تجربه سزارین
پارت ۲
ساعت ۴ نیم منو بردن اتاق عمل با اینکه بیپارستان دولتی بود
وای پرستارا از همون جلوی در شوخی خنده رو شرو کردن که از استرسم کم بشه اون لحظه به هیچی جز بدنیا اومدن بچه فکر نمیکردم. حتی یادم رفته بود چه چیزایی درباره امپول اینا شنیدم. برام سانت گذاشتن که دردش کمتر از چیزی بود ک فکر میکردم. بعد نشستم کنار یه خانومی ازم سوال میکرد و فرم پر میکرد. بعدم راهی تخت عمل شدم. من نمیدونستم که باید موهای پشت کمر روهم زد ولی خداروشکر یه هفته قبلش موهامو زده بودم در نیومده بودن. مامان اولیا یادتون باشه موهای کمرتونم بزنین بالای باسن. یه خانم مهربون اومد گفت پاهاتو دراز کن سعی کن سر انگشتای دستت بخوره به سر پاهات. باورتون نمیشه دردش مثله امپول زدنای ساده بود و من الان چیزی ازش یادم نمیاد. دکتر بیهوشی مدام باهام حرف میزد مدام دورم میچرخید ازم میپرسید مشکلی نداری؟
ساعت ۴ عصر به من امپول زدن ساعت ۵ پسر کوچولوم بدنیا اومد .فقط صداشو شنیدم دوست داشتم بزارن پسرمو رو سینم ببینمش ولی بردنش نامردا😂.ساعت ۵ نیم هم تو ریکاوری بودم پسرمو اوردن خودشون شیرش دادن هنوز بیحسی تو پاهام بود که منو بردن اتاق بخش.

۳ پاسخ

عزیزم دکترتون کی بود؟
هم کسی ک عمل کردهم بیهوشی؟

من کمرم پر مو نیست بازم باید بزنم؟

خیلییی هم عالی ایشالله ماهایی ک سزارین انتخاب کردیم همینقدر واسه ما هم راحت باشه 💚☘️

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
کیان ک گزاشتن رو سینم هیچ دردی نداشتم. تماس پوستی با جیگر گوشم بهترین حس دنیا بود برام. گفتم خدایا ممنونتم انقد درد کشیدم واقعا ارزش داشت ک همچین فرشته نازی دادی بهم😭😭😭😭😭
من ذووووووووق
بچه نیم ساعت تمام لخت دست این دکتر اون دکتر و این پرستارو اون پرستار بود. انقد ک شیرین بود
بچمو بردن واسه شستن و لباس پوشوندن.
بخیه هامو زدن و پانسمان کردن
عههههه من چرا اصلا درد ندارم؟؟؟
هیچچچچ دردی نداشتم

اوردنم تو ریکاوری. زیر سرم بودم ساعت روبروم ۳ نیم نشون میداد. ی بارون قشنگی میومد همه پرستارا تو ایستگاه پرستاری وایستاده بودن و داشتن رنگین کمون نگاه میکردن
منم فقط میگفتم بچمو می‌خوام😂😂😂
بچمو بدید می‌خوام برم 😂😂😂😂😂
پرستار اومد بالا سرم ک منو ببره تو بخش تو اتاق خودم. تو راهرو رو تخت بودم. داشتن منو میبرن یه پرستار دیگرو دیدم نینیمو با تختش داره میاره سمتم ک با من با آسانسور ببرنم تو بخش یهو مامانمو دیدم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭مامانم منو نمی‌دید
داد زدم مامانم مااامانمممممم😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان بیچارم نگو از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظر من بوده. تازه ۵ دقیقه بود بهش گفته بودن برو بالا پشت در اتاق عمل دخترت از اتاق عمل آوردن. مامانم گفته بود اونجا چرا؟ک بهش گفته بودن طبیعی بچش بدنیا نیومد سزارین شد. مامانم منو دیددددد😍😍😍😍😍😍دیگ هیچی از خدا نمی‌خواستم
حالم خییییییلی خوب بود. مامانم اومد کنارم. صورتمو ناز کرد. دستاشو بو کردم بوس کردم گفتم مامان منو ببخشید تا الان اذیتت کردم😭😭😭😭😭😭مامانم نینی دید بی اختیار اشکاش ریخت
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین اول
پارت پنجم
خوشگل دختر مامان به دنیا اومد و دکتر گفت راهبه خانوم بند ناف عین شال دور بچه پیچیده بود. واسه همین پایین نمیومد... خوب کردی سزارین شدی.
منم هنوز منتظر دیدن روی ماه راشین خانوم بودم. خلاصه ۴،۵دقیقه گذشت و راشینو اوردن پیشم. کلی بوسش کردم و لپاشو به خودم مالوندم و بردنش..
قد و وزن و کارای اولیه...
دکترمم دستشو کرده بود تو شکمم که رحممو خالی کنه، حس میکردم دستشو کرده تو تشت آب... هیچ دردی حس نمیکردم ولی بدنم کلا تکون تکون میخورد. خیلی خنده دار بود... دکترم یکم دیگه موند و بخیه هارو داد یکی دیگه بزنه و از من خدافظی کرد و رفت...
راشینم بردن که تمیزش کنن.
من موندم و ‌پرسنل اتاق عمل...
یکم با من حرف میزدن، یکم با خودشون... منم فقط به همه چیز دقت میکردم.
بخیه ها تموم شد و پانسمان کردن و گان رو پایین اوردن و منو تو تخت عادی گذاشتن و بردن ریکاوری...
وای وای وای از ریکاوری...

