۶ پاسخ

خیلی قشنگ تعریف کردی انگار خودم اونجا بودم 🥹🥹🥹مرسی ❤️🙏🏻🙏🏻

عزیزم خیلی عالی بود
ممنون از انتقال تجربه ات ❤️

یه سوال، وقتی میاد رو شکمو فشار میدن خب بخیه ها نمیترکن😶😶‍🌫️من تو خیالاتم اینجوری فکر میکنم که میان فشار میدن شکمو رحمو بخیه ها میترکن ک🫣

حس میکنم داری تبلیغ بیمارستانو میکنی😂

وااااای ممنون وقتی داستان زایمانتو انقدر خوب و دقیق توضیح دادی ی لحظه یاد زایمان خودم افتادم و تمام اون حس هارو تجربه کرده بودم تو مغزم مرور شد .
انشاالله گل دخترهای نازت همیشه زیر سایه پدر و مادر باشن ،کنار هم خوش و سلامت🌹🌹🌹

فیلمبرداری سزارین هم بهترین انتخاب ممکن بود. هنوز فیلماشو میبینم ذوووقمرگ میشم

سوال های مرتبط

مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وپنجم بارداری
سزارین دوم
پارت آخر
طبق تجربه قبلی میدونستم که فیلم کم گرفتم از خودم تو بيمارستان
واسه همین گوشی به دست همه چیزو ثبت میکردم.
هر وقتم میومدم رو تخت فقط مهرشینو نگاه میکردم و ذوقمرگ فردا و خونه رفتن بودم...
همه تست ها نسبتأ خوب بود. .زردیش هم اوکی بود ولی گفتن ممکنه بعدا بره بالا...که رفت و کار به بستری کشید که اون یه قصه دیگه است کلا...

روز دوم دکترم اومد و گفت پانسمانت رو ضد اب نذاشتن و گفت که پانسمانم رو عوض کنن و گفت به خاطر اون برداشت کیست و اون کاتورایز کردن بافت ها ممکنه خیلی درد داشته باشم که طبیعیه ...
وقتی میخواست پرستار پانسمانم رو عوض کنه اسم دکترمو پرسید و گفت خیلی تمیز و خوب بخیه زده.

ظهر حسین اومد و کارای ترخیص و رفتیم به سمت خونه...
من درنورد اون عادضه سزارین قبلی خیلی تحقیقات کردم و خیلی خیلی نادر هست و هیچ تقصیری گردن دکتر و کادر اتاق عمل نبود و صرفا شانس جذاب من بود که این رو داشته باشم. ولی خب خداروشکر هیچ دردی نداشتم تو اون چند سال
در کل سزارین دوم شاید برام بالا و پایینش بیشتر بود اما زودی خوب شدم و بازم خیلی راضی بودم‌.
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وپنجم بارداری
سزارین دوم
پارت ششم
بالاخره نوبت بخش بردن من شد...
بهیاری که همرام بود میگفت این خانوم موهاش جوگندمی کوتاه فر عینکی خواهر شماست؟ گفتم اره چطور؟ گفت از ظهر انقد سراغتو از همه گرفته که کل بخش شناختنش.❤️
قربون اجیم برم که هم زایمان اول، هم دوم تنهام نگذاشت. البته یه خواهر بزرگتر هم داریم که خب به خاطر دغدغه زندگی و کارش نمیتونست بیاد تهران...

