تجربه اولین زایمان سزارین

من همیشه تو مجردیام از سزارین میترسیدم.چون راجبش زیادم تحقیق نکرده بودم.همیشه میگفتم طبیعی آدم می‌ره زور میزنم بچه میاد دیگ😂😂😂😂😂😂😂بهتر اینه که ۷ لایه پوستتو ببرن.ازونجایی ک یه شوهر بیکار و علاف داشتم و هیچ هزینه ای واسه ازمایشاو غربالگریام نمی‌کرد خییییلی استرس داشتم.مخصوصا این ک اصلا نمیدونستم قراره چجوری بزاام.ینی نرفته بودم دکتر و تحت نظر نبودم.دقیقا مثل سبک قدیم.خدا می‌دونه چقدر اونسال من استرس کشیدم.
ساعت ۳ صبح روز ۲۹ مهر ۹۷ بود ک دردای شدید پریودی و انقباض اومد سراغم. ازونجایی ک مامان اولی بودم و خونه تنها بودم استرسام باعث میشد دردامم بیشتر بشن. ۵ دقیقه خوب بودم نیم ساعت درد داشتم. تاریخ زایمانمم زده بود ۳ آبان. انقدم ساده بودم اصصلا نمیدونستم چند هفتمه دقیقا. گوشی ام نداشتم از دست کارای شوهرم. خونه ام تنها بودم و از خانواده هامم دور بودم. انقد درد کشیدم و خونه راه رفتم تا شوهر بیمسئولیتم اومد خونه. برام حوله داغ کرد. هوا دیگ روشن شده بود ولی درد منو ول نمی‌کرد. بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم دکتر پیش ماما. شوهرم گفت تو برو دم اتاق ماما تا من برم صندوق. رفته بودم معاینه بشم ببینم دردام واسه چیه. چون تجربه اونجوری درد نداشتم. رفتم بالا پیش ماما.خوابیدم معاینه بشم. صدای ضربان قلب نینیمو شنیدم. گفت دهانه رحمت باز شده باید بری بستری بشی. برو ب شوهرت بگو بره برات پرونده تشکیل بده.....
اما وااااای ک درد از من رفته بود دیگ درد نداشتم.......

۷ پاسخ

عزیزم چ‌ سخت

بقیشم بگو 🙃منتظریم

خب...

امیدوارم الان از همین شوهرت باردار نباشی😐

پس بقیش

بقیش کو

خوب بقیش

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
غروب با مامانمو شوهر سابقم رفتیم بیمارستان. مستقیم رفتم پیش ماما. نامه رو دید و گفت این ک ساعت زده ۷ صبح. چرا الان اومدی؟گفتم صبح اومدم بیمارستان بعد گرفتن برگه بستری دردامم رفت منم استرس گرفتم ک مبادا بیام و سزارین بشم برگشتم خونه.اللن درباره دردام شروع شد من اومدم بیمارستان. گفت تو خودت واسه خودت یپا دکتری😂😂😂😂😂😂تا همون موقع من انتخابم طبیعی بود. گفت با همراهت بگو بره کارای بستریتو بکنه و ب خودمم لباس بیمارستان داد و گفت برو عوض کن برو انتهای سالن داخل اتاق تخت ۷.ینی اتاق درد😭😭😭😭😭واااااااای ک لباس بیمارستان پوشیدم درباره دردام رفت ک رفت😭😭😭😭😭😭😭ب دکتر گفتم دردای من رفت دردی ندارم. میشه من برم خونه فردا صبح بیام؟😂😂😂😂😂😂😂😂منو نگاه انگار خونه خالس هروقت برم هروقت بیام😂😂😂😂😂😂😂دکتر گفت نخیر بری خونه دردت بگیره میخوای چکار کنی؟اللن برو تحت نظر باشی. شلوار ک نپوشیدم.از خجالتم ی دستمو از پشت گرفته بودم پایین گان.یه دستمم از پشت گرفته بودم پایین گان.رفتم تو اتاق درد😭😭😭😭😭😭😭.همه در حال درد کشیدن😭😭😭😭😭تابحال همچین چیزایی ندیده بودم ک خییییییلی ساده بودم من😂😂😂منی ک دو دستی گان گرفته بودم ک جاییم معلوم نشه دیدم همه تاق باز خوابیدن همه چیشون داره هوا میخوره😂😂😂😂😂😂😂
من😳😳😳😳😳

همه درد میکشیدن و آه و ناله میکردن😭گفتم توروخدا گریه نکنید من استرس میگیرم😂😂😂😂😂😂
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
تجربه اولین زایمان سزارین
ادامه پارت قبلی