هر دقیقه اش یک ساعت میگذره.
فقط میتونی سقفو نگاه کنی. دورت پر از مریضای دیگه از بخشهای مختلف و عمل های مختلفه... خیلیم شلوغه
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین دوم
پارت سوم
این سری بیشتر توی بلوک بودم و یکم حوصلم سر رفت.
سوند اومدن گذاشتن و باز هم من هیچی نفهمیدم 😅.
برای ذخیره خون بند ناف مسئول موسسه رویان اومد باهامون صحبت کرد و من گفتم اگر براش مقدوره بره با همسرم هماهنگیاشو بیرون بکنه و من نظرم مثبته.اونم رفت بیرون و دوباره اومد. گفت همسرت پشت خطه. باهم صحبت کنید.
حسین گفت من خیلی الان دستم تنگه ۱۴تومن الان میخواد.خیلی برات مهمه؟
گفتم اره لطفا جور کن. گفت اوکی و قطع کردیم.

ساعت ۸و خورده بود و کم کم گفتن بریم اتاق عمل‌.‌...
رفتیم توی اتاق عمل و دوباره رو اون تخت باااااریک نشستم. باز خم شدم و سوزن اسپاینال رو وارد کردن‌ باز هم یه سوزش خیلی کم بود فقط که یهو خیلی ناگهانی و بی اختیار پای راستم اومد بالا و افتاد...برگام در لحظه ریخت و چرخیدم گفتم چی بود؟
متخصص بیهوشی گفت دختر خوب تکون نخور، سوزن اسپاینال تو کمرته... برگشتم گفتم چی بود؟ گفت هیچی سوزن به یکی از عصب های پات برخورد کرد و پات واکنش نشون داد. خیلی عجیب ولی باحال بود. خلاصه تموم شد و دراز کشیدم و دوباره وارد استخر جکوزی شدم.
دستامو بستن و گانو بالا آوردن و گیره زدن...
فیلمبردار هم داشت از همه لحظات فیلم میگرفت...
دکتر یکم باهام حرف زد و حال و احوال...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
درد همه توانمو گرفته بود.بردنم اتاق زایمان. همون اتاقی ک روبروی تختم بود. رفتم رو تخت سزارین. هرچییییی زووووور زدم نیومد ک نیومد😭😭😭😭😭😭،ولی من همچنان انتخابم طبیعی بود.از ساعت ۱۲ شب که بستری شدم دررررررد کشیدم تااااااا ساعت ۲ بعدازظهر فررردا😭😭😭😭😭😭😭 هیچکس از هیچی خبر نداشت. ن مامانم نه شوهر.هرچی زوووور زدم بچه نیومد ک نیومد. رضایت نامه گرفتن و منو بردن طبقه بالا اتاق عمل ک سزارین کنم😭😭😭😭😭😭مث سسسگ می ترسیدم😂😂😂😂😂سوار ویلچر شدم رضایت نامه امضا کردم و رفتم واسه سزارین اورژانسی. غیافه من😭😭😭😱😱😱
رفتم واسه مرحله بعد
گفتم وااااای از چیزی ک می ترسیدم سرم اومد.
رفتم اتاق عمل. سوند وصل کردن. نشستم سرمو آوردم پایین به نخام بیحسی زدن و ب کمک پرستارا دراز کشیدم و دستامو بستن. 😭😭😭😭😭گفتم توروخدا دستامو نبندین من کاری نمیکنم😭😭😂😂😂😂😂گفت دست خودت نیست ما باید ببندیم. پرده کشیدن جلوم. دکتر پامو بلند کرد یزره بالا بعد ول کرد. پرسید فهمیدی؟گفت نهههه اصلا. فهمیدم ک بیحسی اثر کرده...
لحظه آخر دیدم بتادین زدن زیر شکمم😭😭😭😭😭😭😭من داشتم سکته میکردم. همه پرستارا دلداریم میدادن و هوامو بیش از اندازه داشتن چون ۱۲ ساعت بود داشتم درد میکشیدم
مامان ..... مامان ..... هفته بیست‌ودوم بارداری
تجربه سزارین

