۵ پاسخ

الهیی چقد وحشتناک بوده اشکم دراومد🥲

چقدربد
حاله خوبه نی نی سالم بغلش گرفتی الهی شکر

وای خدا لعنتشون کنه...چقد دردناک..چی کشیدی تو دختر

ازشون شکایت کن

اونوقت قلب بچه ایست کرد تا ی ربع نبردن اتاق عمل .؟

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۵ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۷ ماهگی
تجربه به دنیا اومدن پسر نازم🩵
بیمارستان اردی بهشت شیراز با دکتر شهلا شهریور
پارت ۱
تاریخ عمل که دکتر بهم دادن ۱۴۰۴/۰۹/۰۶ بود که میشدم ۳۸ هفته و ۳ روز
روز قبلش رفتیم تشکیل پرونده دادیم بیمارستان ازمایش خون،ویزیت پزشک عمومی و پزشک بیهوشی و کارهای پذیرش و حسابداری که چون زود رفته بودیم حدودای ساعت ۹ دوساعت بیشتر نشد کل کارها انجام شد
اول بهم گفتن صبح عمل ساعت ۶ بیمارستان باش ولی ممکنه دکتر دیرتر بیاد باهاتون تماس میگیریم و ساعت جدید بهتون میدیم که من اخر شب تماس گرفتم بیمارستان گفتم صبح ساعت ۹ بیمارستان باش
منم دوش گرفتم و شام هم فیله با یکم برنج خوردم ساعت های ۱۱ دیگه از ۱۲ به بعد حتی اب هم نخوردم
صبح ساعت ۹ بیمارستان بودم اتاق بهم تحویل دادن که من درخواست اتاق خصوصی داشتم ولی اتاق خصوصی ها پر بود دو تخته بهم دادن تا بقیه مرخص بشن
لباس عوض کردم گان اتاق عمل پوشیدم گفتن منتظر باش تا صدا کنیم من متظر بودم بیان انژیوکت و سوند وصل کنن ولی خبری نبود
حدودای ساعت ۱۰ و نیم صدام زدن و با ویلچر منو بردن اتاق عمل اونجا هم چندتا سوال پرسیدن و دوتا پرستار فوق العاده مهربون منو بردن تو اتاق عمل و چقدر ارامش بهم دادن و از استرسم کم کردن
من دراز کشیدم رو تخت و دوتا پرستار شروع کردن وسایل آماده کردن
مامان آرش مامان آرش ۳ ماهگی
پارت سه
ماماهای جدید هم بعد از معاینه اعلام کردن لگنم تنگه و نمیتونم اما دکتر زیر بار نمیرفت و من وحشتناک درد میکشیدم تا حدی که تختو چنگ میزدم وسط این همه درد ان اس تی هم بهم وصل بود و نباید تکون میخوردم، ماماهای شیفت دوم زیاد امید نداشتن که بتونم طبیعی زایمان کنم میرفتن و میومدن باز همون ۴ سانت بودم اومدن کیسه آبمو پاره کردن و بعد یک ساعت دهانه رحمم شد ۵ سانتو همین حین ضربان قلب جنین چند بار افت کرد دکتر اعلام کرد آماده عمل بشه و چون افت پلکت هم داشتم و پلاکتم شده بود ۷چ هزار اعلام کردن برام پلاکت و خون بزارن کنار و من اینارو از ایستگاه پرستاری میشنیدم خدمات اومد بهم سوند وصل کردکه سوزش بدی داشت ولی درد خاصی نداشت نمیدونم چیشد یک ربع بعد باز گفتن نه عمل نمیکنیم و میتونه طبیعی زایمان کنه و اومدن سوندو ازم کندن دوباره یک ساعت بعد که مجدد ضربان قلب افت کرد مجبور به رضایت برای عمل شدن و مجدد بهم سوند وصل کردن که هماچوری شدم(خون داخل ادرار) و ساعت یک نصف شب منو بردن اتاق عمل من تاحالا هیچ عملی نداشتم و برام خیلی ترسناک بود اتاق همه جاش سبز بود و سرد بود، منو خابوندن روی تخت و دیدم دکتر داره روی شکمم بتادین میزنه و بعد اون چیزی یادم نمیاد و وقتی چشممو باز کردم دیدم بچه توی بغلمه و بهترین حس دنیا بود.
به نظر منی که اصرار به زایمان طبیعی داشتم سزارین با بیهوشی بهترین گزینه برای زایمانه
مامان اِلارا💖 مامان اِلارا💖 ۱۱ ماهگی
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد