۴ پاسخ

دقیقا منم اینطوری زایمان کردم بند ناف پیچیده بود کردنش خدا به همه رحم کنه بچشونو سلامت به دنیا بیارن انشالله

الان خوبین خدارو شکر

منم همینطور یهویی زایمان کردم حال روحیم خیلی خوب نیست
شما چطوری؟ 🤕

و منی که دکترم تو مطب ان اس تی نداره

سوال های مرتبط

مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۲ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۲ ماهگی
زایمان پرچالشم#پارت هشتم
با ویلچر اومدن دنباام گفتند به همراهت زنگ بزن وسایل و لباساتو بیان تحویل بگیرن.بهشون گفتم میرم اتاق عمل همراهامو میبینم گفت اره تو مسیر میبینیشون ..رفتیم تاجلو در و همسرم اومد جلو در و خانومه لباسامو بهش داد ورفتیم روبه سمت یه راهروبهش،گفتم مگه نمیریم بیرون گفت نه از همینجا به اتاق عمل راه داره و این شد که قبل عمل خونوادمو ندیدم اونا هم فکر میکردن من قراره بیام بیرون و از اونجا بریم اتاق عمل و منتظرم بودن🫠😄واردداتاق عمل که شدم خانم دکتر تنها اونجا بود لباسشو پوشیده و اماده بود وقتی دیدمش گفتم خانم دکتر من خیلی میترسم گفت نگران نباش ۱۰دیقه بیشتر طول نمیکشه🫠همون لحطه ۴تا مرد و دوتا خانوم وارد اتاق عمل شدن .یکی از اقایون بهیار بود یکی دستیار پزشک یکی واسه بند ناف.همه جوان بودن و در اخر بداخلاق ترینشون که دکتر بیهوشی بود همه بادسرعت مشعول سدن با کمک خانوما رو تخت نشستم دکترم گفت پاهاتو درار کن و صاف نگه دار
#فرزندپروری
#بارداری
#زایمان
#اتاق عمل
#ترس
#مادر
#نوزاد
مامان فسقلی مامان فسقلی ۹ ماهگی
بیمارستان نجمیه تهران:
اتاق عمل کامل مجهز برای من سزارین اورژانسی شد دو نفر دکتر متخصص زایمان بودن و همزمان متخصص اطفال هم تو اتاق عمل بود و متخصص بیهوشی و حدودا تو اتاق عمل ۱۰ نفر بودن
برخورد پرستار ها و ماما ها (البته نه همشون) در کل خوب بود
دکتر قادری قبلش خوب بود ولی موقع زایمان اخلاق نداشت ولی تخصصش خوب بود
اتاق های بخش کوچک بودن و تو هر اتاق دو نفر بودیم
تفاوت اتاق vip با معمولی این بود که داخل اتاق vip توالت فرنگی داشت و پنجره به سمت خیابان بود و همراه آقا میتونست بیاد و تک نفره بود
سزارین با اتاق معمولی و پمپ درد و شکم بند و جوراب واریس و دارو ها حدود ۷ تومن شد
بخش دائم نظافت میشد و تمیز بود
و پرستار های بخش مدام سر میزدن و پیگیر بودن
ولی قبل زایمان شب بلوک زایمان بیمارستان سوت و کور یه اتاق ۵ تخته بودیم با ۳ نفر بیمار ماما هم خواب
اتاق سزارین و طبیعی هم جدا بود و نمیذاشتن همراهم بیاد داخل
اتاق زایمان یه تخته و دو تخته هم بود ولی خوب خیلی خلوت بود اون روز فقط من طبیعی بودم
ساعت ۷ صبح تا ۲ دکتر متخصص تو بلوک زایمان بود
مامان مامان علی مامان مامان علی هفته دوازدهم بارداری
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان نخودچی 🐻🍼 مامان نخودچی 🐻🍼 ۲ ماهگی
هرچی زنگ میزدن اتاق عمل میگفت هنوز عمل داره خودشون دیگه داشتن امادم میکردن اومدن سوند وصل کردن چون مطمن بودن باید برم اتاق عمل
به زور اکسیژن نگهم داشتن و درد میکشیدم تا عمل دکتر تموم شه تموم شد اومد گفت دخترم باید بریم اورژانسی اتاق عمل جون بچت تو خطره مشکلی نداری گفتم معلومه که نه منو رو ویلچر گذاشتن درراه رفتن دید دکتره که من النگو و انگشتر دارم کلی سروصدا کرد باهاشونو اومدن بستن با دستکش و انگشترم هرکار میکردن درنمیومد بعد تواون موقعیت دکتر بیحسی همه منتظر من دردام شدید دکتره سروصدا زنگ زدن تاسیسات اومدو قیچی کردن و دیگه امپول و زدن به کمرم و دراز کشیدم و خابم برده بود نمیدونم چرا که بیدارم کردن پاشو دخترتو ببین دوباره خوابیدم و بیدارشدم داشتن انتقال میدادن ریکاوری
خداروشکر که با تمام این اتفاق ها بچم سالم و به موقع به دنیا اومد و اتفاقی براش نیفتاده بود و میگم خاک برسر همچین ماماهایی که جون بچه رو به خطر انداخت و این همه استرس کشیدم
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۴ ماهگی
مامان پناه کوچولو🩷👧🏻 مامان پناه کوچولو🩷👧🏻 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
رسیدم بیمارستان ازم nst گرفتن گفتن هم انقباضات زیاده هم ضربان قلب بچه بالاس باید همین الان بستری شی سزارین اورژانسی شی منم گفتم پس به دکترم زنگ برنید بیاد
به دکترم زنگ زدن تهران نبود منم گفتم فردا عمل کنید میخوام دکتر خودم باشه بهم گفتن انگار متوجه نیستی ضربان قلب بچه بالاس
خلاصه قبول کردم دکتر بخش منو عمل کنه دکتر خوبی بود خدابی اما از شانس من دکتر خودم نبود تازه به دکترم ۹ تومن هم زیر میزی دده بودم که اینجوری شد
خلاقه کفتن حاضر شو برای امل ساعت ۷ صبح بود گان و این چیزا پوشیدم نوبت سوند زدن شد من شنیده بودم درد داره خیلی میترسیدم بهشون گفتم تو اتاق عمل بعد بی حسی بزنید گفتن همشون مردن خلاصه من راضی شدم سوند برام وصل کنن
پرستاره گفت خودتو شل بگیر نفس عمیق بکش درد نداره منم همین کارو کردم کلا ۱۰ ثانیه طول کشید دردش هم قابل تحمل بود اونجوری که فکر میکردم نبود
من فیلمبردار واسه اتاق عمل و دیزاین اتاق vip داشتم که بخاطر اورژانسی شدن نتونستم انجام بدم خیلی ضد حال خوردم
خلاصه منو بردن اتاق عمل ا
مامان رایسا‌ و راسان مامان رایسا‌ و راسان ۸ ماهگی
دیدم همه دارن تجربه زایمانشون میزارن گفتم منم بزارم😁
پارت یک))) من دکترم حتی بهم نگفته بود 12 به بعد چیزی نخورم بعد ساعت ده رفتم بیمارستان تا تشکیل پرونده دادیم و اینا یک ساعت طول کشید
بهم یه لباس داده بودن رنگ صورتی بدون شلوار بلند هم بود شده بودم شبیه بامشاد😐
دیگه بستری شدم کلی هم از من آزمایش گرفتن بعد اینقدر استرس داشتم حتی شام هم نخورده بودم
دیگه ساعت 12 بود به همسرم گفتم بره برام یه چیزی بخره بخورم پرستار شنید اومد گفت نه نباید چیزی بخوری (سر دخترم اورژانسی زایمان کردم) خلاصه من رفتم تو اتاق هم اتاقیم هم عمل کرده بعد این بیمارستان همه اونایی که عمل میکردن از عمل چشم بگیر تا عمل سزارین میاوردن توی اون بخش😐(بیمارستانش خیلی مزخرف بود )
دیگه خوابیدم صبح ساعت پنج بهیار اومد با جیغ که کو همراهت چرا لباس عمل نپوشیدی من دیگه داشت بغضم می‌گرفت که دلش سوخت گفت تماس بگیر همراهت بیاد بعد سوند هم بلد نبود مثل وحشی ها پنج بار امتحان کرد که یکیش تونست بعد هی دعوام میکرد زود باش شل بگیر منم شل گرفته بودم باز میگفت شل بگیر اینقدر بد سوند وصل کرد هنوز درد دارم🥲
ساعت ده میخواستم برم اتاق عمل باید همراه با ویلچر میبردت😐(من سر دخترم دکترم بردم)رفتم اتاق عمل همه بوت پلاستیکی اتش نشانی پوشیده بودن بعد این وسایل جراحی میشماردن میزاشتن رو میز وای که قلبم داشت میومد تو دهنم😑
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۹ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۳



