ادامه ی داستانِ من...
حالا دیگه  استرس دیگه ای هم مسیر من شده بود، تصمیم گرفتم استعفا بدم چون کاری که یک عمر براش تلاش کرده بودم، نه تنها حالمو خوب نمیکرد بدتر هم میکرد، اونجا تونستم آدمای زیادی رو  تو موقعیت های جدید بشناسم که یه عمر نخواسته بودم بشناسم!
تو همین حال و احوالات سرگردان بودم که استعفا بدم یا نه، متوجه شدم زندگی جدیدی درونم در حال شکل گیریه، حسی عجیب، حسی شاید چندین برابر  تمام موفقیت های زندگیم، لذت بخش و شیرین!
من تو این برهه از زندگی، باورم نمیشد که درونم یه موجود زنده داره شکل میگیره، شاید اگر برگردم به چند سال قبل، شاید اولویتای زندگیم رو تغییر بدم! برای اینکه این حس رو زودتر تجربه کنم نه در ابتدایِ ۳۶ سالگی!!

من امروز تو یه مسیر جدید قرار گرفتم، شاید بخوام یه تصمیم جدید بگیرم بدون خلآیی که  همیشه همرام بوده، شاید بخوام اینبار پشت پا بزنم به همه ی گذشته اجباریم، البته که  لازمه بیشتر فکر کنم
ولی به موجودی که درونم شکل گرفته قول میدم تصمیم عاقلانه ای بگیرم!

ولی اما....من امشب فهمیدم  موجود درونم دختری هم جنس خودمه 🥹 دختری شکل گرفته از وجود خودِ خودم...

دختر قشنگم بهت قول میدم رنج های من رنج های تو نباشه، بهت قول میدم  زندگی رو از عمق وجودت زندگی کنی همونطورکه  دوست داری...

بماند به یادگار
به وقت بیست و دومین روز از دومین ماه سال یک هزارو چهارصد و پنج  ۱۴۰۵/۲/۲۲

تصویر
۱۵ پاسخ

گاهی رها کردن آغاز زیبایی هاست...

عزیزم،خوشحالم برات😌

ای جانم واقعا با خوندن داستانت اشک از چشمام جاری شدی انشاالله خدا یاورت باشه واقعا خیلی خیلی خوشم اومد از این قسمت اخر نوشته ات 🌹❤

راستی امروز بیست و هشتمه نه بیست و دوم از اردیبهشت

عزیزم در کل زندگیت اولویت داره به کار با این شرایطی که گفتی مجبوری کار رو ول کنی و بری محل کار همسرت کار کنی خصپصا الان که بارداری اصصصصلا استرس دیگه به خودت نده رها کن

عزیزم شما همین که شرایط شغلی ات گفتی مطمین باش اگه همکارت اینجا باشه می‌شناسه شما رو پس اینکه به ما که نمیشناسیمت نگی دلیل نمیشه که اون کسی که نمی‌خوای نشناستت

َشغلت چی بود

دقیقا منم ملاکای شما رو داشتم من قبل از اینکه ازدواج کنم در یک وزارتخونه خوب قراردادی بودم برای من وهمه خانوادم چون دربهترین مقاطع و دانشگاههای کشور درس خوندیم مهاجرت بهترین گزینه بود
ولی من راه دیگه ای رو انتخاب کردم
با ادمی که همراه بود وحالم باهاش خوب بود ازدواج کردم‌و از تهران اومدم به یک شهر خوب شاید از دید خیلی ها پیشرفت نبود ولی برای من ارامش اورد
من قراردادی یکی از وزارتخانه ها بودم با درامد خوب ولی چالش برای استخدام
من دیگه از اونجا بیرون اومدم و اومدم شهرستان
چند وقتی درشرکت همسرم کارکردم دیدم روحیم کارشرکتی نیست رشته جدیدی رو با علاقه شروع کردم خوندم
استخدام معلمی شدم هرلحظه خداروشکر میکنم الانم با بدنیا اومدن ناز دخترم روزهای خوبی دارم
همیشه استعفا و از موقعیت خوب رفتن بد نیست اآغاز مسر تازه ای هست
انشاالله روزهای خوبی داشته باشی

