پروسه اقدام اولین دخترم
من همه زندگیم دلم میخواست مادر بشم. دورانی که با حسین دوست بودیم جفتمون میگفتیم زرتی بچه بیاریم و...
بعد عروسی من هنوز خونم اماده نبود و در بنایی بودیم و خونه مادرشوهر زندگی میکردم. یه ماه بعد عروسی گفتیم بیا جلوگیری نکنیم ببینیم چه شکلیه؟ میشه نمیشه..‌
شد😂
هرکسی خبردار شد گفت واااااای چقد زووووود... مامانم گفت مامان خیلی زود بود اما خب اشکالی نداره من همیشه حس میگردم تو مشکل نازایی داشته باشی. (چون کلا دیر پریود شدم و کیست های خیلی بزرگی داشتم)
وقتی دخترم به دنیا اومد، ۲ماهش بود رفتیم روستامون. مامانبزرگم میگفت مادر به بقیه نگو ۲ماهشه بگو ۶ماهشه،انقد شیطونه چشمش میکنن... مامانم گفت ای وااااای نه... اون وقت میگن شب عروسیش ۳ماهه حامله بوده...😂😂😂 حسین صدامونو شنید گفت والا ما همون ۱ماهم صبر کردیم که کسی از این زرا نزنه😂😂😂😂😂

دومی و سومی تاپیک بعدی 😂

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
پروسه اقدام دومین دخترم
من دوست داشتم زودی دومی رو بیاریم اما راشین انقد تو سن پایین بستری شد و تشنج کرد و بد غذا بود که حسین خیلی ترسید. وقتی ۳سالش بود همش به حسین میگفتم اگر میخوای الااااان وقتشه... اونم میگفت حالا فعلا نه...
۵سالش اینا که شد، دیگه من گفتم نمیخوام فعلا...همونم بچه بودم اوردم، اصلا ما فامیلیم رو چه حساب بچه اوردیم؟ چه بی فکریم ما و... دیگه دیدم خیلی مغزم تو یه دایره بطلان میچرخه، با دوستم که روانشناسه صحبت کردم... چندین جلسه با دوستم و به این نتیجه رسیدم که مغزم زر میزنه😂😂😂 راشین کلاس اول نرفته بود که ما اقدام میکردیم و نمیشد... ۶ماه به صورت پیگیری تخمک گذاری مصرانه اقدام داشتیم و بعد از ۶ماه خوشگل خانوم رو باردار شدم. ولی چون اصلا فکرشو نمیکردم باردار باشم،خونه دوستم یه دمنوش غلیظ زعفروووون خوردم. فرداش خونه تکونی داشتم تخت به اون سنگینی خونه رو تنهایی کلا بلند کردم و هزار و یک حرکت دیگه... بعد دیدم چرا پریود نمیشم... بی بی چک خریدم. حسین میگفت بابا الکی پول چی میدی... دو روز صبر کن میشی... بی بی چک رو زدم و در کمال ناباوری باردار بودم😂


اقدام به بارداری سوم
این سری هم حسین و هم خودم میگفتیم زودی بعد از دومی سومی رو میاریم... من تو فکرم بود آی یو آی بکنیم. وقتی مهرشین ۱سالش شد به حسین گفتم من اونقدری برام مهم نیست که برای جنسیت آی یو آی کنم. ولی اگر تو برات مهمه و ۱۰،۱۵سال دیگه حسرت پسر داشتن میخوری بریم آی یو آی... گفت نه... برای من انقد مهم نیست. هرچی خدا بده... گفتم حله...
بیا اقدام کنیم باز مثل مهرشین چندین ماه طوووول میکشه... گفت باشه...
و زد و سر اولین اقدام گرفت😅😂
برگام ریخته بود بی بی چکم مثبت بود... و اینکه البته خدا خواست و پسر شد نی نی...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین دوم
پارت آخر
طبق تجربه قبلی میدونستم که فیلم کم گرفتم از خودم تو بيمارستان
واسه همین گوشی به دست همه چیزو ثبت میکردم.
هر وقتم میومدم رو تخت فقط مهرشینو نگاه میکردم و ذوقمرگ فردا و خونه رفتن بودم...
همه تست ها نسبتأ خوب بود. .زردیش هم اوکی بود ولی گفتن ممکنه بعدا بره بالا...که رفت و کار به بستری کشید که اون یه قصه دیگه است کلا...