اما من هنوز بدنمو اصلاح نکرده بودم که.....
من ساک نینی و خودم نبسته بودم که....
آرایشگاه نرفته بودم که.....
صبحونه نخورده بودم که...
مامانم و مادرشوهرمم اصلا خبر نداشتن من دردام شروع شده بود.
شوهرم با مادرش قهر بود باید میرفتم اونارو آشتی میدادم....
دکتر نامه بستریمو نوشته بود و ساعت زده بود اما من همچنان دردام رفته بود و من مونده بودم و کارای ک نکرده بودم...
دردام رفته بود ب شوهرم گفتم بیا بریم خونه مامانم ببینم باید چکار کنم ازونجایی ک من میترسیدم برم و سزارین بشم،از بیمارستان با نامه بستری مستقیم رفتیم خونه مامانم. رفتم صبحونه خوردم. رفتم حموم اصلاح و دوش و فلان. بعد رفتم آرایشگاه برگشتم مامانمو برداشتیم و رفتیم خونه خودمون.مامانم غذا گزاشت واسه ناهار. ساک منو جمع کردیم ساک نینیم جمع کردیم و قرار شد شوهرم ببرم خونه مامانم باهم آشتی کنن.مامانم موند خونه من. منو شوهرم رفتیم شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه مامانش. واااااای مگه میومد. مگ میومد. ب زور بردمش. با مامانش آشتی کرد.ب مامانش گفتم مامان شب دارم میرم بستری بشم حلالم کن. اینم بگم این خانواده خییییییییییییییییییییلی منو عذاب دادن. ولی من ب مادر شوهرم گفتم منو حلال کن گفتم بزار خجالت بکشه. چون همه میدونستن مقصر همیشه دعواها اونه نه من. اینو گفتم اب شد از خجالت. گفت دختر تو باید منو حلال کنی نه من تورو...
خلاصه آشتی کردیم برگشتیم خونه خودمون. ی چند ساعت استراحت کردم شد غروب. غروب درباره دردای شدید منو گرفت. گفتم دیگ وقتشه باید برم....
مامان هدیه خدا✨💙🧿 مامان هدیه خدا✨💙🧿 هفته بیست‌ونهم بارداری
رفتم اتاق درد. یه اتاق بزرگ بود ک ۸ تا تخت داشت. بالا سر همه تختا نوار قلب و اکو و اکسیژن و سونو و همه چیز بود.که تحت نظر باشی تا درد واقعی بیاد و بری برای زایمان.یه اتاق کوچیکم روبه رویه اتاق من بود که اتاق زایمان بود.همه چیز قشنگ مشخص بود😂😂😂 همه ناشتا بودن. ولی یکی از اشناهای ما اونجا بود. برام غذا آورد. قیمه بادمجون😉همشو خردم انقد گشنم بود. گفتم من بدون پتو و بالشت خوابم نمیبره😂😂😂😂😂انگار رفته بودم ۱۳ بدر😂😂😂😂😂بیچاره برام پتو و بالشت آورد گفت حالا راحت بخواب. مگ صدای آه و ناله میزاشت بخوابم😭😭😭😭😭😭بماند ک اونجا چ چیزایی دیدم 😂😂😂😂😂تخت کناریم انننننقد زود بچش اومد ک اصلا نرسیدن پرستارا ببرنش اتاق زایمان. همونجا تو اتاق درد رو تخت زایمان طبیعی کرد😭😭😭😭😭😭لحظه اومدن نینیشو دیدم😭😭😭😭😭😭بند ناف پیچیده بود دور دست نینی😭😭😭😭یکی دیگر و بردن اتاق زایمان اونم جلو چشام زایمان کرد. اون خییییییلی درد کشید بیچاره. با چشام دیدم ک داشت چ عذابی میکشید
من همچنان انتخابم طبیعی بود. چون چاره نداشتم. خوابیدم تا نمیدونم کی. تو خواب بهم آمپول درد زدن یهو با درد فراوون از خواب بیدار شدم😭😭😭😭😭😭😭دررررررد کشیدماااااا درد کشیدمااااا. دسشوییم می‌گرفت میرفتم دسشویی. زور میزدم چیزی نبود😭😭😭😭😭صدای دردای مریضای دیگرو میشنیدم 😭😭😭😭😭😭تشنم بود آب نمیدادن😭😭😭😭😭😭😭ده بار رفتم دستشویی چیزی نبود. چون آمپول فشار زده بودن فشار میومد بهم دردام بیشتر بود. رو تخت دراز کشیده بودم حس میکردم الان یدقس ک بچه بیاد داااااد میزدم اومدددد اومدددد ده تا دکتر و پرستار میومدن بالا سرم میدیدن چیزی نیست دوباره میرفتن.خییییلی درد داشتم. هیچچچچچی جز درد نمیفهمیدم.چشام سیاهی گرفته بودم.فقط درد میکشیدم.😭😭😭😭