تجربه سزارین

پارت ۱
تو شهر ما هیچ دکتری زیر بار عمل سزارین نمیره منم بخاطر مشکل چشمام از از ۹ سالگی درگیرشم تونستم از پتخصص چشم پزشکی نامه بگیرم و دکتر عملم کنه. اما بیمه من قبول نکرد و کلا ازاد حساب شد
۲۳ سالم قرار بود ۵ ماه زایمان کنم اما سوم بود که حس میکردم انقباظ دارم شب اومدم خونه خوابیدم صبح زود بیدار شدم دردام هنوز بودن ولی نه درحد اینکه خوابم نبره. ساعت ۵ صبح بود اقام خواب بود رفتم حمام خودمو تر تمیز کردم اومدم بیرون ساک بچمو که از دوهفته قبل گذاشته بودم دم در ساک خودمم برداشتم گفتم یه وقت رفتم بیمارستان زایمان کردم پس اینا تو ماشین باشه با خواهرم و اقام ساعت ۷ صبح راهی بیمارستان شدیم دکتر تو اتاق عمل بود و داشت اولین عملشو انجام میداد وقتی بهش خبر رسید که زایمان چهارمی هم هست گفت نه بره فردا یا پسفردا بیاد.منم وحشتکردم گفتم من برم خونه دردام شرو میشن. هرچی اینا میگفتن بخواب معاینت کنیم گفتم نه من نامه عمل گرفتم که به من دست نزنین. دیگه من بستری شدم یه پرستار معاینه شکمی کرد گفت بله انقباظ داره. با دکتر حرف زدیم راضی شد عملم کنه.من از شب چیزی نخورده بودم تا ساعت ۴ عصر بعدم داشت سوراخ میشد ولی چاره ای نبود .

۲ پاسخ

دکترم در روز ۳ تا سزارین بیشتر انجام نمیداد و من نعر چهارم بودم

۵ ماه یعنی پنجمه ماه. یعنی مثلا قرار بود۵ تیر زایمان کنم ولی سوم زایمان کردم

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌ام بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....
مامان بلوبری🫐💙 مامان بلوبری🫐💙 ۹ ماهگی
دوستانی که درجریان نیستن تاپیک قبلیمو بخونن
خب شرح زایمان خودمم اینجوریه که:

من از ۲۰ هفته شروع کردم ورزش کردن انلاین با ماما
اولش هفته ای ۲ روز شروع کردم، کمکم تا اخرای بارداری تعداد روز هارو افزایش دادم تا ماه اخر تقریبا ۴ ۵ روز در هفته ورزش میکردم

روز زایمان هم ساعت ۵ صبح دردم شروع شد از خواب بیدار شدم گفتم خودش خوب میشه باز گرفتم خوابیدم😁 یکم که گذشت دیدم نههه خوب نشد گفتم به به حتما درد زایمانه دیگه..
پاشدم واسه خودم کلیییی دمنوش درست کردم و یه عالمه خوراکی برداشتم انگار میخوام برم پیکنیک😂 غافل از اینکه ادم واقعا هیچییی نمیتونه بخوره زمان زایمان و اینا فقط یکم شربت خاکشیر خوردم بنظرم
بعد رفتم دوش گرفتم و زیر دوش ورزش های توپی رو انجام دادم و یکمم ماساژ...
همسرمم رفت که ساک و وسایلمو بیاره چون خونه مادرم بودم
حدود ساعت ۱۰ رفتم بیمارستان نزدیک خونمون که معاینه بشم و ضربان قلب جنین رو چک کنن(بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم نرفتم که بستری نشم‌، اگه زود عجله کنین و برین بیمارستان زایمانتون خیلی طولانی تر میشه)
ولی بیمارستان نزدیکمون کاری نکرد و گفت برو همونجا که قراره زایمان کنی چکت کنن🥲
منم رفتم بیمارستان محب کوثر و ساعت ۱۱ معاینه شدم و ماماگفت ۳ سانتم
تا اینجا دردام اصلا سخت نبود و کاملا قابل تحمل بود ..

