سزارین اول
پارت چهارم
گان که تنم بود رو اوردن بالا و مثل پرده جلوم درست کردن و گیره زدن به این طرف و اون طرف...
دیگه دید نداشتم.
دکتر اومد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت نمیترسی؟ گفتم نه... من اگر اصرارم رو طبیعی بود به خاطر ترس از سزارین نبود،چون به نظرم انتخاب درست تری بود. وگرنه از هیچکدوم نمیترسم...
گفت اوکی. گفتم دکتر فقط من هنوز یه کوچولو حس دارما... گفت نگران نباش الان بازت نمیکنم که...
متخصص بیهوشی برام اهنگ فندک تب دار چاوشی گذاشت و فضا ملو بود...
یهو در اتاق عمل باز شد و خانومه گفت اسدی؟ گفتم بله... گفت همسرت گفته فیلم بگیریم. گفتم اوکی. گفت ازت پرسیدم گفتی نمیخوای. گفتم اخه هماهنگ نبودم باهاش.
خلاصه فیلم هم شروع شد و...
دکتر گفت میخوام با بتادین بشورمت یکم سردت میشه گفتم اوکی...
ولی همون لحظه با خودم گفتم این میخواد بشکافه منو هوای سرد وارد بدنم میشه احتمالا... خواسته من هول نکنم... منم کلا بچه پرروام... نمیترسم از این چیزا... گفتم باشه دکتر...

خلاصه دکتر و پرستارا حرفای خیلی عادی میزدن که یهو صدا گریه دخترم اومد... برگام ریخت که هنوز ۱۰دقیقه هم نشده چه به سرعت اومد... انقد حس های جدید و عجیبی داشتم که هیچی نمیفهمیدم...

۱۵ پاسخ

دقیقا سز منم همینطور بود، دکترتون زیرمیزی هم گرفت؟؟

عزیزم اسم دکترتون چی بود کدوم بیمارستان زایمان کردید؟؟

بعدش چجور بود برات؟😍

من میترسم از ترس انقدر ضزبانم بره بالا سکته بزنم

آخی چ زایمان راحتی🥲🥺

عزیزم🥹❤️❤️🥲

😍😍😍😍خوشبحالت راحت شدی

😍😍😍وااای چ باحالللل

من نمیدونم چرا از بی حسی میترسم
سرپسرمم سر نشدم متوحه شدم یهو بیهوشم کردن

همش برا خودم تکرار میکنم ک دارن شکممو پاره میکنن بدتر ب خودم استرس میدم

کاش سردخترم بتونم تجربه کنم بی حسیو

اوخ ننه
چه قشنگ
خدا کنه همه زایمان راحتی داشته باشن
الهی سلامت باشین

چرا من انقد از این بی حسی میترسم😭😭😭😭خیلیا شنیدم میگن بی حس نشدیم

🥹🥹🥹اوخییی

چ خوب نوشتی🥰

وای چه حس عجیب و قشنگیه شنیدن اون صدای گریه 🥲🥹♥️🐣

باز هم خودم‌کامنت میزارم

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وششم بارداری
سزارین دوم
پارت سوم
این سری بیشتر توی بلوک بودم و یکم حوصلم سر رفت.
سوند اومدن گذاشتن و باز هم من هیچی نفهمیدم 😅.
برای ذخیره خون بند ناف مسئول موسسه رویان اومد باهامون صحبت کرد و من گفتم اگر براش مقدوره بره با همسرم هماهنگیاشو بیرون بکنه و من نظرم مثبته.اونم رفت بیرون و دوباره اومد. گفت همسرت پشت خطه. باهم صحبت کنید.
حسین گفت من خیلی الان دستم تنگه ۱۴تومن الان میخواد.خیلی برات مهمه؟
گفتم اره لطفا جور کن. گفت اوکی و قطع کردیم.

ساعت ۸و خورده بود و کم کم گفتن بریم اتاق عمل‌.‌...
رفتیم توی اتاق عمل و دوباره رو اون تخت باااااریک نشستم. باز خم شدم و سوزن اسپاینال رو وارد کردن‌ باز هم یه سوزش خیلی کم بود فقط که یهو خیلی ناگهانی و بی اختیار پای راستم اومد بالا و افتاد...برگام در لحظه ریخت و چرخیدم گفتم چی بود؟
متخصص بیهوشی گفت دختر خوب تکون نخور، سوزن اسپاینال تو کمرته... برگشتم گفتم چی بود؟ گفت هیچی سوزن به یکی از عصب های پات برخورد کرد و پات واکنش نشون داد. خیلی عجیب ولی باحال بود. خلاصه تموم شد و دراز کشیدم و دوباره وارد استخر جکوزی شدم.
دستامو بستن و گانو بالا آوردن و گیره زدن...
فیلمبردار هم داشت از همه لحظات فیلم میگرفت...
دکتر یکم باهام حرف زد و حال و احوال...
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وششم بارداری
سزارین اول
پارت ششم
ریکاوری هر ثانیه اش کشدارتر از ثانیه قبل میگذشت و حوصلم پوکیده بود...
راشینو اوردن بهش شیر بدم. از ذوق داشتم میمردم کلی نگاش کردم ولی سیر نمی‌شدم
بردنش باز...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات...
رفتن و باز من و سقف ریکاوری موندیم.
اومدن برای ماساژ رحمی. هنوز بی حس بودم و هیچی نفهمیدم. ماساژ دادن و رفتن...
یکی اومد گفت اسدی. گفتم بلههههه
اومد گفت اسمت چیه گفتم راهبه
گفت اسم همسرت گفتم حسین
گفت اسم بچت گفتم راشین...
اینجا یکم سوال شد برام که اسم بچه که هیچ جا هنوز ثبت نیست برای چی میپرسه...
گفت اسم مامانت گفتم حبیبه تو شناسنامه ولی میگیم طوبی... چرا اینارو میپرسین؟