روز دوم دکترم اومد و گفت پانسمانت رو ضد اب نذاشتن و گفت که پانسمانم رو عوض کنن و گفت به خاطر اون برداشت کیست و اون کاتورایز کردن بافت ها ممکنه خیلی درد داشته باشم که طبیعیه ...
وقتی میخواست پرستار پانسمانم رو عوض کنه اسم دکترمو پرسید و گفت خیلی تمیز و خوب بخیه زده.

ظهر حسین اومد و کارای ترخیص و رفتیم به سمت خونه...
من درنورد اون عادضه سزارین قبلی خیلی تحقیقات کردم و خیلی خیلی نادر هست و هیچ تقصیری گردن دکتر و کادر اتاق عمل نبود و صرفا شانس جذاب من بود که این رو داشته باشم. ولی خب خداروشکر هیچ دردی نداشتم تو اون چند سال
در کل سزارین دوم شاید برام بالا و پایینش بیشتر بود اما زودی خوب شدم و بازم خیلی راضی بودم‌.
مامان پرنسا مامان پرنسا روزهای ابتدایی تولد
من الان یه مدت کوتاهی هست با مادر شوهرم اینا قطع ارتباط کردیم داستانشم اینه که شوهر من قبل از اینکه ما باهم ازدواج کنیم به واسطه مادرش میرن خواستگاری دختر داییش و خب صیغه میشن ولی بعد یه مدت کوتاهی از هم جدا میشن بعد دو سه هفته پیش که رفتیم خونه مادر شوهرم مهمونی دیدیم همه هستن این خانم هم اونجا بود بعد من یکم احساس کردم داره رو شوهرم کرم می‌ریزه راستش من خیلی بهم بر خورد وقتی برگشتیم خونه خود شوهرم گفت ناراحت نباش حق من میرم به مامانم حرف میزنم خلاصه فرداش اومد خونه دیدم خیلی عصبیه گفتم چیه گفت هیچی ما دیگه با مامانم اینا کاری نداریم دیگه من نمی‌دونم چی بینشون گذشت که شوهرم اینجوری شد الان به شوهرم گفتم اگه مامانت اینا روز زایمان بیان چی گفت راهشون نمیدم الان من اون روز چه واکنشی باید نشون بدم ؟ از طرفی خودم ناراحتم از کارشون از طرفیم نمی‌خوام اون روزمون خراب بشه بالاخره اولین بچمون میخواد به دنیا بیاد چیکار کنم به نظرتون ؟


بارداری بارداری انومالی انومالی زایمان زایمان سونوگرافی جنسیت شیرخشک پوشک گهواره
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت اخر
پرسیدم راشینو دیدین؟
گفتن اره چقد خوشگله
حسین گفت شبیه خودته. کلی باهم حرف زدیم.
حسم برگشت ولی هیچ دردی نداشتم.
هیچیییی.
پرستارا برام شیاف میزاشتن و من انگار نه انگار که زاییدم. اجی و مادرشوهرم و حسین رفتن...من و مامانم موندیم‌... برای هم از تجربه چند ساعتمون گفتیم و خندیدیم و راشینو چندباری شیر دادم.
شب تو بیمارستان همه خوااااب.
من فقط راشینو نگاش میکردم. این انسان، این که دست و پا و چشم و لب و انگشت و ناخن و مو داره... این که الان پوشک و لباس تنشه چند ساعت پیش توی شکم من بود.
۹ماه من یک ادم توی شکمم درست کردم.
این حجم از شکوه و بزرگی باعث میشد هر لحظه به خودم بیشتر افتخار کنم. عاشق همه چیز خودم و بچم بودم...
راشین زردی نداشت و تست شنواییش هم خوب بود. منم روز اول اصلا از تخت بلند نشدم وصبح خیلی زود روز دوم با کمک پرستار و مامانم بلند شدم. سخت نبود و دردی نداشتم. اهسته تا دستشویی رفتم و نشستم و اوکی بودم درکل... تو آینه به خودم نگاه میکردم و به اینکه تو ۲۴ساعت همه چیز دنیام عوض شد فکر میکردم...
روز دوم یکم منتظر حسین بودیم و با کمی تاخیر همیشگی حسین اقا ساعت ۱ ظهر راهی خونه شدیم.