پارت ۱
تو شهر ما هیچ دکتری زیر بار عمل سزارین نمیره منم بخاطر مشکل چشمام از از ۹ سالگی درگیرشم تونستم از پتخصص چشم پزشکی نامه بگیرم و دکتر عملم کنه. اما بیمه من قبول نکرد و کلا ازاد حساب شد
۲۳ سالم قرار بود ۵ ماه زایمان کنم اما سوم بود که حس میکردم انقباظ دارم شب اومدم خونه خوابیدم صبح زود بیدار شدم دردام هنوز بودن ولی نه درحد اینکه خوابم نبره. ساعت ۵ صبح بود اقام خواب بود رفتم حمام خودمو تر تمیز کردم اومدم بیرون ساک بچمو که از دوهفته قبل گذاشته بودم دم در ساک خودمم برداشتم گفتم یه وقت رفتم بیمارستان زایمان کردم پس اینا تو ماشین باشه با خواهرم و اقام ساعت ۷ صبح راهی بیمارستان شدیم دکتر تو اتاق عمل بود و داشت اولین عملشو انجام میداد وقتی بهش خبر رسید که زایمان چهارمی هم هست گفت نه بره فردا یا پسفردا بیاد.منم وحشتکردم گفتم من برم خونه دردام شرو میشن. هرچی اینا میگفتن بخواب معاینت کنیم گفتم نه من نامه عمل گرفتم که به من دست نزنین. دیگه من بستری شدم یه پرستار معاینه شکمی کرد گفت بله انقباظ داره. با دکتر حرف زدیم راضی شد عملم کنه.من از شب چیزی نخورده بودم تا ساعت ۴ عصر بعدم داشت سوراخ میشد ولی چاره ای نبود .
مامان فینگیل پری خان مامان فینگیل پری خان هفته سی‌وپنجم بارداری
سلام خوشگلا😍
اومدم بهتون از زایمان طبیعی و سزارین بگم😶
ازونجایی که کیسه اب بنده به مشکل خورده بود و هفت روز تو بلوک زایمان بستری بودم 6زایمان انجام شد. و فقط 2تاش طبیعی بود و اون 4تاش سزارین.
اونایی که سزارین کردن واقعا بعد عمل و یکمی سرحال شدن التماس میکردن برای یه قطره آب و یه لقمه غذا جوری که واقعا دلم میسوخت. و همش از درد ناله میکردن و نمیتونستن حتی به بچه شیر بدن و به همین دلیل بچه ها همش گریه میکردن و از همون اول شیر خشک میدادن بهشون. فرداشم که باید راه میرفتن این طفلی ها واقعا انگار زیر پاهاشون شیشه ریختی، هر قدمی که برمیداشتن نفسشون بند می اومد.
و اما طبیعی ها. یکیشون از ساعت هفت صبح تا هفت شب مثل جت راه میرفت و هفت رفت اتاق زایمان و هفت و نیم اومد بیرون(بچه دومش بود) ولی تو اون نیم ساعت جدا از جیغ و داد هاش یه دوتا عربده زد که واقعا تنم لرزید. اون یک طبیعی بیشتر اذیت شد که بخاطر امپول فشار بود و چون سی و هشت هفته کیسه ابش پاره شده بود اما وقتی رفت اتاق زایمان و بیرون اومد یه ساعت زمان برد و بخیه هم نخورد.
جفتشون نیم ساعت بعد زایمان کاملا عادی نشستن و به بچه شیر دادن و همون لحظه که اومدن بیرون ذز اتاق عمل ابمیوه اینا خوردن و انگار نه انگار نیم ساعت پیش عربده میزدن.
میدونم جدا از این شش نفر که من دیدم خیلیییی های دیگه تجربیات دیگه ای هم کسب کردن حالا چه با دیدن چه تجربه شخصی. اما من به شخصه که همش ذسارس زایمان داشتم بعد این یک هفته تصمیم قطعی دارم که طبیعی زایمان کنم😁
گفتم درمیون بزارم که حتما قبل اینکه تصمیم بگیرید طی همچین شرایطی برید و ببینید خودتون یا پرس و جو کنید. البته یسری ها همه جزییات رو نمیگن
مامان دوقلو ها مامان دوقلو ها ۷ ماهگی
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین اول
پارت چهارم
گان که تنم بود رو اوردن بالا و مثل پرده جلوم درست کردن و گیره زدن به این طرف و اون طرف...
دیگه دید نداشتم.
دکتر اومد بالا سرم گفت خوبی؟ گفتم اره. گفت نمیترسی؟ گفتم نه... من اگر اصرارم رو طبیعی بود به خاطر ترس از سزارین نبود،چون به نظرم انتخاب درست تری بود. وگرنه از هیچکدوم نمیترسم...
گفت اوکی. گفتم دکتر فقط من هنوز یه کوچولو حس دارما... گفت نگران نباش الان بازت نمیکنم که...
متخصص بیهوشی برام اهنگ فندک تب دار چاوشی گذاشت و فضا ملو بود...
یهو در اتاق عمل باز شد و خانومه گفت اسدی؟ گفتم بله... گفت همسرت گفته فیلم بگیریم. گفتم اوکی. گفت ازت پرسیدم گفتی نمیخوای. گفتم اخه هماهنگ نبودم باهاش.
خلاصه فیلم هم شروع شد و...
دکتر گفت میخوام با بتادین بشورمت یکم سردت میشه گفتم اوکی...
ولی همون لحظه با خودم گفتم این میخواد بشکافه منو هوای سرد وارد بدنم میشه احتمالا... خواسته من هول نکنم... منم کلا بچه پرروام... نمیترسم از این چیزا... گفتم باشه دکتر...