ادامه تاپیک بعدی...
مامان فندق مامان فندق ۱ ماهگی
خانوما من یه بار که بعد از انومالی رفتم بهداشت که سونو و آزمایشامو ببرم اونجا فشارمو گرفتن ۱۴/۸ بود گفتن برو بیمارستان اونجا هم دوبار فشارمو گرفتن هم تو اوژانسش هم تو بخش زایمان
گفتن باید بری دکتر قلب صبحم بود هیچ دکتری قلبی تو مطبش نبود دکتر قلبم تو بیمارستان نبود نتوستیم پیداش کنیم بعد رفتیم با شوهرم یه دوری زدیم یه چیزی خوردیم رفتنم درمانگاه فشارم ۱۲/۸ بود اومده بود پایین دیگه نرفتم دکتر قلب
بعد چند روزی دوباره رفتم اوژانس فشارمو چک کنم رو دوازده بود شب بود که رفتم
یه بارم مریض بودم ازمایش خون تیروئید داشتم ناشتا بودم بعد ازمایش رفتم خون دادم رو ۹بود یه بار دیگه هم تو بیمارستان گرفتم دوازده بود یه بارم دکتر تیروئیدم گرفت ۱۰ بود گفت نرماله من دیگه نرفتم دکتر قلب و اینا همون یه بارم بود که فشارم رو ۱۴ بود منو خیلی ترسوندن الان وقتی سردرد بگیرم یا یه چیز شیرین بخورم فورا میرم پرتقال یا آبلیمو میخورم شما بودین چیکار میکردین
مامان دینا و بردیا💙 مامان دینا و بردیا💙 ۹ ماهگی
یهو دلم گرفت اومدم اینجا درد و دل کنم باهاتون🥲
۸ سال پیش سر زایمان دخترم کیسه آبم پاره شد شوهرم سرکار بود با بابام و نامادریم رفتم بیمارستان ساعت ۴ بعدظهر بستری شدم درد نداشتم آمپول فشار زدن بهم اولش درد آنچنان نداشتم ولی ساعت ۱۲ شب دردام شروع شد کم کم تو اون حین مادرشوهرم زنگ زد چرا رفتی بیمارستان خونه دردات می‌کشیدی انقدر تحت فشار بودم گوشیو قطع کردم شوهرمم سنش کمتر بود عقلش دست مادرش نیومد بیمارستان ببینه مردم یا زنده😔
خلاصه ۱۲ شب درد داشتم هی قطع و وصل میشد بابام اینا دیدن زایمان نکردم رفتن خونه تنها موندم تو بیمارستان ۷ صبح دردام مرتب شد تو اتاق حدود ۲۰ تا خانوم بودیم همه همراه داشتن بهشون می‌رسیدن من تنهای تنها😭دهانه رحمم باز نمیشد سنم کم بود تجربه نداشتم ترسیده بودم درد هم انگار استخونام داشت خورد میشد خلاصه ۷ صبح دردای افتضاح داشتم تاااا اینکه ۲ ظهر بالاخره زایمان کردم هیچکی نبود هوای خودمو بچمو داشته باشه یه پرستار دلش سوخت لباسای بچه تنش کرد منو برد بخش هیچوقت یادم نمیره ۱۲ شب به شوهرم زنگ زدم چرا نمیای منو ببینی مگه بچه تو نیس گفت فردا میام مرخص شدی دلم اونجا انقدرررر شکست هنوز که هنوزه یادم نرفته خدا هیچکس بی مادر نکنه ،خدا مادرشوهرمم لعنت کنه الهی بعد ۸ سال هروقت یادم میاد گریه ام میگیره
مامان مهرسا💓 مامان مهرسا💓 هفته بیست‌وچهارم بارداری
سلام مامانای مهربون تایپیگ قبل گفتم گفتین بگو تجربتو اول اینکه نترسین به هیچ انواع ایشالاه به سلامتی راحت نی نی هاتون رو بغل میگیرین بعد از من به شما نصیحت تا دردتون نگرفته نرین بیمارستان اشتبته محظه
خب ۷/۴/۱۴۰۳ بود که من صبح زود بدون هیچ دردی بلند شدم رفتم بیمارستان ۴۰ هفته رو رد کرده بودم هیچ دردی نداشتم رفتم تریاژ همه چی پرسید گفت الان هیچ اعلائمی نداری فکر کنم قبول نکنن بستری شی اینو گفت سوال پرسید گفت تکون میخوره من بزرگ ترین اشتباه رو کردم الکی گفتم نه همه چی نوشت فرستادم ارژانس مامانم پیشم بود با شوهرم رفتم معاینه شدم اینا گفت ۱ سانت بازی اگه تکون نمیخوره باید بری ان اس تی بعد بستری شی همین که داشت مینوشت ان اس تی پرستار اونجا اومد گفت بستریع بفرست بره ان اس تی خیلی شلوغه بعد من بستری شدم بدون درد با ۱ سانت ساعت ۸ صبح رفتم اولش رفتم تو دیدم همه دارن داد میزنن به مامام گفتم اینا چرا اینجورین گفت بزا بگزره میفهمی رفتم اوردن قرص واژن گذاشتن یدونه هم زیر زبونی من بازم درد نداشتم مامام مرتب واسم ابمیوه اینا میداد بعد یه ساعت اومدن معاینه کردن دیدن دوباره باز نشدن همون ۱ سانتم دوباره قرص گذاشتم رفتم دوباره قرص اب شد دوباذه مامام بهم یکم وسایل اینا داد خوردم یکم گذشت دیدم حالت هتوع شدید دارم به ماماکفتم گفت مشکلی نداره بالا بیار در این حین هم ورزش میکردم درد نداشتم بعضی وقتا هم زیر ان اس تی بودم دوباره اومدن معاینه باز نشده بودم بازم اوردن سون رحم گذاشتن دراز کشیدم حالت بادکنک بود جم کرد اما هر کاری کرد نتونست بزاره دستش تا مچ توم بود 😂خیلی هم درد داشت رفت یمی دیگع اومد اون گذاشت رفت گفت دراز بکش تکون
مامان محمد طاها مامان محمد طاها هفته سی‌ام بارداری
بیاید تعریف کنمممم چییییشد 😍😍😍
نینیم امروز دنیای ما‌ رو رنگی کرد 🩵🐬 یا🦩🩷
دیشب از استرس خابم نمی‌برد بعد اینکه صبح شد با شوهرم رفتیم منو گذاشت درمانگاه بیمارستان 😬 خودش رفت
حالا یه سوپروایزر بی اعصاب که حتی جواب سلامم نمی‌داد اونجا بود 😐 از ۸ صبح اونجا بودم ساعت ۹ تازه گفت دکتر ساعت ۱۰ تازه میاد از اتاق عمل
نوبت گرفتم اومدم خونه ساعت ۱۰ صبح رفتم دوباره 🫣
رفتم دکتر بعد ۱۵ دقیقه اومد بقیه رو ویزیت کرد من آخرین نفر رفتم بعد گفتم که برام سونو تعیین جنسیت بنویس
گفت آنومالی می‌نویسم برات
بعد من گفتم آنومالی نوشتید داخل مطب چون زوده برام یه سونو دیگه بنویسید
بعد گفت نیاز نیست الان میتونی بری در حالیکه ۱۶ هفته و ۴ روزم بود
انقد اصرار کردم آخر نوشت رفتم سونویی ک وقت گرفته بودم
خلااااصه رفتم داخل و دکتر شروع کرد بعد
گفت اندام ها رشد کرده میتونیم ادامه بدیم برای آنومالی 😍❤️
مامان فداش شه که ماشالا رشدش عالی بود
رفتم دل تو دلم نبوووود گفت پسررررررره و دنیامو رنگی کرد 🩵🐬🥺
همونی ک منو شوهرم می‌خواستیم
خوشومدی به زندگی مامان بابا 🐬🩵😍

