۱۰ پاسخ

من یه سقط داشتم قبل از زایمانم، انقدر بد رفتار کردن که حد نداشت!
سر همین زایمانم هم گاهی اوقات که میرفتم زایشگاه برای ان اس تی میدیدم چقدر بد رفتار میکنن!
واقعا توی زایشگاه اگر آشنا نداشته باشی انگار وارد کشتارگاه شدی 🤬
الهی عزیزم متوجه ام چه لحظات سختی رو داشتی، اون لحظه دوست داشتی یکی کنارت باشه و درکت کنه... د رکل افسردگی زایمان یه چیزی هست که دامن 99 درصد مامان هایی که تازه زایمان کردن رو میگیره، سعید کن فکر کنی چحوری میشه حالت بهتر بشه، اینکه داستان زایمانت رو برای همه تعریف کنی یا.... در کل ببین او واقعا حالت خوب نمیشه خواهش میکنم حتما و حتما برو روانپزشک تا افسردگیت بیشتر نشه.
من با اینکه زایمانم خوب بود اما در کل بخاطر تغییرات هورمونی خیلی خیلی افسردگی بدی داشتم

من اوایل بارداریم به همسرم گفتم انتخابم سزارین هست گفت نه طبیعی باید زایمان کنی اوایل گفتم نه و فلان بعدش گفتم باشه مشکلی نداره ولی من هم ماما همراه میگیرم هم کلاس ورزش میرم گفت باشه برو
منم از هفته ۲۸ شروع کردم هم ماما همراه گرفتم هم کلاسای ورزشی رو میرم خیلی خوبه هم روحیم زیاد میشه هم تجربم
به نظر خودم کار خوبی کردم اره واقعا بیمارستان ها واقعا بدن مخصوصا اگر دولتی باشن ک دیگ واقعا تا یک اتفاق جدیی برای مادر یا بچه نیوفته دست به کار نمیشن عوض. یا🥲
عزیزم انشالله ک هر چه سریع تر از یادت میره همین ک به سلامتی نینیتو بغل کردی خودش یک دنیاس به خاطرات بد فکر نکن♥️

چرا نمیرین بیمارستان خصوصی ماما بگیرین ک اینقد روحیتون بد نشه با کلی زجر و بدبختی زایمان نکنین

بخاطر همین سزارین رو انتخاب کردم یک هفته بخاطر نشتی کیسه ابم بستری شدم می دیدم که چجوری میکنن کسای ک زایمان طبیعی میکنن چه جیغی میکشن 🥲

من بچه اولم ماما همراه گرفتم ولی اصلا راضی نبودم
میخواستم برای دومی نگیرم😬

من اینقد درد میکشیدم ۱۳ساعت درد کشیدم اصلانمیومدن پیشم خدمه میومد واس تمیز کردن اتاق هامن جوری ناامید بودم که ب اون التماس میکردم واسم کاری کنن اخر سرم سزارین شدم

خدا جوابشونو بده مفت خورای عوضیو

خیر نبینن جیغ میکشیدم از درد هنوز منتظر بودن پول واریز کنیم تا بگن بیا
آخرشم زایمان کردم نیومد پولمو به زور پس گرفتم
هیچوقت نمیبخشمشون تنهای تنها بودم فقط داد میزدم اونا نگا میکردن رد میشدن

من ده سال پیش زایمان طبیعی داشتم و دقیقا این بی توجهی ماماها منو دق داد بااینکه راحت زاییدم ولی تجربه وحشتناک بود.ن کمکی میکردن ن حتی جوابتو میدادن