رسیدم تو بخش پیش اجی و مامانا و حسین. کلی بوسم کردن و گفتن چه دیر کردی‌‌‌
رفتم رو تخت و لباسامو اوکی کردن..‌.
خواهرشوهرمو شوهرشو داداشام و زنداداشم و.... کم کم همه اومدن تو اتاق.
این سری برعکس دفعه قبل دورم خیلی شلوغ بود...
گفتن راشینم اومده و میخوان بیارنش.
مهرشین رو که اوردن گفتم خب بگید راشین بیاد...
راشین جانم مثل خانوما اول اومد پیش منو کلی بوسم کرد،بعد رفت سراغ ابجیش که خیلی خیلی منتظر دیدنش بود.‌‌..
گذاشتیمش رو پاهاش و بوسش کرد و کلی ذوق میکرد و من واقعا خوشبخت ترین بودم‌‌‌‌...
اون تایمی که من نبودم انگار مامانم قلبش درد گرفته بود و ازش نوار قلب گرفته بودن یکم حالش خوب نبود.
مادرشوهرم گفت من میمونم پیش راهبه و شماها برید خونه...
کم کم همه رفتن و من داشت درد میومد سراغم. پرستارو صدا کردم و برام مسکن زد و گفت اصلا فک نکن باید دردارو تحمل کنی. هر وقت درد داشتی صدام کن. من میام اوکیت میکنم. و راستش دیگه بعد از اون درد سراغم نیومد...
سر شب از تخت پایین اومدم و دستشویی رفتم.خیلی راحت بود فقط باید رعایت کنی. سخت ترین قسمتش از حالت دراز کش به نشسته تغییر حالت دادنه وگرنه بقیش اوکیه...
کل بخشو پیاده روی میکردم که خون تو بدنم در جریان باشه.
مامان علی آقا مامان علی آقا ۳ سالگی
تا الان تصمیم داشتم سزارین بشم چون یبار طبیعی زایمان کردم درد داشت در حد دو ساعت شدید
وقتی سرکلاژ شدم اومدم تو بخش سزارینی ها
خیلی ناله میکردن یکیشون همش خدا رو صدا میزد و هیچکدوم بدون کمک نمیتونستن بچه رو بردارم شیر بدن،همشون یک روز کامل سوند داشتن و حتی نمیتونستن برا خودشون شیاف بذارن و همراهشون براشون شیاف میذاشت
من طبیعی زایمان کردم خیلی هم سختی کشیدم اما بعد زایمان با اینکه هنوز فشارم بخاطر مسمومیت بارداریم بالا بود اما خودم از پس کارام بر میومدم فقط یه بار خواهرم کمک کرد نوارمو عوض کنم
اما سزارینی ها زیرشون زیر انداز بود پر از خون میشد همراهی تعویض میکرد و این فاجعه بود ، خواهرم چند سال پیش سزارین شد اما با وجود سوند نوار گذاشت ولی بازم همراهیش نوارشو عوض میکرد
اصلا قشنگ نبود،درد داشت کلی بخیه رو شکم و ناله و ورم و ناتوانیش بخدا بیشتر از طبیعیه
دوساعت دردمو تحمل میکنم طبیعی میارم اما نمی‌خوام اینجور زجر بکشم
مامانای سزارینی خداقوت اشتباه میکردم فکر میکردم سزارین خیلی ساده است
هرچی باشه جراحیه،اما طبیعی یچیز واقعا طبیعی هست برای زن
دوستان لطفاً جبهه نگیرید من هرچی که تجربه کردم و با چشم های خودم دیدم رو تعریف کردم
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وپنجم بارداری
سزارین دوم
پارت پنجم
کیستم انگار یه کیسه فرزیر پر از اب بود که دورش یکی دو تا رگ داشت. از اونجا کیست رو فرستادن پاتولوژی.
یهو دکتر پرسید این چند سال پریودی هات خیلی دردناک بود؟ گفتم نه... عادی بودن.
گفت دکترت کی بود؟ گفتم جمیله نصیری همینجا...
کم کم بو کباب بلند شو تو اتاق عمل....از تو سنگا که نگاه میکردم میدیدم یه چیزی شبیه هویه دست دکتره و از شکمم دود بلند میشه😆

گفتم دکتر بو کباب میاد. خندید گفت اره. از سزارین قبلی دچار یه عارضه خیلی نادر به نام AWE (اندومتریوز دیواره شکمی) شدی. .یعنی سلول های بافت رحمی وارد بافت شکمت شده و اونجا خونه کرده و هر ماه سر پریود رفتار رحمی داره و کلا رفتن جایی نه نباید... دکتر با اون هویه داشت بافت های رحمی موجود توی شکم رو میسوزوند و از بین میبرد.
بعد از یه مدت طولانی دکتر گفت اوکی شد و شروع کرد بخیه زدن و دیگه کارا تموم شد.

باز رفتم ریکاوری کذایی...