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته سی‌ام بارداری
بعد اینکه دارو خردم ک شکمم کار کنه دیگ بیحسی رفته بود و سریع شیاف دیکلوفناک گزاشتم چون خیلی دلم میخواست زود سرپا بشم. از پرستار پرسیدم پرستار من کی سرپا میشم؟چون من لاغرم بودم ،گفت با این جثه ک تو داری و ضعیفی فک نکنم تا سه چهار روز بتونی راه بری......
شکمم خالی شده بود. بچم کنارم بود نگاهش میکردم فقط گریه میکردم میگفتم خداروشکر نینیم سالمه😍😍😍🧿🍼🐣
مثل فرشته ها کنارم لالا کرده بود. خودمو با گوشی یزره سرگرم کردم. با مامانم صحبت کردم و از تجربه زایمانم تعریف کردم. می‌گفت من از دیشب پشت در اتاق زایمان منتظرت بودم ک تورو بیارنت تا امروز بلندگو بیمارستان فامیلیمو پیج کرده بودن و گفته بودن همراه فلانی ب بخش اتاق عمل😍😍😍😍می‌گفت اومدم دم اتاق عمل پرستارا گفتن ک لگنت کوچیک بوده و بعد ۱۲ ساعت درد کشیدن بردنت عمل سزارین کردی.
گفتم آره مامان

