پسرم از نوزادی همش گریه میکرد بیش از حد یعنی با بقیه بچه ها فرق داشت هنه میدونستن ک چقد ازیت میکنه یعنی بزور و بدبختی بزرگ کردم اعصاب نمیزاشت برام که....هی گفتم بزرگ بشه خوب میشه الانم همش گریه میکنه برای هر چیز الکی دو ساعت گریه میکنه هر چی اهمیت نمیدم بدتر میاد جلوی گوشم هی گریه میکنه اونم یه گریه های واقعی که انگار ببین مادرش نرده چیشده اینجوری گریه میکنه بخدا...مثلا بگه تلوزیون خاموش کن دو ساعت گریه میکنه حتی بحرفم گوش بدی یا ندی کلا برای همه خواسته هااااش....بخدا دیگه اصلا اعصاب نمونده برام خودشم ضعیف و لاغر انقد گریه میکنه جون نمیگیره ک...یماهه ک هی دیگ نمیتونم کنترل کنم خودمو وقتی گریه میکنه ازش دور میشم ک اعصابم خرد نشه یا حواسم پرت میکنم بدتر میاد سمتم صداش میره تو مغزم میگم نیا اعصابم خرد نشه میاد باز منم کتکش میزنم دیگه نمیتونم خودم کنترل کنم بخدااا خودمم دلم میسوزه نمیخام اینجوری بشه ولی خب چیکار کنم همش تو مغزم صدای گریس...شما باشین چیکار میکنین...پاره تنمه بچه نمیخام بزنمش ولی خب دیگ هیچ جوره آروم نمیشههه دیونه شدم از دستش

۸ پاسخ

مشاوره میتونه راه حلایی بده که بهت کمک کنه...
میتونی از گپ جی پی تی هم بپرسی اونم گاها راه حلای خوبی میده بهت من ازش زیاد استفاده کردم توی این زمینه ها

پیش مشاور بردیش؟
حتما ببرش

چکاپ نبردیش؟شاید کم خونی شدید داشته باشه،یه مشاور هم ببرش

دختر منم همینه الان نشستم ی ساعت گریه کردم واقعا ی چیز بدتری خیلی بدتر از بچه شما منم ب زور خودمو کنترل میکنم نزنمش چون دو بارم عمل کرده همش مراعاتش میکنم میگم خدا زدش منم ب زور همش میگم گریه میکنی ب من نچسب جلو دستم نباش وای اخر میدونم سکته میکنم میمیرم

دختر من از بچه شما بدتره بخدا دیگه روان ندارم

دختر منم 🥴

دقیقا عین پسرم
واقعا موندم چکارکنم
ازدست گریه هاش درد شقیقه گرفتم

دقیقادخترمنم همینه نمیدونم چیکارکنم

سوال های مرتبط

مامان ارین کوچولو مامان ارین کوچولو ۴ سالگی
فرزند پروری فرزند
سلام مامانا خواهش میکنم اگه تجربه ای دارین کمکم کنید من پسرم از صب بیدار میشه بهونه میگیره همش گریه میکنه میگه مثلا اتوبوس میگم اتوبوس الان خونشه یه ۳۰ دقیقه فقط برای اتوبوس گریه میکنه خودشو میکوبه زمین منم همونو جواب میدم بعد اروم میشه این بار گیر میده به مثلا بالشت پتو ببریم تو ماشین دراز بکشم میگم ماشین خرابه یه نیم ساعت برای اون گریه میکنه وحشتناک مثلا خودشومیکوبه زمین بعد این بار میگه بریم پیش عمو بهمن میشه داماد همسایمون مثلامیبینی ساعت ۳ اونا دارن ناهار میخورن یا کار دارن نمیتونم اون لحظه ببرمش بعد وقتی یه چیزی میخواد اصلا با چیز دیگه ای گول نمیخوره دیگه اروم میشه میبرمش بیرونی جایی باز؟همینا رو تکرار میکنه از صبح بهونه و گریه تا شب دیگه خانما دیوانه شدمیا مثلا ۶ و نیم بیدار میشه میگه آجی باید پیتزا درست کنه آجی هم ۶ و نیم بیدار نمیشهاین دیگه تا ۹ که اجیش بیدار بشه همینو تکرار میکنه؟گریه میکنه چه خاکی بریزم تو سرم راهکاری دارین