شاید طولانی باشه...
شایدم ربطی به هیچکدومتون نداشته باشه و نخواید بخونید...
ولی منِ مادر منِ زن حالم افتضاحه...
اهل چس ناله نیستم اصن ولی شاید با گفتن و خوندن یه جمله از شما توی حال من دگرگونی ایجاد کنه...
میگن طرف اینقد خستس اینقد عاجزه با گریه خودشو خالی میکنه تا سبک شه...
ولی من چرا نمیتونم گریه کنم که سبک شم از این همه فشار روحی حالا جسمی هیچی،نمیدونم واقعا...
خیلی زود عصبی میشم از کوره در میرم بطور وحشتناکی...
شاید از بیرون که خودمو ببینم بگم مشکل روانیه...
نمیفهمم چمه چجوری خودمو کنترل کنم؟چجور خشم و عصبانیتمو فروکش کنم؟چجوری سعی کنم داد نزنم؟منی که قبلا با حرف زدن و نوشتن میتونستم خودمو آروم کنم الان هیچ...
افسردگی؟بیماریه؟نمیدونم
فقط میدونم ازین وضعیتم خستم هیچی حالمو خوب نمیکنه هیچی به هیچی و هیچکس حسی ندارم خنثی م...🥲😔




پوشک شیرخشک بارداری زایمان کودک نوزاد پوشک شیرخشک بارداری زایمان کودک نوزاد

۸ پاسخ

سرترالین بهترم می‌کنه منم همینم

بنظرم بیشتر ما مادرا همینیم
من اینجور مواقع اول سعی میکنم خودمو خالی کنم همشم آهنگ‌گوش دادن برام جوابه گوش میدم و اجازه میدم اشکام بریزه اونقدر گریه میکنم ک خالی بشم
اول خودتو خالی کن
از هرچی…
نماز بخون یا حتی ی سوره
با خدا حرف بزن درد و دل کن
هرکاری ک ممکنه آرومت کنه رو امتحان کن
تو حق داری یوقتایی خسته بشی و کم بیاری
ولی خودتم باید حال خودتو خوب کنی
هم همسری هم مادر و خونه با وجود تو پر از گرمایی از جنس عشق میشه
همه ما داریم اینروزا رو میگذرونیم و لا به لاش زندگیم میکنیم
اجازه نده این حس بدت بیشتر بشه خودت تمومش کن و ب بدنت آرامش بده
الهی حال دلت خوب بشه🤍

بیشترمون همینیم منم چندوقته با کوچیکترین چیزی عصبی میشم نمیتونم اصلا خودمو کنترل کنم نمیدونم چمه ولی اینو میدونم خیلی خستم 😅

عزیزم احتمالا افسردگی باشه،،اگه میتونی یه روانپزشک برو،،به خدا با یه دوره دارو از این رو به اون رو میشی،،البته همه سختی میکشن به خاطر بچه ولی کم و زیاد داره،یا میتونن خودکنترلی داشته باشن ولی وقتی خودت به این نتیجه رسیدی ک نمیتونی ،بهتره از دکتر کمک بگیری..
منم الان یک ماههه شب که میشه و بچه میخوابه عزا میگیرم که واااای دوباره فردا بچه داری،کارای تکراری،بدو بدو،بازی،غذا پختن و ظرف شستن با مکافات و نق و گریه...ولی ما محکومیم به ادامه دادن،و از طرفی دلم میسوزه بچمو که میبینم،،میگم گناه داره،و دلش به من خوشه که کنارش باشم و باهاش بازی کنم.من کاری که کمکم میکنه اینه ک از خونه برم بیرون،،مثلا صبحا یا عصرا دوتا خوراکی سیر کننده مثلا یه میوه با یه لقمه یا سرلاک اینا،و یه بطری آب برمیدارم،بچه را میندازم کالسکه و میرم پارکی جایی نزدیک خونمون.هم بچه بازی میکنه ،تخلیه انرژی میشه ،خوشحال میشه وبعدش راحت میخوابه،هم من در مسیر یکم تنفس مغزی میکنم

والله خواهر حال تورو من الان دارم دقیقا فکر کنم بخاطر مادر شدنه دیگه برای خودمون نیستیم

حالتو میفهمم و درک میکنم
شاید الان بهم بخندی ولی من شبا وقتی قرص آهن میخورم فرداش حالم بهتره. امتحان کن ببین برای تو چطوره

من بیشتر از اینکه بچم رو مخم باشه، شوهرم و خانواده‌اش رو مخم رژه میرن
قبلا میگفتم ولشون کن ولی الان برام مهم شده. تا یکی یه چیز میگه سریع واکنش نشون میدم

تاپیکتو ک میخوندم دیدم چقدر تو منی
و اگه دقت کنی بیشتر مامانای گهواره همین حال و دارن دلیلشم ی چیز مشترکه
"بچه هامون"
از اون دخترِ شاد و مستقل و آزاد که همه جا میرفت همه کار میکرد وقت ازاد داشت بدون استرس بدون نگرانی یهو تبدیل شدیم ب مادر
ک دیگه ن وقتی براخودمون میمونه
ن اون ازادی قبل بچه رو داریم
طبیعیه ک بهم بریزیم کم بیاریم
ولی خب زودگذره با بزرگ شدن بچه ها ماهم کم کم بهتر میشیم

ماها از وقتی مادر شدیم یکی اومد به زندگیمون شد برامون از کل زندگی و خودمون و اطرافیانمون و همه چیز و همه کس مهمتر،،کسی که حاضریم برای یه قاشق غذا خوردنش همهه کار بکنیم حالا بقیه چیزاش بماند..من وضعیت روح و روان و جسمم از توام بدتره عزیزم از خودم متنفرم اینی که هستم رو اصلااا نمیشناسم یه زن عصبی بد دهن پرخاشگر شدم خودم چندشم میشه از خودم…علتشم میدونم چون همه زندگیم شده پسرمه همه کارم شده پسرم خودم اصلا تو این زندگی که دارم زندگی میکنم نیستم وجود ندارم…منی که قبلا اگه یکی سر بچش داد میزد بهش کلی نصیحت میکردم الان خودم بد و بدتر از اون شدم…
ببخشید اینو میگم همین چند دقیقه پیش خود به خود دسشویی کردم تو شلوارم بعد یادم اومد اصلا وقت نکردم برم دسشویی و کلا نفهمیدم مثانم پر شده حتی اختیار بدنمم نداره چه برسه روح و روانم بیا یکم حق بدیم به خودمون یکم دلمون به حالموم بسوزه انقد خودمونو بیچاره نکنیم با حرفایی که قضاوت میکنیم خودمونو💔😔

سوال های مرتبط