ساعت شده بود ۸ ۸ نیم.عمه بچم اومد دیدنم ب مادرم گفت شما برو خونه من پیش فاطمه میمونم. مامانم پیشم بود بهم پیام داد گفت من پس میرم خونه هروقت دلت خواست ب من زنگ بزن من میام پیشت😍😍😂😂
آزاده ی ساعت پیشم موند بعد گفت من باید برم خونه کار دارم😳
ب مامانم زنگ زدم گفتم مامان آزاده رفت.....
گفت الان تنهایی؟؟بیام پیشت؟؟؟گفتم مامان بیا پیشم 😭😭😭😭هیچ دردی نداشتم ولی دلم مامانمو میخواست
زنگ زد گفت چیزی میخوای از خونه بیارم؟گفتم مامان گشنمه😭😭😭😭😭😭گفت هرچی دلت میخواد بگو درست میکنم میارم. گفتم مامان دلم زرشک پلوهاتو میخواد😋
بعد دیدم مامانم با ی زنبیل اومد پیشم😍😂😂😂
انگار اومده ۱۳ بدر😂😂😂😂
برام زرشک پلو درست کرده بود. ی فلاکس چای آورده بود. میوه و کمپوت 😋همه چیز. شامو باهم خوردیم شد ساعت ۱۰.نمنم بلند شدم به راه رفتن بدون کمکی😍😍😍
مامان قلبم 🥰🩵 مامان قلبم 🥰🩵 هفته سی‌ویکم بارداری
پارت اخر

رفتیم مرکز سونوگرفی خداروشکر ساک بود جنین بود ولی قلب نداشت 💔
ای خدا تو یه روز چقدر به من شوک وارد شد 😑
خونریزی هم بخاطر هماتوم بود…
همون روز خونریزی تموم شد یکم اروم تر شده بودم چون شنیده بودم ممکنه دیر تر تشکل بشه قلبش دیگه باز باید صبر میکردم…
اون روزا مادربزرگ خودم و همسرم ( فامیلیم) حالش خوب نبود بیمارستان بستری بود
فرداش از تهوع شدید از خواب پاشدم نشسته بودم صبحانه میخوردم دیدم مامانم زنگ زد
قرار بود برم دکتر متخصص که…
گفت اماده شو با امین میام دنبالت بریم خونه ننه 😭
گفتم وای مامان ننه مرد ؟ 😭 گفت اماده شو الان میایم 😭
ای خدا واقعا چقدر بد بود اونروزا چقدر گریه کردم😭
مادربزرگمم از دست دادم
سه روز بعدش رفتم دکتر متخصص
برگه سونو رو که دید یکم قیافش رفت تو هم باز شوک خدایا بسته دیگه😑
گفت تهوع داری ؟ گفتم اره شدید گفت عع پس خوبه خداروشکر خداروشکر
یکم اروم شدم باز استرس داشتم
اونم نوشت که برای ۸ هفته برم سونو که نشد جنگ‌شد 😭😂
۹ هفته رفتم سونوگرافی خداروشکر قلبش تشکیل شده بود 😁😍❤️

و همچنان زندگی ادامه داره در جریانه …❤️😌