۸ پاسخ

من‌خواهرم بچهاش پشت سرهم شدن هنوز اولی ۳ ۴سالش نبود
ولی از همون اول که سبک بود شبا پیش بچه میخوابید براش قصه میگفت یا کتاب میخوند کتابای خانوادگی میخوند که اماده شه بچه از اینکه یکی دیگم قراره بیاد
بعد که هی شکمش بزرگ شد و معلوم شد بهش میگفت نی نی داریم
بچشم‌میپرسید خب از کجا اومده و این حرفا از کنجکاوی خواهرمم میگفت منو بابا دعا کردیم خدا بهمون نی نی داد نمیدونیم ابجیه یا داداشی برات و تو چی دوست داری باشه
از الان دوستت داره وقتیم تکون میخورد خواهرم میگفت اینا بیا دست بذار داره میگه داداشی رو دوست دارم
کلا اینطوری امادش کردن موقع زایمان هم یه هدیه همراه نوزاد اوردن خونه گفتن اینو نی نی آورده برای تو.
و خب توی خونه درسته نوزاد خیلی توجه و نیاز داره ولی خواهرم و شوهرش مدیریت میکردن وقتی بچه اولی بهونه میگرفت یا یهو میگفت به منم‌پستونک بدین باهاش صحبت کردن گفتن نگاه نی نی کوچولوهه فقط میخوره جیش پی پی میکنه مای بیبی میشه مثل تو نیست خودش غذا بخوره دندون نداره یا مث تو بره دسشویی نیاز داره کمکش کنیم. و خب اصلا هم حساسیت نشون نمیدادن یهو میرفت دور بچه
یهو میرفت تو دشک گارددار بچه پیشش میخوابید هیچی بهش نمی‌گفتن تا زمانی که خطری برای نوزاد نداشت‌.
حتی توی کارای نوزاد مثل دورپیچ بیاره
شیشه شیر بذاره تو آشپزخونه
لباس بیاره ببره ازش کمک میگرفتن و کنار اومد و حس میکنم اینطوری خوبه حداقل که نمونشو من دیدم جوابگو بود

من سومی و باردارم برای بارداری دومم همش تو دوران حاملگیم هرچی برای بچم میخریدم میگفتم ابجی گفته اینو برای تو بخریم … بوسش میکردم میگفتم اجی میخواد تورو بوس کنه یا از زبون اون قربون صدقش میرفتم … وقتی هم ک بدنیا اومد براش کادو گرفتم گفتم ابجی اینارو از بهشت برای تو آورده … الان انقدر بهم وابستن ک وقتی یکیشون نیست اون یکی کلافه میشه … وقتی هک ک بدنیا اومد در حد توانش بذار تو‌کارای بچه کمک کنه اینجوری خاطره خوبی از بچه دوم تو ذهنش میمونه

منم خیلی میترسم دخترم اسیب روحی ببینه. مخصوصا که دختر من خیلی حساسه ولی هر مناسبتی میشه چیزاییه که دوست داره براش میگیریم سوپرایزش میکنیم میگیم ابجی برات گرفته داده فرشته ها اوردن
الانم هی دارم باهاش صحبت میکنم که قراره بیاد باهم بازی کنید تو دیگه تنها نباشی اگر دوست داشتی میمونه دیگه پیشمون

من هفته بعد زایمانمه از الان استرس این موضوع رو دارم😢

هووکف عروس خواهرشوهرم ۱۸ سالش بود اولی رو آوردپسر ی سال بعد دخترشو آورد
خودشم کم سن بود ،تا اینا بزرگ بشن خیلی اذیت شد مامانش همیشه کمک حالش بودن ولی الان پسره ۵سالشه دختره ۴،اینقدررر خوب باهم بازی میکنن ،پسره مراقب خواهرشه ،دختره هم هر چی داشته باشه نصف میکنه واسه داداشش،خیلی خوبن واقعا همبازی ن اینا،اما من چی ۱۰ سال فاصلشون میشه🤦‍♀️
تنها مشکلی که دارن اینه اصلا واسه بچه بزرگتر وقت برا اموزش نذاشته ینی ۵ سالش اومد مهد ما هیچ رنگی رو بلد نبود بعد اومدنش خیلی چیزا یاد گرفت

من براش یه کادو گرفتم وقتی اومدم خونه دادم بهش و گفتم این و داداشی واست آورده. و بچه رو بقلش میدادم و دستش می کرد خیلی حساسیت نشون نمی دادم. جلو اونم زیاد به بچه توجه نمیکردم

واي من اصلا سختم نيس از الان بهش ميگم داداشي داره مياد از الان دوسش داره با اينكه دخترم دوسال و سه ماهشه

منم😔😔😔😔😔😔خیلی سخته

سوال های مرتبط