به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست

۱۳ پاسخ

ان شاءالله گلپسری هم بزودی حالش خوب میشه میاریش خونه
یه نذری برا سلامتیش کن

چرا طبیعی عزیزم؟ اگر سزارین نمیشدی که خطرناک بود بند ناف دور نی نی

مگه قرارنبودطبیعی دنیابیاد

الهی عزیزم سخته می‌دونم ماپردوراز بجش باشه چه حالی داره ایشالا زودبغلش میگیری ومیری خونه

عزیزم ایشالا خیلی زود پسرت میاد خونه فقط تا میتونی به خودت برس و روحیه تو بالا نگه دار تا زودتر سر پا شی تا پسرت میاد خونه بتونی به نحو احسن بهش برسی شیر بدی و حال دوتاتون خوب بشه از پسر بزرگتم غافل نشو

چه تجربه وحشتناکی
انشالله که گل پسرت رو به سلامتی ببری خونه

چرا این طوری شدی تو اورژانسی بود عملت؟

عزیزم انشالله ب سلامتی بغلش میکنی خدا رو شکر کن ک با این شرایط سزارین شدی زود اومده طبیعی قطعا دور از جونش واسش خطرناک بوده بلا ازش بدور باشه میاد خونه عزیزم
منم پسرم همینطوری بود بخاطر تنفسش 4روز نگهش داشتن

عزیزم از ته دلم آرزو میکنم پسر قشنگت هر چه زودتر بیاد تو بغل مامان مهربونش خدا بزرگه عزیز دلم ان شاالله ک تافردا پس فردا حتما میاد تو بغل مامانش

عزیزم چند هفته بودی و زایمان کردی..؟
ان شاءالله که بحق آقا اباالفضل؛گل پسرت زود حالش خوب خوب میشه و میاریش خونه و مثل اون یکی بچت نور خونه ات میشه..🤲💚

خداروشکر که سالمه ان شاالله به زودی صحیح و سالم مرخص میشه

عزیزمممم
نگران نباش
ان شالله خیلی زود گل پسرت رو سالم و سلامت بغل میگیری.

وای چه وحشتناک
انشالله گل پسرت ابوالفضل جان صحیح و سالم میاد به خونه😘😘

سوال های مرتبط

مامان پسرکوچولو مامان پسرکوچولو روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین اختیاری من
ساعت سه صبح از خواب بیدار شدم حس کردم پریود شدم شلوارم خیسه بلند شدم دیدم شلوارم خیسه رفتم مامانمو بیدار کردم گفت زنگ بزن به شوهرت و برو حمام منم با سرعت رفتم به دوش گرفتم و شوهرم گفت من خودمو میرسونم بیمارستان توام بیام رفتم و اونجا پرسیدن دکترت کیه گفت فلان دکتر زنگش زدن دکتر گفت من نمیام دکتر شیفت عملش کنه .
آب کیسه آب تموم شده بود فقط خون میومد نگران بودم اومدن سوند بزنن قیمتشون دادم تو بی حسی بزنید گفتن نمیشه یه پرستاره اونجا بود خیلی مهربون بود گفت خودم میزنم قول میدم دردت نیاد خیلی آروم زد گفت تمام با تعجب پرسیدم تموم شد گفت آره منو بردن داخل اتاق عمل آمپول بی حسی زدن اصلا درد نداشت و پاهام داغ شد و یهو بی حس شدن دکتر شروع کرد چند نفر فشار دادن سر معدم و بچه رو کشیدن بیرون دیدم یه صدای ضعیفی شروع کرد گریه کردن و بچه رو بردن شستن و آوردن گذاشتن روی سینم یه ساعت روی سینم بود و باهاش حرف میزدم 😅 مارو بردن ریکاوری اول بچه رو بردن پیش مامانم اینا بعد خودم رو بردن وقتی منو بردن دیدم همه اومده بودن خاله هام زندایی هام مادرشوهرم همه بودن تقریبا گفتن چه قدر بچت نازه ❤️
اصلا درد نداشتم فقط گفتم اگه حس به پاهام برنگرده چی
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۱ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۴ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۶ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۹ ماهگی
تجربه سزارین پارت سه

من همونجا خشک شدم موندم یعنی چی طبیعی🤯😩
بعد اینکه پرستار رف مامانم آرومم کرد گف خاک تو سرت یکم فکر کن ببین چرا دکترت میگه هیچی نخور حتما نمیخواد پرستارا بدونن که قراره سزارین اختیاری شی بعد یه ساعت دکترم اومد بالا سرم تا اونموقع هم من درد داشتم اومد باز ان اس تی وصل کرد قلب بچم نامیزان بود درد داشتم رحمم بسته بود یهو گف اتاق عملو حاضر کنین🫨
خدایا استرس داشت منو جر میداد خیلی میترسیدم یه پرستار اومد لباسمو درآوردن لباس بیمارستان تنم کردن سوند وصل کردن هیچی نفهمیدم ازش اصلا درد نداشت فقط مامانم از بغل میگف نفس فمیق بکش آروم باش بعد دیدم تموم شد یواش یواش سرم هارو وصل کردن یه پرستار خانوم اومد منو یردن اتاق عمل همه این اتفاقا فیلمشو دارم پرستار دوستمون ازم گرفته وقتی دارن میبرنم اتاق عمل تا لحظه خود عمل که دکتر پسرمو از شکمم درمیاره همشو فیلم گرفتن کلیپ درست کردم باهاش یادگاری بمونه رفتم تو دکتر بیهوشی اومد آمپول بیحسی رو زد ازونم هیچی حس نکردم سرمو مشغول کردن حرف زدن باهام بعد یهو دیدم پاهام داغ شد گفتن زود دراز بکش بعد پرده کشیدن جلو چشمم و عمل شروع شد...
مامان مهراد و تو دلیم مامان مهراد و تو دلیم ۷ ماهگی
سلام مامان های صبور
تجربه زایمان؛
روز دوشنبه ۹تیر ماه بود رفتم پیش دکتر نوار قلب جنین انجام دادم انقباض ثبت کرد ماما گفت باید سزارین بشی چون درد داری با اسرار گفتم روز سه شنبه ۱۰تیر ماه صبح زود میام تا سزارین بشم با رضایت خودم اومدم خونه صبح روز بعدش سزارین شدم
خیلی ترسیدم خیلی
خرید های باقی مونده رو انجام دادم خونه رو تمیز کردم شب هم حمام کردم
صبح ساعت ۷رفتیم بیمارستان تا منو اماده اتاق عمل کردن شد ساعت ۹ منو بردن اتاق عمل خیلی ترسیدم
دکتر بیهوشی خواست امپول بزنه بی صدا گریه کردم همه پرسنل دلداریم دادن
امپول که زد از کمر به پایین سر شدم بعد ۵دقیقه صدای بچمو شنیدم خیلی حس خوبی بود
دیگه اتاق عمل که تموم شد تو ریکاوری بودم بعدش منو دادن شد ساعت ۱۰و۱۱ بعدش ساعت ۲به بعد حالم بد خیلی گرمم بود و عرق میکردم
واسه چند لحظه حالم بد شد
مامانم همراهم بودن میگفت حالت بد شده همه پرستارا اومدن شک بهت دادن تا برگشتی چشمامو باز کردم دور و برم پر دکتر و پرستار بود هی صدام زدن
خداروشکر بخیر گذشت
بعد ۲روز مرخص شدم امروز صبح اومدم خونه
خداروهزار مرتبه شکر الان بهترم
مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد