۱۱ پاسخ

من سر شیرخشک دادنم اطرافیان خیلی حرف مفت زدن منم فقط اعصابم خورد میشد نمیغهمم چرا خودشونو اون روزای اول میکنن نخود هر آش😐 تو هرررررچیزی میخان نظر بدن
اگه یه زمانی دوباره بخام زایمان کنم هیییچکس رو جز خونواده خودم راه نمیدم

من پدرو مادرم فوت کردن واسه زایمانم همش ناراحت بودم خدایا کی میخواد بیاد پیشم تنهایی چکار کنم من خیلی با عمم راحتم یجورایی برام حکم مادر داره ولی خب چون مریض دلم نیومد بهش بگم دیگه بخدا سپردم دوست نداشتم مادر شوهرم بیاد چون میومد بیشتر اذیتم میکرد که خدا خواست و عمم گفت میام پیشت دختر عمه هامم زنگ زدن ناراحت نباش عمه میاد پیشت و خداروشکر به راحتی سزارین شدم خداروشکر همه چی خوب پیش رفت به خدا سپردم خدای مهربونم برام قشنگ چید تو یه بیمارستان خصوص زایمان کردم پرستارا اینقدر هوامو داشتن و بعدش همسرم و عمم که خدا حفظشون کنه خیلی کمک حالم بودن 🙏🏻🙏🏻

آدم هایی که توی تربیت و بزرگ کردن بچه دخالت میکنن از دایره ی علاقه مندی هام خط خوردن ..موقع بچه دار شدنم فقط خدا بود و مادرم و همسرم درسته نبود بیش از اندازه همسرم اذیتم کرد ولی خب وقتایی که بود کمک بود و وقت هایی که کمک نمیکرد یا گله ی بی جایی میکرد رو نمیتونم فراموش کنم ..هنوزم باور نمیکنه که من افسردگی داشتم وحتی یه مقداریش مونده روم ..مثل غریبه ها حرف میزنه واقعا دنیا رو سرم خراب میشه

دقيقا منم اين چرت و پرتارو ميشنيدم

بچم ک یکم نق نیزد مادرشوهرم هی میگف بچموووو کشتیش

من بعد زایمانم ب شدت افسردگی گزفتع بودم حالم خیلی بد بود یه نفر ب همسرم گفته بود زنت از وقتی زاییده خودشو گرفته و همسرمو انداختن ب جون من، با اون حال خرابم همسرم همش باهام جنگ میکرد نه اون آدمو نه همسرمو نمیبخشم بخاطر اونروزای تیره و تارم

اینکه همیشه در مورد چاقی لاغری بچم نظر میدن از اول تا الان منو آزار میده، تا دو روز نمیبیننش میگن بچه آب شده، مثلا رفته بودم چند روز خونه مامانم اینا برگشتم خواهرشوهرم گفت بچه اب شدع، دلم میخواس بگم اره آخه اونجا بهش نون و اب نمیدن شکنجه میشه بچه، در حالیکه خانوادم بیشتر از من ب بچه میرسن منتها تو یه سنی هست ک جنب و جوشش زیاده قد میکشه کلا از اولم تپل نبود منتها دهن بعضی مردم همیشه بازه

پسر من ۳۴ هفته و دو روز دنیا اومده بود ۲۱۱۰ بود ۸روز بستری بود شده بود ۱۸۰۰ خاله گاوم اومد دیدنش با زنداییم جفتشون گفتن خجالت نکشیدی با این هیکل بچه انقدی زائیدی 😒😒واقعا هیچوقت از یادم نمیره

من نبود همسرم و درک نکردن وضعیت روحی و جسمیم ..بارداری تنها و مطلقا افسرده ای داشتم تا ماه ها بعد هم افسردگی داشتم بعضی ها که منو میدیدن شاید به مخشونم خطور نمیکرد که افسردگی شدید دارم و میگفتم بچه رو نبوسین یا هر کاری که میگم نکنین ولی انجام میدادن کاش میشد بکشمشون ..یه نفر که خیلی قبل و بعدش و در تمام مدت بعد از خوندن خطبه عقدم شروع کرد به اذیت کردنن نمیبخشمش منتظرم خدا از سر راهم برش داره تا دلم آروم بشه خسته شدم از دستش

یکبار یه نفهمی بهم گفت چقدر مادر بیرحمی هستی میدونی چرا چون بچم دارو نمیخورد برای رفلاکس و من مجبور بودم بزور بدم🙂البته همونجا یجوری ری دم بهش دیگه لال شد.بعد اونم مکه یادم میرفت دهنشو سرویس کردم

اوووف تا دلت بخاد ازین حرف من شنیدم
ازین پد های سینه خریده بودم گذاشته بودم بغل تختم بدردم نمیخورد ، بعد مادرشوهرم اومد گفت چرا انداختیش اونور ؟گفتم چیز مزخرفیه ، گفت دختر من ک اونهمه شیر داشت ازینا بدردش نخورد تو ک دیگ شیری ام نداری .انقد ناراحت شدم اینم بگم خواهر شوهرم بچش دوماه بیشتر سینه شو نگرفت و ول کرد تااخر بهش شیر خشک دادن بلخره چوب خدا صدا نداره دل شکستن هنر نیست

سوال های مرتبط