۱۳ پاسخ

مامان من به روش لاماز منو بدنیا اورد و میگه اصلا جیغ نزدم با کنترل دردا زایمان خوبی داشته

خوس بحال منم موقع زایمان نباید داد بزنه داد بزنی تا آخرش رو همه زایمانت میفته روت پس باید اون موقع نفس عمیق بکشید همش دم و بازدم بعدم زایمان داد زدن بدتر بچه برمیگرده عقب

من کرونا داشتم خودم بودم خدای خودم تا لحظه زایمان مردم و زنده شدم همه میترسیدن نگیرن چه روزایی بود نفس تنگ بودم نتونستم خوب بچمو لمس کنم بعدش 5روز بستری شدم برا درمان کرونا

منم همینطوری بودم ولی آخرش چقدرخوب تموم میشه
واقعا ارزششو داشت که انقد دردبکشم

منم دقیقا اینجوری میگفتم.با خودم میگفتم من بخوامم اینجوری نمیتونم داد بزنم.ولی اونقدر داد زدم که نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بهم.پرستار همش میگف آروم باش

🤣🤣🤣 حالا برعکس من زایمان اولم رفتم بیمارستان خلوت بود فقط ی زنه کنارم بود ی کپسولی اکسیژن میزد ب خودش غلت میزد من دردام شدید شده بود روم نمیشد جیغ بکشم دکترا هی میومدن ب منم میگفتن ۹ سانتی اونم ۸ سانت اون خیلی ریلکس بود و من همش خجالت می‌کشیدم جیغ بکشم ده سانت ک شدم بردن ی اتاق دگ آماده زایمان اونجا دگ راحت جیغ کشیدم دکترا هی میگفتن جیغ نزن بدترمیشیا خخخ

وااای دقیقا مثل من بودین شما
منم زایمان اولم،صدای خانومارو که میشنیدم میگفتم چقد ناز دارن که انقد جیغ میکشن،دردام که شدید شد چنان سرصدایی کردم که تمام بیمارستان آسی شدن،تا یک هفته هنجرم درد میکرد🤣
واقعا درد بدی داره🤭

من هرچقدر فکر میکنم حسم میگه آدم درون ریزی هستم احتمال میدم اگه طبیعی بخوام خیلی آروم میمونم و فقط گریه می کنم 😔

دقیقا منم هنو امپول فشار تاثیرنذاشته بود میگفتم اینا چرا ایقد سروصدا مبکنن دردش ک اونقدر نیس بعد ک دردم شروع شد واااااییییی ک چی کشیدم

واااااای 🤭🫣

وای چقدر ترسناک. کن چند روز پیش رفتم برای نوار قلب جنین. دو نفر زائو اونجا بودن و همش اونام فریاد میکشیدن 😞

واسه همینه میگن تا با کفش کسی راه نرفتی قضاوتش نکن😂😂

😓خیلیی درد داره یعنی ؟؟من از پاره کردن کیسه آب میترسم برا دوستم داره کردن جیغ میزد 😓😓😓😓