این سری خیلی بیشتر طول کشید...
از حدود ساعت ۱۱ تا ۳ونیم،۴ من تو این ریکاوری مزخرف بودم...
بخش خیلی شلوغ بود و تخت خالی نمیشد که مارو از ریکاوری انتقال بدن به بخش...
مهرشینو اوردن شیر بدم، ننه که چقد شبیه آجیش بود. غش کردم براش...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات. گفتم باشه بهشون بگید اوکیم من...
۲بار اومدن ماساژ رحمی... سری دوم دیگه حسم برگشته بود و واقعا درد داشت..‌. مخصوصا با اون همه هویه کاری دکتر😂
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وپنجم بارداری
سزارین اول
پارت ششم
ریکاوری هر ثانیه اش کشدارتر از ثانیه قبل میگذشت و حوصلم پوکیده بود...
راشینو اوردن بهش شیر بدم. از ذوق داشتم میمردم کلی نگاش کردم ولی سیر نمی‌شدم
بردنش باز...
گفتن میبریمش پیش باباش و همراهات...
رفتن و باز من و سقف ریکاوری موندیم.
اومدن برای ماساژ رحمی. هنوز بی حس بودم و هیچی نفهمیدم. ماساژ دادن و رفتن...
یکی اومد گفت اسدی. گفتم بلههههه
اومد گفت اسمت چیه گفتم راهبه
گفت اسم همسرت گفتم حسین
گفت اسم بچت گفتم راشین...
اینجا یکم سوال شد برام که اسم بچه که هیچ جا هنوز ثبت نیست برای چی میپرسه...
گفت اسم مامانت گفتم حبیبه تو شناسنامه ولی میگیم طوبی... چرا اینارو میپرسین؟

گفت چون مامانت دم در ریکاوری نگرانت شده‌. گفتم اینارو برم بهش بگم.مطمئن شه که خوبی... خندیدم گفتم بگو خوبه فقط حوصلش سر رفته.
از ساعت ۲ تا ۴ تو ریکاوری بوودم تا بالاخره بردنم بخش...
از اسانسور اومدم وارد بخش شدم‌ اجیمو مامانمو دیدم و یهو خیلی خیلی یهویی زدم زیر گریه... اصلا نمیدونم چرررااااا.... گریه های شدید و بی امان... حسینم اومد بالا سرم باز گریه... وارد اتاق شدیم و حسین و پرستارا با ملافه بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت. لباسامو جامو اوکی کردن و پرستارا رفتن. مامان و اجی و بقیه اومدن پیشم
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌وپنجم بارداری
بیاید یه خاطره تعریف کنم از نگهداری مامانم از من سزارین شده😆
دخترم تو سه روزگی به خاطر زردی بستری شد.
شب اول اجیم پیشمون موند‌. بعد تخت کنار نوزاد فقط یه کاناپه تخت شو بودش. اجیمم خیلی لاغر و کوچولوعه. دوتایی رو کاناپه خوابیدیم. شب دوم مامانم اومد پیشمون. گفتم مامان من و اوا رو همین میخوابیدیم. حالا درسته تو خیلییییی گنده ای ولی خب به پهلو بخوابی جا میشیم. گفت اره... و خوابیدیم... یه دفعه نی نی تو دستگاه صدای گریش اومد. اگر تجربه داشته باشین صدای نی نی از تو دستگاه خیلی ضعیف میاد و اگر خواب باشی خیلی استرس اینو داری که نکنه بچه چند دقیقه است گریه میکنه واسه همین خیلی زود میخوای از جا پاشی...
مامان منم تا صدای گریه مهرشینو شنید،خیلی هیجانی آرنجشو با ۱۰۰کیلو وزن گذاشت روی شکم ۷لایه بخیه خورده منو بلند شد. منو میگی؟ یه جیغیییییی زدم بیمارستان رفت رو هوا... مامانم سریع برگشت سمت منو. گفتم اوکیم برو بچه رو بگیر... حالا دیگه جرات نداشنم بلند شم رد بخیه هامو نگاه کنم ببینم خونریزی کرده یا نه... همینجوری دراز کش سقفو نگاه میکردم.🤣😂😂😂 پرستارا اومدن. گفتم هیچی نیست اینجوری شده... همشون میگفتن افرین به مامانبزرگ نمونه‌ کلا دیگه بچشو یادش رفته فقط نوه جونش رو میخواد... 🤣 خلاصه بگم ماساژ رحمی که چیزی نیست. وقتی مامانتون با ارنج وزنشو انداخت روتون بیاید بگید درد داشت😂😂😂😂😂
جالبه الان براش میگم یادش نیست و میگه نخیر من همچین کار نکردم🤣🤣🤣🤣🤣