ازبس عوضی ان وهمه چی شده پول پول پوول

سوال های مرتبط

مامان هلنا مامان هلنا ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۱ سالگی
مامان پناه خانوم🍒🪴 مامان پناه خانوم🍒🪴 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی✨️🩷
▪︎|پارت سه|▪︎
مامای زایشگاه معاینه کردو با پرستارا رفت ماما همراه دیگه موقعی اومده بود ک من باید زور میزدم بچه بیاد
پاهامو به داخل فشار میدادک من راحت زور بزنم
چنتا زور خوب زدم
بعد مامای زایشگاه اومد و دیگه بقیه زور زدنم اون بود دیگه گف یه زور دیگه بزن سرشو دارم میبینم تا زور زدم بعدش با یه چیزی برش زدن واژنمو یکم درد داشت😮‍💨با دوتا زور دیگه پناه قشنگم دنیا اومد گذاشتنش رو شکمم یهو هیچ دردی نداشتم انقد راحت شدمممم
از ذوق گریه میکردم همشون داشتن نگاه میکردن بهم اوناهم گریشون گرفته بود 🫂🥹🩷
بعدشم که بخیه زد اونا یکم درد داشت بی حسی هم زد اما درد داشت تحمل نداشتم دیگه منکه ساعت ۷ و نیم زایمان کردم تا ۸ همه تو اتاق بودن و بخیه میزد دکتر بعدشم رفتو تا ساعت ۱۰ تو همون اتاق نگه‌ام داشتن بعدش دیگه روز بعد ساعت ۱۱ مرخص شدم دخترمم خداروشکر مشکلی نداشت اینم تجربه من ،منکه خیلی میترسیدم فقط ۴ ساعت زایمانم طول کشید انشالله برای همه همین قدر راحت باشه
دیگه همین دیگه 🙂
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت ۲
کنین من توان زور زدن ندارم بچم میمیره باز معاینه کرد گفت ۱۰ سانت شدی فولی دیگه زور بزن هر وقت درد داشتی منم هر وقت درد داشتم زور میزدم مدفوع میکردم🫤😂 ماما میگفت داری اشتباه زور میزنی ولی من اصلا بلد نبودم چجوری زور بزنم خلاصه ک بعدش ی چندتا ماما دیگه اومد یکی شکمم فشار میداد یکی دستش تو واژنم بود و میگفت زور بزن منم زور میزدم ولی بچه نمیومد اصلا یر بچه وارد واژن نمیشد همش میگفتن تو که ۱۰ سانت فولی نمیدونیم مشکلت چیه ک سر بچه نمیاد تو واژن من این بار دیگ از شدت درد نمیتونستم تو اتاق بمونم سرم ک بهم وصل بود برداشتم رفتم تو راهرو داد زدم دکتر بیا تروخدا بیا من میمیرم بچم میمیره من نمیتونم زور بزنم بچم میمیره ماما همش منو می‌گرفت می‌برد تو اتاق دعوام میکردن میگفتن زور بزن منم هرچی زور میزدم بچه نمیومد آخراش دیگ داشتم از حال میرفتم ک زنگ زدن دکتر از اتاق عمل اومد معاینه کرد گفت ببرینش اتاق عمل ماماهه گفت همه تلاششو کرده بچه نمیاد سوند وصل کرد آماده ام کردن گزاشتم رو ویلچر منم از بس درد داشتم و حس زور زدن داشتم همش زور میزدم اونام میگفتن زور نزن دیگه الان سزارینت میکنیم منو
مامان آرن مامان آرن ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_سه
همش ترس آمپول فشار رو داشتم. از هفته ۳۷ ترس آمپول فشار عین خوره افتاده بود تو جونم. فکر میکردم حالا که درد ندارم و کیسه آب سوراخ شده پس حتما آمپول فشار بهم میزنن. حتی وقتی ماما توی سرمم یه آمپول زد من فکر کردم آمپول فشاره اما راستشو بهم نمیگن 😂 چون منم هی یادآوری میکردم که آمپول فشار نمبخوام. ازم پرسیدن میخوای مامانت به عنوان همراهت پیشت باشه یا همسرت که من همسرم رو انتخاب کردم چون میدونستم مامانم به خاطر من کلی استرس میگیره و به من استرسش رو منتقل میکنه. همسرم رفته بود برای انجام کارای پذیرش و کمی طول کشید تا بیاد. من همش توی این مدت هی به ماما و پرستار میگفتم که آمپول فشار نمیخوام و ماما بهم میگفت اصلا نیازی به آمپول فشار نداری ولی نمیدونم چرا حرفشو باور نداشتم 😐😂 تا همسرم اومد کم کم دردام شروع شد. ماما برای کمک به پیشرفت زایمان چندین بار معاینه ام کرد که برام خیلی خیلییییی دردناک بود. ولی خدا خیرش بده چون واقعا روند زایمانم رو سرعت داد. برای من و همسرم غذا کوبیده و سوپ آوردن ولی من دلم نمیخواست بخورمشون. اما به همسرم گفتم غذاشو بخوره و منتظر من نمونه. از طرفی ماما بهم گفت آب میوه و خرما بخورم که خیلی خوبه برای زایمان. منم همونارو به زور میخوردم. حالا من کلی چیز میز برای ساک زایمانم آماده کرده بودم؛ کلی خوراکی و لباس که اصلا همراهم نیاورده بودم 😂
مامان روشا مامان روشا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی بیمارستان بهشتی کاشان پارت ۴:
دیگه همینطور که داشتم ورزش میکردم ماما گفت هرموقع دردت گرفت فشار به مقعدت بیار انگار داری مدفوع میکنی تا میتونی فشار بیار
بعد دید دردام انقد زیاد شده که نمیتونم قشنگ نفس عمیق بکشم و دارم ناله میکنم گفت بخاب انشالله برا اخرین بار معاینت کنم
معاینه کرد گفت عالیه بچه اومده پایین فورا پرستارارو صدا زد اومدن وسایل زایمان امادع کردن مامانمو بیرون کردن
ماما گفت دردت گرفت رون پاهاتو بگیر سرتو بیار تو سینه محکم فشار بیار یه زور بزنی بچه اومده
من بلافاصله دردم گرفت همین دستورو اجرا کردم و صدای روشا کوچولو پیچید تو اتاق🥺
زایمانم کلا از وقتی ماما اومد سه ساعت طول کشید واقعا خیلی راضی بودم ازش خدا خیرش بده
اگه ماما نبود با اون سرعتی که من داشتم پیش میرفتم معلوم نیس کی زایمان میکردم
دیگه بچه رو بردن کاراشو کردن منم شروع کردن بخیه زدن
من زیاد بخیه خوردم چون سطح پارگی زیاد بود و خیلی طول کشید بخیه زدن فقط همین اذیتم کرد خیلی وگرنه در کل راضی بودم هم از بیمارستان هم از ماما و هم از پرستار ها😍👌