گفتم همسرم و میتونم ببینم گفتن همسرت تو راه رو منتظرته همسرم و دیدم و همه ی وسایلم و دادم بهش گفتم من میرم دیگه گفت چرا انقد یهویی🥲 خودمم تو شوک بودم یه عکس یادگاری هم ازم گرفت،مامانم زنگ زده بود به خالم که سریع خودتو برسون بیمارستان من دیر میرسم با خالمم خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق عمل دکترمم شاکی بود که چرا انقد دیر منو اوردن گفت توکه درد داشتی چرا صبح نیومدی منو نصف شب کشوندی اینجا😂 گفتم خانم دکتر خودمم تو شوکم.
رفتم سمت اتاق عمل و همشون داشتن اماده میشدن دکتر بی حسی اومد یک خانم بود گفت کمر تو شل کن منم هرچی شل میگرفتم نمیتونست بزنه دوبار سوزن و در اورد دوباره کرد تو کمرم کثافت بعد دیگه بی حس شدم باهم گز گز میکردن بدنم داغ کرد، تو اتاق عمل یه حس خفگی و حالت تهوع بهم دست میداد بزور نفس میکشیدم پرستاره گفت بخار اینه که دارن شکمت و فشار میدن بچه رو بیارن پایین رفته بالا خلاصه ساعت یازده و نیم زایمان کردم بچه رو اوردن من دیدم حس ذوق و هیجان داشتم دلم میخواست سریع برم بیرون از اتاق عمل بچمو بیارن کنارم🥺خلاصه منو لزر گرفته بود تمام بدنم میلرزید گفتن طبیعیه منو بردن ریکاوری و بعد نیم ساعت یعنی ساعت ۱ شب بردن بخش❤️



این بود تجربه ی زایمان من و ملکا خانم ما ۱۴۰۴/۶/۲۳ به دنیا اومد💋


#فرزندپروری