گفت چون مامانت دم در ریکاوری نگرانت شده‌. گفتم اینارو برم بهش بگم.مطمئن شه که خوبی... خندیدم گفتم بگو خوبه فقط حوصلش سر رفته.
از ساعت ۲ تا ۴ تو ریکاوری بوودم تا بالاخره بردنم بخش...
از اسانسور اومدم وارد بخش شدم‌ اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه... اصلا نمیدونم چرررااااا.... گریه های شدید و بی امان... حسینم اومد بالا سرم باز گریه... وارد اتاق شدیم و حسین و پرستارا با ملافه بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت. لباسامو جامو اوکی کردن و پرستارا رفتن. مامان و اجی و بقیه اومدن پیشم
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وششم بارداری
سزارین اول
پارت سوم
یه ماما اومد گفت عزیزم شیو لازم داری. گفتم صبح شیو کردم گفت اره معلومه ولی چون خوب دید نداشتی یه جاهایی مونده😅 بنده خدا برام اومد شیو کرد و رفت...
یه ماما اومد مثل فرفره سوند گذاشت و رفت. وقتی رفت پرسیدم گذاشتی؟ گفت اره تموم شد... گفتم اصلا به من دست نزدی که... گفت نمیخواد به تو دست بزنم که.خندید و رفت... واقعا برگام از حرفه ای بودنش ریخت...
یهو در بلوک باز شد و همسرجان اومد داخل...
گفت درست باهم خدافظی نکردیم اومدم ببینمت.
یکم نشست پیشم و بعد ماما اومد بردش...

باز من موندم و فضای جدید بلوک زایمان...
ان اس تی رو جدا کردن و یکی اومد گفت بریم اتاق عمل...
رفتیم اتاق عمل و اونجا بلندم کردن رفتم رو تخت اتاق عمل.
تختش خیلی خیلی باریکه،که دکتر بتونه دسترسی کامل به بدن داشته باشه، استرس داشتم از روش بیفتم😂
به صورت نشسته که بودم گفتن خم شو و آمپول بی حسی رو وارد کمرم کردن. یه سوزش خیلی خیلی خیلی کمی فقط حس کردم... یعنی امپول پنی سیلین خیلی دردش بیشتره تا اسپاینال... بهم میگفتن بیشتر خم شو و شکمم اجازه نمیداد😂
خلاصه گفتن اوکی دراز بکش تمومه...
یهو کم کم حس کردم پاهام داره گرم میشه و احساس کردم تو جکوزی دراز کشیدم.
دستامو از بغل بستن و بازوبند دستگاه فشار و اکسیژن و اینا بهم وصل کردن... یه بی حسی خیلی خوبی داشتم...
مامان لیمو ترش مامان لیمو ترش روزهای ابتدایی تولد
چند روز پیش رفتم سونو برای سرویکس
گرچه بیشترش برای این بود که بدونم اون NF چی شد! که دکتر گفت دیگه مهم نیست و من نمی‌دونم واقعا ... تهش توکل کردم به خدا
بین غرغرهام و دغدغه هام به دکتر که پرسید مشکل داشتی این مدت یا نه ! گفتم جنسیت رو هم نگاه کنین ببینید عوض شده یا نه ... دکتر به همسر گفت این دختر حالش بده ها... گفتم اااای دکتر اگه بدونی از دلم از استرس هام از غمام... دکتر هرچی مربوط بود رو چک کرد اون وسطا یهو همسر گفت دکتر ینی بیضه هاش الان تشکیل شده؟ یهو من و دکتر زدیم زیر خنده ... شکمم لرزون شده بود؛ دکتر رو به من گفت ببین اینم شک داره... بعد مانیتور رو سمت همسر آورد و گفت بیا اونقد هست که الان بری خواستگاری... من همچنان تک و توک می‌خندیدم که آخه این چه سوالی بود این وسط ...
در نهایت سونوی ۲۳ و چند روز بارداری انجام شد
سرویکسی که روی ۳۳ پایدار مونده بود
و nfی که هنوز هم استرسشو دارم ...
باشد تا نگاه ِامن و مهربان خدا بر دلم آرامش بیاورد ...
و در نهایت سلامتی برای همه تودلی های مامان های اینجا