۵ پاسخ

بسلامتی بغلش کنی عزیزم

به سلامتی عزیزم

بسلامتی منم ۱۱ روز مونده

عزیزممممم🥹🥰برای منم ۱۸ روز مونده🥹

انشالله بسلامتی توبغلت ببینیش عزیزم❤️😘😘

سوال های مرتبط

مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 مامان 🩷کوچولوی سوم🩷 روزهای ابتدایی تولد
روزا و هفته ها گذشت اوایل سخت نبود و روزها برایم تند می گذشت بماند که یه دبه کامل ترشی رو خوردم و کم کم میلم عادی شد منی که عاشق شیرینی بودم حالم بد میشد و برایم جای تعجب داشت که طبعم در شیرینی عوض شده بود ماه ها سریع گذشت تا رسیدم به ماه هشتم که سختی هایم شروع شد از اضافه وزن و فشار روی کمرم تا دندون درد های شدید روز و شبهام که تلافی ماه های قبل رو درآورد و تا الان هم این درد های جدید که دل درد های گاه و بیگاه و بیداری های شبانه سختی را به یادم آورد که چیزی به لحظه دیدار نمونده و من الان بچه ی آخرم رو باردارم و فکر اینکه دیگه تصمیم به بارداری ندارم و این تکون های شکمم دیگه تجربه نخواهم کرد دلتنگ بشم دخترم تو تجربه ی آخر من توی بارداریم هستی و با اینکه خوبی و سختی دیدم اما حس شیرینی بود امروز که تقویم بارداری را نگاه میکردم چیزی به لحظه زایمانم نمانده حس دلتنگی پیدا کردم دوست داشتم حالت هایم را بنویسم که بدانم چطور گذشت روزها و عمرمان خیلی زود میگذره که ان شاالله آخر و عاقبتمان بخیر شود و همه عزیزان که آرزوی بارداری دارند یا باردارن به سلامتی زایمان کنند🥰🌹
مامان هامینم💙👶 مامان هامینم💙👶 ۱۳ ماهگی
سلام به 9 ماهگی
خدا را هر لحظه هزاران بار شکر می‌کنم که تو لحظه به لحظه بارداریم حضورش را کنار خودم و پسرم حس می‌کنم 🥰
9ماهه که یه کوچولوی دوست داشتنی داره تو وجود رشد می‌کنه و من هنوز باورم نشده که قراره مامان یه پسر کوشولو ناز و دوست داشتنی بشم👶
خدایا به حق این روزها و شب های عزیز دامن تمام چشم انتظار ها را سبز کن💚💚
خدایا نگاهت را از روی ما مامانای باردار و نی نی هامون بر ندار و پشت و پناه همون با تا این مسیر سخت اما شیرین را به سلامتی پشت سر بگذاریم ☺️
برای تو می‌نویسم وصله ی جونـــم💙پاره ی تنـــم💙همه ی وجودم💙این روزها را با آمدنت خیال بافی میکنم 🥹👶بی صبرانه منتظرم تا تورا به آغوش بگیرم 🥰😘
دلم میخاد هر چی زودتر این چند هفته باقی مانده هم بگذره و دل به دلدار برسه پسر نازم 🥹🤤
کمتر از 30 روز دیگه می‌بینمت قند مامان 🤩
ولے مَن‌ جُونم‌ بہ بودنِٺ‌ بنده‌ قشنڪً مَن♥️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

╰─┈➤‌‌ 𝐈 𝐋𝐎𝐕𝐄 𝐘𝐎𝐔 ♥️
بماند به یادگاری از آخرین ماه بارداری ۱۴۰۴/۲/۹
مامان قندک✨🤍 مامان قندک✨🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت پایانی: معجزه‌ای در آغوشم
بعد از تمام شدنِ کارهای نهایی، مرا به اتاق دیگری منتقل کردند. لحظاتی نگذشته بود که گرمای عجیبی را روی سینه‌ام حس کردم؛ دخترم را آوردند و آرام روی شکمم گذاشتند. آن لحظه، وصف‌ناپذیرترین ثانیه‌ی عمرم بود. تماسِ پوستِ لطیفش با پوستم، انگار تمامِ آن ساعت‌های سخت، آن بُرش‌ها و آن بی‌مهری‌های بیمارستان را از حافظه‌ام پاک کرد. تمامِ دردهایی که تا چند دقیقه پیش امانم را بریده بود، جلوی چشمانِ معصومش رنگ باخت.
اما قشنگ‌ترین جایش اینجا بود؛ وقتی او را برای اولین بار زیر سینه‌ام گذاشتم، برخلافِ من که در تمامِ آن مسیرِ زایمان نابلد و بی‎‌تجربه بودم، او مثل یک حرفه‌ایِ تمام‌عیار شروع کرد به مک زدن! آن‌قدر با قدرت و با مهارت این کار را انجام می‌داد که توی دلم به این همه غریزه‌ی قوی‌اش هزار بار ماشاالله گفتم و با خودم خندیدم که: «قربانت بروم، تو که از مادرت هم حرفه‌ای‌تر هستی!»

حالا که به آن روزها نگاه می‌کنم، با قلبی لبریز از شکرگزاری، برای تمام کسانی که آرزوی این لحظه را دارند، دعا می‌کنم. امیدوارم این حسِ ناب و تکرارنشدنیِ مادر شدن سهمِ تمامِ قلب‌های منتظر باشد. من آن روزها ۱۸ ساله بودم و دست‌تنها، اما حالا با کوله‌باری از تجربه و آگاهی، خودم را برای آینده آماده می‌کنم. این‌بار می‌خواهم با اطلاعات کامل، ورزش‌های درست و روحیه‌ای قوی پیش بروم تا اگر باز هم خدا بخواهد، یک زایمان طبیعیِ آگاهانه و عالی را تجربه کنم. چون حالا دیگر می‌دانم که من یک "مادرم" و قدرتِ مادرها بی‌انتهاست. ✨❤️