۴ پاسخ

پسر منم همینه تو این سن احساس مالکیت میکنن به یه سری چیزا نگران نباش میگذره

تو یه سنی هست که میترسه پسر منم اگه ببینه بچه های بزرگتر بدو بدو میکنن تو پله های سرسره میترسه نمیره

من فک میکنم پس ت دنبال بهانه بوده یاخوابش میومده یا گرسنش بوده اگه باز بردیش و این کارو کرد ی چندروز نبرش بزار از سرش بیفته ولی ب نظرم دنبال بهانه بوده

به نظرم همون لحظه بیارش پایین بگو میبرمت خونه اگه میخای بمونیم باید بذاری بقیه هم بازی کنن وگرنه دیگه پارک نمیارمت اگه حرف گوش ندادببرش خونه که بفهمه جدی هستی

سوال های مرتبط

مامان ماه جانم🧡🌜 مامان ماه جانم🧡🌜 ۲ سالگی
تایپیک قبلی ک پاک شدخیلی فشاد اومد انگار🤣به یه سریاااا

🙃بچمو بردم پارک مواجه شدیم با یه بچه به شدت لجباز بی ادب...
کاش درست تربیت کنن بچه هاشونو🥺خیلی ناراحت شدم...
بچم داشت تاب میخورد سه تا تاپ دیگه خالی بودن کلا بچهه با پدربزرگش اومده بود پارک تا اون لحظه هم‌بغل بابابزرگش روی نیمکت نشسته بود همین بچم اومد نشست اومد میگفت بلد شوووو بلند شووووو من‌میخوام بشینم موهای خودشو میکشید گفت الهی بیوفتی😮 بیا پایین بیا پایین هر چی بابابزرگه میگفت برو اون یکی تابو سوار شو میگفت ن همین
دودقیقه بچم تاب نخورده بود یه بار من به ماه گفتم میای دختری بریم سرسره بازی گفت ن بابابزرگه پیله کوتش به بچم گفت دختر خانوم حالا تو میای پایین این سوارشه بچه عاقل من گفت آله 🫠اومد پایین رفتیم بچم سوار سرسره شد یعنیاااا اگه ماهوین نمیگفت آره میخواستم همونجا بمونه عر بزنه😒😒😒واقعا خوبه آدم به بچش یاد بده وسیله عمومیه شخصی نیست خوبه آدم یاد بده هر چیزی میتونه نوبتی باشه خوبه آدم یاد بده به بچش وقتی تا این حد لجبازی میکنه الکی به سازش نرقصه بچه بفهمه بقیه انسان ها هم جایگاه خودشونو دارن...
مامان مهراد👶🏻❤️ مامان مهراد👶🏻❤️ ۲ سالگی
دیشب رفتیم پارک خلوت بود یه خانواده اومده بودن دو سه تا بچه کوچیک داشتن دو تا سرسره بغل هم بود یکیشو یکی از بچه ها گرفته بود یکیشم داداشش گرفته بود که نذارن پسر من بره .مامانشونم نشسته بود نگاه میکرد .گفتم خاله بیا پایین بذار بقیه بچه هام بازی کنن گفت نه این سرسره مال منه اونم مال داداشمه.یهو حرصم گرفت گفتم نمیشه که سرسره ها مال همست همه باید بازی کنن بیا پایین ازونورم دست پسرمو گرفتم که بیادش پایین .بعد دختره اومد پایین گریه کرد و دویید رفت پیش مامانش ،مامانشم گفت خاله درست میگه همه باید بازی کنن .گذشت و اومدم نشستم وکلی هم حرص خوردم و از فرهنگشون نالیدم که چرا مامانه هیچی به بچش نمیگه و فقط نگاه میکنه و … بعد از دور داشتم نگاهشون میکردم که بچه هاش همش تو سرو کله هم میزدن و به شدت اذیت میکردن و یک خواهر معلول هم داشتن که نشسته بود و نگاه میکرد.به نظر خانواده ساده ای میومدن تو دلم خیلی پشیمون شدم از حرفی که زده بودم .با خودم گفتم حتما از فشار و گرفتاری زیاد اومدن پارک چند دیقه ای از مشکلات دور باشن کاش اونطوری نمیگفتم .چند دیقه بعد اومد پیش شیر اب پسر منم پیش شیر ایستاده بود و اشاره میکرد به شیر اب .خانمه شروع کرد به قربون صدقه پسرم رفتن و بهش گفت چی میخوای عزیز دلم و… یهو بهش گفتم تروخدا ببخشید به بچه ها اونطوری گفتم خیلی ناراحتم که اونجوری گفتم و ازونطرفم اون شروع کرد به عذرخواهی که ببخشید بچه ها اذیت کردن و میارمشون بیرون ابرومو میبرن و ازین حرفا..گفتم نه اینجوری نگو بچن و خلاصه هم من عذرخواهی کردم و هم اون خانمنتیجه گرفتم که هیچوقت زود ادمارو قضاوت نکنم و دوم اینکه تو بازی بچه ها ورود نکنم 🥲خیلی خانم مهربونی بود..