۷ پاسخ

اشکال نداره درسته اونم هیچ موقع تو رو یادش نمیره ولی تو‌همه کار کردی الان اگه میدونی جاش خوبه و اونام مثل تو‌میرسن بهش و دوسش دارن باید خوش حال باشی
منم گربه دارم ۴ سالشه از کوچیکی پیش من بوده و از روز اول کلا پسرمو نپذیرفته کاریم به کارش نداره ولی پسرم بی نهایت دوسش داره بعضی موقع ها میفتن دنبال هم و من حسرت میخورم که کاش میپذیرفتشو کلی بازی میکرد باهاش اینم بگم پت چه سگ چه گربه کم پیش میاد یه حییون یا بچه دیگه رو رو بپذیرن مگر اینکه از کوچیکی ۲ تاشون با هم‌ بزرگ شن یعنی پت کوچیک باشه وارد خانواده باشه و با بچه بزرگ شه

چقد درکت میکنم ولی اره تو نهایت تلاشتو‌کردی من همیسه برا همین مخالفم حیوون بیاریم میگم اونا‌گناه‌دارن اللان‌ی پرنده داربم خیلی‌گناه‌داره دلم میخاد‌ازادش کنم میترسم گربه بخورتش یا از اب و غذا بمیره

عزیزم منم ۵سال داشتمش با بچم کنار نمیومد هر روز مریض بود مدام بالا میاورد،دستشویی میکرد از قصد رو فرش،اصلاااا بی ادب نبود بخاطر حسادتش ب لاوین اینجوری شد...تو جنگ کنارمون موشک زدن سگم تو‌ماشین بود انقدر فشار زیاد بود تمام شیشه های ماشین خورد شد خیلی ترسیدیم...چند روز بعدم سکته کرد و مرد.اینارو نگفتم ناراحتت کنم گفتم ازش دور باشی اگر جاش خوبه پیش کسیه ک براش زمان میذاره و وقت داره برار پیش همون باشه ماها ک بچه هامون کوچیکن خودمون اعصاب نداریم هزار درد و دردسر داریم،میدونم پارس کردناش برات دردسر میشده و خواب بچتو نیزده بهم منم داشتم درک میکنم،پس به خودت حس بد نده برای همه بهترین انتخابو کردی چون عمرشون کمه😞😞😞😞اگر خدایی نکرده چیزیش بشه بچت وابستس میشه غصه ات دیگه یکی دوتا نیست،من دخترم هنوز خیلییی متوجه نشده و شانس اوردم

سگ منم همینجوربود اول خیلی پارس میکرد حسودی میکرد چون جونش بود ومن بودم اما خب من یه ماهی خیلی مراقب بودم و شوهرم خیلی بیشترازقبل بهش توجه میکرد دیگه آروم شد الآنم خیلی دوست شدن باهم طوری که دخترم موقعی می‌خوابه صداش می‌کنه میگه لننننی بدو لالا تازه ماگربه هم داریم

کلا وجود حیوانات داخل خونه خیلی وابستگی میاره اما در کل بچه ت مهمتره و اون خیواناتم بیشتر ب طبیعت نیاز دارن شماهم هرکاری تونستی کردی برا نگه داریش اما با وجود بچه حتی خود حیوان هم اذیت میشده و جان بچتم تو خطر بوده خودتو اذیت نکن😘🫂

درکت میکنم
می‌دونم بچه ی آدم خیلی مهم تر از ایناس
ولی آدم خیلی خیلی وابسته میشه بهشون
ولی مطمئن باش تو براش همه کار کردی
اگر پیشت بود هم اون اذیت بود هم خودتون
الان آرامش بیشتری هست

عزیزم ب فکر بچه ات باش اون حیوونم بهش رسیدگی کردی تا میتونستی نگرانش نباش بچه ات خیلی مهم تره ب نظرم

سوال های مرتبط

مامان نیکا مامان نیکا ۲ سالگی
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۱ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.