دکتر من جمیله نصیری بود توی بیمارستان بهمن. من سزارین اجباری حساب میشدم و دستمزدی نگرفت ازم. سال ۹۶ هزینه بیمارستان با بیمه تکمیلی ۷۸۰هزار تومن شد.
اینم بگم پک مادر و فرزند بیمارستان انقد کامل بود که ما هیچکدوم از وسایلی که برداشته بودیم رو استفاده‌ نکردیم و آکبند اوردیم و آکبند بردیم😂😂😂😂
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وسوم بارداری
سزارین اول
پارت چهارم
گان که تنم بود رو اوردن بالا و مثل پرده جلوم درست کردن و گیره زدن به این طرف و اون طرف...
دیگه دید نداشتم.
دکتر اومد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت نمیترسی؟ گفتم نه... من اگر اصرارم رو طبیعی بود به خاطر ترس از سزارین نبود،چون به نظرم انتخاب درست تری بود. وگرنه از هیچکدوم نمیترسم...
گفت اوکی. گفتم دکتر فقط من هنوز یه کوچولو حس دارما... گفت نگران نباش الان بازت نمیکنم که...
متخصص بیهوشی برام اهنگ فندک تب دار چاوشی گذاشت و فضا ملو بود...
یهو در اتاق عمل باز شد و خانومه گفت اسدی؟ گفتم بله... گفت همسرت گفته فیلم بگیریم. گفتم اوکی. گفت ازت پرسیدم گفتی نمیخوای. گفتم اخه هماهنگ نبودم باهاش.
خلاصه فیلم هم شروع شد و...
دکتر گفت میخوام با بتادین بشورمت یکم سردت میشه گفتم اوکی...
ولی همون لحظه با خودم گفتم این میخواد بشکافه منو هوای سرد وارد بدنم میشه احتمالا... خواسته من هول نکنم... منم کلا بچه پرروام... نمیترسم از این چیزا... گفتم باشه دکتر...

خلاصه دکتر و پرستارا حرفای خیلی عادی میزدن که یهو صدا گریه دخترم اومد... برگام ریخت که هنوز ۱۰دقیقه هم نشده چه به سرعت اومد... انقد حس های جدید و عجیبی داشتم که هیچی نمیفهمیدم...
مامان سوین🥿🎀 مامان سوین🥿🎀 ۲ ماهگی
فقط اونایی ک خیلی وقته اقدامی هستن که باردار شن بیان تایپیکم
.
.
.
.من اقدام بودم ک باردار شم ولی نمیشد ک نمیشد🥲دو سال گذشت فک میکردم یه مشکلی‌دارم با این حال هرماه تا یه روز از وقت پریودیم میگذشت بی بی چک میخریدم و هربار که منفی میشد یه بچه خیالی رو از دست میدادم و گریه میکردم سال سوم تصمیم گرفتیم بریم دکتر ببینیم مشکل از چیه
سونوم کرد گفت تنبلی تخمدان نداری برا همسرم ازمایش اسپرم نوشت اونم مشکلی نداشت بهم گفت برو این ماه که پریود شدی بیا سونو کنمت من اومدم و پریود نشدم بی بی چکم خود ب خود مثبت شد😍باورم نمیشد ذوق زده شده بودم رفتیم سونو و....بچمم پسر بود اسمشم انتخاب کردیم تو ماه پنجم بارداریم بودم ک شکمم شروع ب درد کرد نگو دردای زایمان بود رفتیم بیمارستان گفتن رحمت باز شده داری زایمان میکنی بچم زایمان زودرس شد و برام نموند💔حالا بگذریم چقد اذیت شدم و....خلاصه گفتن ۶ ماه صبر کن بعدش دوباره اقدام کنن
منم بشدت میخاستم دوباره باردار شم ک کمتر احساس دلتنکی کنم میدونستمم باز اقدام کنم خیلی طول میکشه برا همون آی یو ای کردم و باردار شدم
(بقیش تو تاپیک بعدی میزارم)