سوال های مرتبط

مامان فینگیل پری خان مامان فینگیل پری خان هفته سی‌وچهارم بارداری
سلام خوشگلا😍
اومدم بهتون از زایمان طبیعی و سزارین بگم😶
ازونجایی که کیسه اب بنده به مشکل خورده بود و هفت روز تو بلوک زایمان بستری بودم 6زایمان انجام شد. و فقط 2تاش طبیعی بود و اون 4تاش سزارین.
اونایی که سزارین کردن واقعا بعد عمل و یکمی سرحال شدن التماس میکردن برای یه قطره آب و یه لقمه غذا جوری که واقعا دلم میسوخت. و همش از درد ناله میکردن و نمیتونستن حتی به بچه شیر بدن و به همین دلیل بچه ها همش گریه میکردن و از همون اول شیر خشک میدادن بهشون. فرداشم که باید راه میرفتن این طفلی ها واقعا انگار زیر پاهاشون شیشه ریختی، هر قدمی که برمیداشتن نفسشون بند می اومد.
و اما طبیعی ها. یکیشون از ساعت هفت صبح تا هفت شب مثل جت راه میرفت و هفت رفت اتاق زایمان و هفت و نیم اومد بیرون(بچه دومش بود) ولی تو اون نیم ساعت جدا از جیغ و داد هاش یه دوتا عربده زد که واقعا تنم لرزید. اون یک طبیعی بیشتر اذیت شد که بخاطر امپول فشار بود و چون سی و هشت هفته کیسه ابش پاره شده بود اما وقتی رفت اتاق زایمان و بیرون اومد یه ساعت زمان برد و بخیه هم نخورد.
جفتشون نیم ساعت بعد زایمان کاملا عادی نشستن و به بچه شیر دادن و همون لحظه که اومدن بیرون ذز اتاق عمل ابمیوه اینا خوردن و انگار نه انگار نیم ساعت پیش عربده میزدن.
میدونم جدا از این شش نفر که من دیدم خیلیییی های دیگه تجربیات دیگه ای هم کسب کردن حالا چه با دیدن چه تجربه شخصی. اما من به شخصه که همش ذسارس زایمان داشتم بعد این یک هفته تصمیم قطعی دارم که طبیعی زایمان کنم😁
گفتم درمیون بزارم که حتما قبل اینکه تصمیم بگیرید طی همچین شرایطی برید و ببینید خودتون یا پرس و جو کنید. البته یسری ها همه جزییات رو نمیگن
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
رفتم اتاق درد. یه اتاق بزرگ بود ک ۸ تا تخت داشت. بالا سر همه تختا نوار قلب و اکو و اکسیژن و سونو و همه چیز بود.که تحت نظر باشی تا درد واقعی بیاد و بری برای زایمان.یه اتاق کوچیکم روبه رویه اتاق من بود که اتاق زایمان بود.همه چیز قشنگ مشخص بود😂😂😂 همه ناشتا بودن. ولی یکی از اشناهای ما اونجا بود. برام غذا آورد. قیمه بادمجون😉همشو خردم انقد گشنم بود. گفتم من بدون پتو و بالشت خوابم نمیبره😂😂😂😂😂انگار رفته بودم ۱۳ بدر😂😂😂😂😂بیچاره برام پتو و بالشت آورد گفت حالا راحت بخواب. مگ صدای آه و ناله میزاشت بخوابم😭😭😭😭😭😭بماند ک اونجا چ چیزایی دیدم 😂😂😂😂😂تخت کناریم انننننقد زود بچش اومد ک اصلا نرسیدن پرستارا ببرنش اتاق زایمان. همونجا تو اتاق درد رو تخت زایمان طبیعی کرد😭😭😭😭😭😭لحظه اومدن نینیشو دیدم😭😭😭😭😭😭بند ناف پیچیده بود دور دست نینی😭😭😭😭یکی دیگر و بردن اتاق زایمان اونم جلو چشام زایمان کرد. اون خییییییلی درد کشید بیچاره. با چشام دیدم ک داشت چ عذابی میکشید
من همچنان انتخابم طبیعی بود. چون چاره نداشتم. خوابیدم تا نمیدونم کی. تو خواب بهم آمپول درد زدن یهو با درد فراوون از خواب بیدار شدم😭😭😭😭😭😭😭دررررررد کشیدماااااا درد کشیدمااااا. دسشوییم می‌گرفت میرفتم دسشویی. زور میزدم چیزی نبود😭😭😭😭😭صدای دردای مریضای دیگرو میشنیدم 😭😭😭😭😭😭تشنم بود آب نمیدادن😭😭😭😭😭😭😭ده بار رفتم دستشویی چیزی نبود. چون آمپول فشار زده بودن فشار میومد بهم دردام بیشتر بود. رو تخت دراز کشیده بودم حس میکردم الان یدقس ک بچه بیاد داااااد میزدم اومدددد اومدددد ده تا دکتر و پرستار میومدن بالا سرم میدیدن چیزی نیست دوباره میرفتن.خییییلی درد داشتم. هیچچچچچی جز درد نمیفهمیدم.چشام سیاهی گرفته بودم.فقط درد میکشیدم.😭😭😭😭
مامان دونه🌱 مامان دونه🌱 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

ماما همراه یکی رو فرستاد تا بره دکتر بیهوشی رو خبر کنن یه چیزی از کشو برداشت و گفت میخوام معاینه کنم شستم خبردار شد میخواد کیسه آبم رو پاره کنه تا زود چهار سانت بشم اینجوری گفت تا من نترسم منم چیزی نگفتم یکم بعد دیدم یه آب زیادی خیلی گرم ازم ریخت روی تخت هیچ دردی نداشت ولی حس خیلی عجیبی بود کیسه رو که پاره کرد دردم خیلی شدید شد در حین دردا مرتب ورزش میکردم ماما هم کمرم رو با روغن های مختلف ماساژ میداد و یکی دیگه هم سشوار گرفته بود روی کمرم تا گرم بشم دردم خیلی آروم میشد با این کارا یکم بعد در حالی که داشتم ورزش میکردم درد وحشتناکی پیچید توی بدنم از شدت درد حالم بهم خورد بیحال شدم همون لحظه دکتر بیهوشی از راه رسید مثل فرشته نجات سریع نشستم روی تخت و یه سوزش ریزی روی کمرم احساس کردم همون لحظه درد از توی بدنم محو شد انگار شدم مثل روز اول حالم خیلی خوب شد و دیگه هیچ دردی نداشتم دکتر بیهوشی رفت و من خیلی راحت پاشدم اجازه گرفتم رفتم دستشویی سر و وضعم رو مرتب کردم و اومدم بیرون دنبال ادامه ورزش هام