منم کارم صدکیلومتر با محل زندگیم فاصله داره. بخاطر همینم تا الان سختم بود بچه دار بشم الان۲۸ سالمه و بزودی ۲۹ ساله میشم ولی مشکلاتم حل نشد نمیدونم باید زودتر بچه دار میشدم یا فرقی نداره در هر صورت باید این سختی رو بکشم

به نظر من پشیمون نباش،تصمیم های هرادمی باتوجه به شرایط اون روزش بایدسنجیده بشه برای همین ماهرکدوم یه مسیرمتفاوت داریم،شماهم میتونی دوسه تابچه پشت سرهمی بیاری
توباتوجه به شرایطت تصمیم گرفتی

چه قشنگ نوشتی،اشکم در اومد

عزیزم داستانتو خوندم. منم همین راهی رو رفتم که تو رفتی . دنبال کار و تحصیل بودم . وقتی ازدواج کردم شوهرم درآمد روزانه اش بیشتر از حقوق ماهانه من بود و گفت نرو سرکار . اما قبول نکردم.. یه زحمتی بود توی این سالهای من که با پول نمی تونستم نادیده بگیرم .. الآنم خدا رو شکر می کنم کارمو کنار نذاشتم . اینکه هم کوتاه بیایی بری شهر همسرت برای زندگی و از شهر و خانواده و .. دور بشی یه مسأله ست . این که کارتو ول کنی یه مسأله دیگه .. تازه سختیهای بچه داری هم اون دوسال اول جوریه که واقعا شاغل بودن خیلی خوبه .
امیدوارم که بهترین رو انتخاب کنی اما به زحمات این سالهات پشت پا نزن .

ومن برعکس شما...
دل بستم و درنهایت همسرم همراهم‌نشد ومانع رشد و تحصیل و کار شد.البته که دخترم تمام وجودمه

شغلت چیه گلم

نمیدونم چرا اشکی شدم....عزیزم کارتو از دست نده بچع بزرگ میشه و مطمعنا ی مادر مستقل بهتره براش

سوال های مرتبط

مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۷ ماهگی
چهار ماهگی بارداری🥲🌱
این چهار ماه خیلی عجیب گذشته. از روزی که فهمیدم تو به دنیا میای، همه‌چیز تغییر کرد. هر روز یه حس تازه داشتم، انگار هر لحظه یه اتفاق جدید برام می‌افتاد. وقتی به این چهار ماه فکر می‌کنم، فقط یاد میارم که چقدر منتظر بودم تا تو بیای و حالا هر روز بیشتر از قبل با وجودت پر از آرامش و عشق شدم.
توی دل من همیشه یه حس عجیب دارم. حس می‌کنم داری کم‌کم آماده می‌شی برای اینکه در آغوشم باشی، برای اینکه چشمای من رو ببینی و اولین لبخندت رو به من هدیه بدی. بعضی وقت‌ها که تکون‌های کوچکت رو احساس می‌کنم، قلبم پر از شوق می‌شه.🥹♥️🧿

می‌دونی؟ این چهار ماه برای من یعنی یک دنیای جدید، یعنی یک تغییر بزرگ که تو اون رو به من هدیه دادی. خیلی مشتاقم ببینمت، بغل کنم و با تمام وجودم ازت مراقبت کنم. تو یه دنیای جدیدی رو برای من به ارمغان آوردی که هیچ‌چیز توی دنیا شبیهش نیست.💗✨
خدایا این چندماه هم ب سلامتی بگذره 🥹💚
خیلی دوستت دارم، کوچولوی من. و هر روز بیشتر از قبل منتظرم تا با هم باشیم. 🤱🏻💚👼🏻
منو بابایی خیلی دوست داریم
خدایا شکرت بابت این هدیه 🧿♥️🥹
۱۴۰۴/۴/۷ :)