خلاصه دکتر و پرستارا حرفای خیلی عادی میزدن که یهو صدا گریه دخترم اومد... برگام ریخت که هنوز ۱۰دقیقه هم نشده چه به سرعت اومد... انقد حس های جدید و عجیبی داشتم که هیچی نمیفهمیدم...
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
ازونجایی ک ۳ روزه سرپام و دیشب تا ساعت ۳ دم اتاق عمل بودم،
و بعدشم ک اونایی که تجربه مریض و عمل بیهوشی دارن میفهمن ک رسیدگی بعد از آدمی ک عمل کرده و بیهوش بوده خیییلی سخته.
میلاد دیشب ساعت ۳ از اتاق عمل اومد. خیییلی درد داشت. چون استخون جمجمه عمل کرده بود. بعد اینکه بهوش اومد پرستاریش خیلی سخت بود برام. بهونه هاش. عوارض داروهای بیهوشیش.
تحمل سوند ک اصصصصلا نمیتونست تحمل کنه و از همون ریکاوری گیر داده بود سوند منو جدا کنید. سر درداش.
خب من بهش حق میدادم. چون عمل سختی داشت. قشنگ تا ۲ عصر امروز پیر منو درآورد. منم با بچه تو و شکم اینور بدو اونور بدو. خب همسرمه
وظیفمه.دوسش دارم. بابای بچمه. همه جا مثل کوه پشتمه.تو این پنج ماه بارداری از روز اول مردونه مثل کوه پشتم بوده و تا آخرین لحظه مراقبم بوده. همون روز تصادفم رفته بود صبحونه بخره ک این اتفاق لعنتی افتاد. حالا بگذریم. من چون همه پرستارا و پرسنلا فهمیدن ک باردارم اجازه میدن صندلی تاشو همراه همیشه باز بزارم و برام یه پتو بالشت جدا آوردن که کنار میلاد هر وقت بخوام استراحت کنم. چون ۷ صبح ب بعد باید صندلیارو جمع کنن.
بیاید تایپینگ بعد
مامان راشین و مهرشین مامان راشین و مهرشین هفته سی‌ودوم بارداری
سزارین دوم
پارت ششم
بالاخره نوبت بخش بردن من شد...
بهیاری که همرام بود میگفت این خانوم موهاش جوگندمی کوتاه فر عینکی خواهر شماست؟ گفتم اره چطور؟ گفت از ظهر انقد سراغتو از همه گرفته که کل بخش شناختنش.❤️
قربون اجیم برم که هم زایمان اول، هم دوم تنهام نگذاشت. البته یه خواهر بزرگتر هم داریم که خب به خاطر دغدغه زندگی و کارش نمیتونست بیاد تهران...

رسیدم تو بخش پیش اجی و مامانا و حسین. کلی بوسم کردن و گفتن چه دیر کردی‌‌‌
رفتم رو تخت و لباسامو اوکی کردن..‌.
خواهرشوهرمو شوهرشو داداشام و زنداداشم و.... کم کم همه اومدن تو اتاق.
این سری برعکس دفعه قبل دورم خیلی شلوغ بود...
گفتن راشینم اومده و میخوان بیارنش.
مهرشین رو که اوردن گفتم خب بگید راشین بیاد...
راشین جانم مثل خانوما اول اومد پیش منو کلی بوسم کرد،بعد رفت سراغ ابجیش که خیلی خیلی منتظر دیدنش بود.‌‌..
گذاشتیمش رو پاهاش و بوسش کرد و کلی ذوق میکرد و من واقعا خوشبخت ترین بودم‌‌‌‌...
اون تایمی که من نبودم انگار مامانم قلبش درد گرفته بود و ازش نوار قلب گرفته بودن یکم حالش خوب نبود.
مادرشوهرم گفت من میمونم پیش راهبه و شماها برید خونه...
کم کم همه رفتن و من داشت درد میومد سراغم. پرستارو صدا کردم و برام مسکن زد و گفت اصلا فک نکن باید دردارو تحمل کنی. هر وقت درد داشتی صدام کن. من میام اوکیت میکنم. و راستش دیگه بعد از اون درد سراغم نیومد...
سر شب از تخت پایین اومدم و دستشویی رفتم.خیلی راحت بود فقط باید رعایت کنی. سخت ترین قسمتش از حالت دراز کش به نشسته تغییر حالت دادنه وگرنه بقیش اوکیه...
کل بخشو پیاده روی میکردم که خون تو بدنم در جریان باشه.
مامان باران وجانان🩷 مامان باران وجانان🩷 ۹ ماهگی
ب وقت سرکلاژ. ۱۴۰۴/۰۳/۱۲

خیلی عمل راحتی بود،نمیدونم چرا بعضیا گفتن درد داشتیم و باند تو رحممون بودو خون ریزی داشتیم و اینا من خداروشکر هیچیم نیس نه دردی نه سوزشی،البته ب اینکه دست دکتر خوب باشه من اعتقاد زیاد دارم و دکترم بهترین دکتر بود بنظر خودم،دکتری ک وقت شناس باشه زودتر از تشکیل پرونده بیمارستان بود هم پیگیر بود با اینکه خیلیا نوبتشون جلوترازمن بود ولی منو زودتر آماده کردن،هم خوش اخلاق،اینا ملاکای اصلی برای ی دکتره ک من هم زایمان طبیعیمو راحت پیشش انجام دادم هم سرکلاژ،راضیم ازش و واقعا دمش گرم
از سرکلاژ براتون بگم ک هیچ چیز خاصی نیس من رفتم لباس دادن بهم پوشیدم و رفتم برا رگ گیری و سرم،ب محض اومدن پرونده منو بردن اتاق عمل باتخت،اونجا تخت ب تختم کردن و داشتن آماده میشدن ک دکتر بهم گف باید برات بتادین بزنم بعد رفتی تو بخش نترس خون نیس با دستمال پاکش کن،ی پرستارهم آمپول زد تو سرم ک چشام هی دو دو میزد،هواسمو جمع کرده بودم بیهوش نشم😁ولی چشامو باز کردم ی جا دیگه بودم😅برده بودنم ریکاوری،بعدم اوردنم تو بخش و گفتن تا نیم ساعت هیچی نخور بعدش کمپوت و مایعات بخور،الانم همچی اوکیه میخام برم خونه ک گفتن نه شب باید بمونی
راستی باید ناشتا باشیم از۱۲دیکه نباید غذا می‌خوردم حتی آب هم پرسید گف چقد خوردی،قبل عمل هم دسشویی برید چون مثانه پر باشه تو اتاق عمل سوند میزارن
نترسین خانما همچی عالیه ب امید خدا برید

❤️دکتر فرحناز مراد قلی❤️