تجربه سزارین اختیاری من
ساعت سه صبح از خواب بیدار شدم حس کردم پریود شدم شلوارم خیسه بلند شدم دیدم شلوارم خیسه رفتم مامانمو بیدار کردم گفت زنگ بزن به شوهرت و برو حمام منم با سرعت رفتم به دوش گرفتم و شوهرم گفت من خودمو میرسونم بیمارستان توام بیام رفتم و اونجا پرسیدن دکترت کیه گفت فلان دکتر زنگش زدن دکتر گفت من نمیام دکتر شیفت عملش کنه .
آب کیسه آب تموم شده بود فقط خون میومد نگران بودم اومدن سوند بزنن قیمتشون دادم تو بی حسی بزنید گفتن نمیشه یه پرستاره اونجا بود خیلی مهربون بود گفت خودم میزنم قول میدم دردت نیاد خیلی آروم زد گفت تمام با تعجب پرسیدم تموم شد گفت آره منو بردن داخل اتاق عمل آمپول بی حسی زدن اصلا درد نداشت و پاهام داغ شد و یهو بی حس شدن دکتر شروع کرد چند نفر فشار دادن سر معدم و بچه رو کشیدن بیرون دیدم یه صدای ضعیفی شروع کرد گریه کردن و بچه رو بردن شستن و آوردن گذاشتن روی سینم یه ساعت روی سینم بود و باهاش حرف میزدم 😅 مارو بردن ریکاوری اول بچه رو بردن پیش مامانم اینا بعد خودم رو بردن وقتی منو بردن دیدم همه اومده بودن خاله هام زندایی هام مادرشوهرم همه بودن تقریبا گفتن چه قدر بچت نازه ❤️
اصلا درد نداشتم فقط گفتم اگه حس به پاهام برنگرده چی

۳ پاسخ

مبارکت باشه خوشحالم که به خوبی ‌خوشی زایمان کردی ❤️

🥹😍مبارکت باشه عزیزم انشالله به همین راحتی روزی ما

کم کم حس بهم برگشت دوتا شیافت بهم زدن اوپن ماساژ رحمی انجام دادن درد داشت ولی نه اون قدری که اینجا میگفتن و بعد اومدن منو راه ببرن یکم سرم گیج رفت که زود خوب شدم تا دو روز که بیمارستان بودم درد نداشتم نگو مرفین بهم میزدم ولی الان که اومدم خونه بخیه هام درد میکنن و تب و لرز دارم.
صد بار دیگه به عقب برگردم انتخابی سزارین هست و بس

سوال های مرتبط

مامان علی و ابوالفضل مامان علی و ابوالفضل ۶ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان کوروش مامان کوروش ۸ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 روزهای ابتدایی تولد
مامان عسلم🤍 مامان عسلم🤍 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
گفتم دکترم کی میاد گفتن ساعت ۲:۳۰
زنگ زدن ک دکترش اومده مریضو حاضر کنین بیارین اتاق عمل
اومدن برا سوند عین سگ میترسیدم اونقد منو ترسونده بودن
گف یه پا از شلوارتو دربیار چشامو بستم گفتم زود باشین دیگه
ماما گفت پاشو دختر تموم شدی بیا رو ویلچر بریم گفتم شوخی نکنین درد داره اخه
سوند گفتن بیا واقعا تموم شدی
منو بردن اتاق عمل اونجا یه آقا بود یکم پیر همه چیو ازم پرسید بعد فرستاد داخل اتاق
فشارمو رفتن
دکتر بی حسی اومد گفت چطوری دخترم نمیترسی گفتم نه گف صورتت اونجور نمیگه انگار ترس داری گفتم یکم
گفت یکم خم شو کمرتو ماساژ بدم گفتم باشه یکم خم شدم قشنگ ستون فقرات رو ماساژ داد گفت نترس دارم آمپول میزنم وقتی زد هیچی نفهمیدم
یهو پاهام گرم شدن اومد تا زیر سینه هام
بتادین میزد دکتر میکفتم من میفهمم هاااا نبرین منو من حس میکنم
بعد شونم درد گرفت یهو گفتن نترس عوارض بی حسیه
دیدم دکتر میگه نترس بچه رو در میاریم گفتم باشه
یعنی انگار قلبمو دراوردن از جاش
صدای جیغ دخترمو شنیدم گریه کردم
بعد گفتن تمومه میبریم ریکاوری
بچمو بردن منو هم بردن ریکاوری
بعد ۴۰دقیقه آوردن بخش
اومدن سرم زدن شیاف برداشتن لباسامو عوض کردن
شکممو ماساژ دادن ک واقعا هیچی نفهمیدم کلا چیزی نبود گفتم ماساژ تموم شد گفتن بله
بعد ۶ساعت نوشیدنی خوردم
مامان هانا خانم مامان هانا خانم ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان ۱
هفته ۳۸ و ۵ روز رفتم برای معاینه دکتر گفت اصلا سر بچه تو لگن نیومده و هنوز بالاس منم با کلی استرس ورزش و پیاده روی رو زیاد تر کردم
دو شب بعدش یه شیاف گل مغربی گذاشتم خوابیدم نصف شب یه سر رفتم دستشویی اومدم دیدم یکم دلم درد می‌کنه، ساعت شیش صبح دوباره پاشدم برم دستشویی دیدم یکم شلوارم خیس شد تو دسوییی همینجور آب ازم اومد پایین و لکه خون اومد
رفتم حموم آماده شدم رفتم سمت بیمارستان
منو بستری کردن دکتر ساعت هشت اومد بالا سرم معاینه کرد گفت یک سانت بازی ولی انقباضات خیلی خوب داره پیش می‌ره همینجور فعلا ادامه می‌دیم
گذشت تا ساعت ۱۲ دیدم دل دردام داره بیشتر میشه ولی قابل تحمل بود دکتر گفت یکم دیگ میام معاینه کنم ببینم چقدر باز شدی یک ساعت گذشت دیدم خبری از دکتر نشد، ماما اومد معاینه کنه گفتن دکتر گفته خودم میام گفت مادر دکتر فوت شده ول کرد رفت ، اونجا بود که استرس به دردممم اضافه شد ، ساعت دو بود ک باز معاینه کردن گفت ۴ سانت باز شدی نگران نباش دکتر انکال میاد بالا سرت
منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد
زنک به دکتر انکال زدن گفت براش آمپول فشار بزنید که زودتر انجام بشه
از یه جایی به بعد دیگ نفهمیدم کجام و چیکار میکنم فقط خواهش و التماس که مسکن بزنید من آروم بشم
ماما معاینه کرد گفت هشت سانت باز شدی خیلی خوبه یکم دیگ تحمل کنی بچه به دنیا میاد
زنک به دکتر زدن دکتر گفت باید بیام معاینه کنم
اومد معاینه کرد گفت موقعیت حنین بده باید فوری ببرین اتاق عمل اورژانسی سزارین بشه
اونجا بود که کلی گریه کردم و گفتم من این همه درد کشیدم که الان سزارین بشم
اینقدر جیغ زدم که نفهمیدم چ جوری تا اتاق عمل منو بردن
آمپول بی حسی رو زدن به کمرم دیک اونجا بود که هیچ دردی نفهمیدم
مامان حلما🎀🩷 مامان حلما🎀🩷 ۵ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم