال رفتم حمام و روز ۵ رفتم سرکارم ک۷صبح تا۳ بعدظهر مجبور بودم بشینم رو صندلی ولی هر یکساعت بلند میشدم و ده دقیقه ایی پیاده روی میکردم.کارهای خونمم در حد اشپزی خودم انجام میدادم خیلی اروم و یواش
کلا علائم خاصی نداشتم فقط خیلی بی حال و بیجون بودم تنها کار اضافیم کردم این بود ۵...۶ روز اول لوبیا سبز و بخارپز کرده بودم در طول روز میخوردم و شب یک فنجون اب انار هم میخوردم تا اینکه شب پنجم خیلیییی حالم بد شده بود فشارم و گرفتم دیدم روز ۹ هست اصن توان بلند شدن از جام و نداشتم تا فردا بعد اینکه از سرکار اومدم دلم طاقت نیاورد و بی بی چک زدم و دیدم یه هاله خیلی کمرنگ داره😭 بهش اعتماد نداشتم چون خیلی پیش اومده بود قبلا با این هاله ها منفی بوده بارداریم به همسرم هیچی نگفتم گفتم فردا دوباره میزنم اگه پر رنگ تر شد ینی مثبتم و میرم ازمایش
این عکس اولین بی بی چک
#فرزندپروری
#بارداری
#سرکلاژم
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
پروسه اقدام دومین دخترم
من دوست داشتم زودی دومی رو بیاریم اما راشین انقد تو سن پایین بستری شد و تشنج کرد و بد غذا بود که حسین خیلی ترسید. وقتی ۳سالش بود همش به حسین میگفتم اگر میخوای الااااان وقتشه... اونم میگفت حالا فعلا نه...
۵سالش اینا که شد، دیگه من گفتم نمیخوام فعلا...همونم بچه بودم اوردم، اصلا ما فامیلیم رو چه حساب بچه اوردیم؟ چه بی فکریم ما و... دیگه دیدم خیلی مغزم تو یه دایره بطلان میچرخه، با دوستم که روانشناسه صحبت کردم... چندین جلسه با دوستم و به این نتیجه رسیدم که مغزم زر میزنه😂😂😂 راشین کلاس اول نرفته بود که ما اقدام میکردیم و نمیشد... ۶ماه به صورت پیگیری تخمک گذاری مصرانه اقدام داشتیم و بعد از ۶ماه خوشگل خانوم رو باردار شدم. ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم باردار باشم،خونه دوستم یه دمنوش غلیظ زعفروووون خوردم. فرداش خونه تکونی داشتم تخت به اون سنگینی خونه رو تنهایی کلا بلند کردم و هزار و یک حرکت دیگه... بعد دیدم چرا پریود نمیشم... بی بی چک خریدم. حسین میگفت بابا الکی پول چی میدی... دو روز صبر کن میشی... بی بی چک رو زدم و در کمال ناباوری باردار بودم😂


اقدام به بارداری سوم
این سری هم حسین و هم خودم میگفتیم زودی بعد از دومی سومی رو میاریم... من تو فکرم بود آی یو آی بکنیم. وقتی مهرشین ۱سالش شد به حسین گفتم من اونقدری برام مهم نیست که برای جنسیت آی یو آی کنم. ولی اگر تو برات مهمه و ۱۰،۱۵سال دیگه حسرت پسر داشتن میخوری بریم آی یو آی... گفت نه... برای من انقد مهم نیست. هرچی خدا بده... گفتم حله...
بیا اقدام کنیم باز مثل مهرشین چندین ماه طوووول میکشه... گفت باشه...
و زد و سر اولین اقدام گرفت😅😂
برگام ریخته بود بی بی چکم مثبت بود... و اینکه البته خدا خواست و پسر شد نی نی...
مامان سام💙 مامان سام💙 هفته بیست‌وششم بارداری
جالبه دوست داشتید بخونید 🥹
من سنی ندارم ولی چون تو سن پایین ازدواج کردم و شوهرمم بچه میخواست برای بارداری 2سال اقدام کردم ولی نمی شد نا امید شدم اینم بگم تقریبا ۴ساله عروسی کردیم اوایل برام مهم نبود میگفتم سنم کمه بعدا باردار میشم ولی کم کم ناامید شدم بعد از بار پریود شدن کلی گریه میکردم هر دفعه که دیر پریود میشم کلی ذوق داشتم اما متاسفانه ذوقم کور میشد پارسال محرم ۶روز تاخیر داشتم هم ذوق داشتم هم استرس اینکه پریود بشم 🥲روز عاشورا ساعت ۷بیدار شدم از محلمون رفتم مرکز شهر کل شهر با تموم هیئت ها تو شهر گشتم دعا میکردم خدا و امام حسین بهم یه بچه صحیح سالم بده خسته اومدم خونه شب خوابیدم فردا ساعت ۵صبح پریود شدم اون روز از ته دلم و قلبم گریه کردم دلم برای خودم شوهرم میسوخت که هر بار اینطور میشد از دکتر رفتن خسته شده بودم از اینکه نتیجه نمیگرفتم خلاصه گذشت یه دکتر خوب پیدا کردم ۶ماه تحت نظرش بودم و تو این ۶ماه هیچوقت ناشکری نکردم هیچوقت ناراحت میشدم ولی ناشکری نمیکردم خداروشکر میکردم چون به خدا امید داشتم. تو اون ۶ماه نتیجه نگرفتم البته اینو بگم این ۶ماه دوره ۳ماه بود یعنی ۳ماهی ۱بار میرفتم پیش دکتر
تو اون ۶ماه نشد و منم حقیقتا اون ماه پولی نداشتم برم پیش دکتر دقیقا. همون ماهی که نرفتم باردار بودم خدا لطفشو به من نشون داد خلاصه اینو بگم هیچوقت از خدا نا امید نشو منو تو بدترین روزای عمرمم خدارو همیشه شکر میکنم انشالله قسمت همه چشم انتظارا خدارو فراموش نکنید 🥺❤️
با قلبای پاکتون برام دعا کنید گل پسریم صحیح سالم بغلم کنم 🥹❤️