۸ پاسخ

ی چیز برات تعریف کنم. مادرم و. پدرم عاشق هم بودن ازدواج کردن بعدش بابام رف زن دوم گرف. همه چیزیش اون زنش بود فقط برا هوسش میومد پیش مامانم و کلی دعوا و بدبختی.... مادرم خیلی خیلی اذیت شد داداشمو ک بدنیا اورد قهر کرد و. رف خونه باباش برا طلاق، باباش بش گفته پسرشو بش میدی میای طلاق میگیری مادرم نتونست داداشمو ول کنه موند و ادامه داد تا اینکه بیماری اعصاب و روان کرفت ماها بیمار میشد و از حالمون خبر نداشت ماهم بچع بودیم پول نداشتیم ببریمش دکتر ویلد نبودیم هم... پدرم هم زنذکی خوبی ساخت برا اون زن و. بچه هاش یعنی باور کن جلو چشامون کلی خرید میکرد برا اونا و ماهم تو حسرت نون خشک... اما مادرم وقتی حالش خوبه کار میکرد تو خونه خیاطی و.... برامون جبران میکرد و مارو با چنگ ودندون بزرگ کرد... همه امون درس خوندیم. ازدواج کردیم خونه مامانم هم خیلی قشنگه خودش و داداشام ساختنش. ـب خاطر ماها تحمل کرد و ادامه داد ولی بابامو ول کرد پیش اون زنش راهش نداد خونمون دیکه.... خاستم بگم مادرم بخاطر بچه هاش از هر چیزی گذست حتی خانواده اش....

هی من اول و آخر همین بود که هست نمیشه درستم بشه نمیشه برم خونه پدرم اونجا انقدی سخت گیری میکنن بهم انقدی دخالتم میکنن اصلا دوست ندارم برگردم و اینجا هم هستم کلی مشکل دارم فقط جوانیمون رفت با آدم های اشتباه خوشبحال هرکسی که سنتی ازدواج نمیکنه

بهش اهمیت نزار بی محلی کن بی توجهی کن مردا وقتی زیاد بهشون بچسبی محبت کنی دور ورشون میداره و دوری میکنن ولی وقتی بی محلی کنی جذب میشن

از قدیم میگن بخندی ام میگذره نخندی ام
پس بخند تا خوش بگذره

ولش کن اجی ـبخاطر دل خودت زندگی کن بخاطر بچه هات
اهمیت نده
زندگی رو سخت هم بگیری میگذره شل هم بگذری میگذره
پس شل بگیر بزار بگذره......

عزیزم چقدر حرفات حرف منه
خیلی خیلی درک میکنم چی میگی
آدمی که بویی از محبت نبرده پیرت میکنه ذره ذره
انگار فقط تو خونه ام تا کارای خونه رو بکنم
نه احترام نه محبت نه ذره ای بوی دوست داشتن

اینکه میگی قبل از بچه خوب بوده بعدش اینجوری شده عجیبه
باهاش صحبت نکردی؟

😭😭😭😭😭 عزیزززم

سوال های مرتبط

مامان مامان عسلکシ❤ مامان مامان عسلکシ❤ ۲ سالگی
علاقه ی پسرم ب داییش ی علاقه عادی نیست در حد جنون طوری ک وقتی میبینتش دیگه کسی رو نمیشناسه داداشمم خیلی دوسش داره ولی خب خودش دوتا بچه ۶ و۲ ساله داره وقتی باهمیم زورگو ترین میشه و نمیذاره حتی بچه هاش برن سمتش و این خیلی بده مثل سنجاق سینه میچسبه ب داییش و ب هردلیلی بغلش نباش جیغ و گریه شدیییید داریم خلاصه ک مهر میخاستیم باهم بریم شمال از سمت خودمون کنسلش کردم ک ما نمیایم...بخاطر این علاقش بچه های داداشمو میزنه ک سمت باباشون ترن☹️من فکر میکردم بزرگتر بشن بهتر میشه شرایط،ولی برا من ک سختتر شده کلا دیگه ترجیجم بیشتر خونه موندن پسر من از اون بچه هاش شلوغ کار ‌ ‌ک از درو دیوار بالا میرن نیست ولی خونه والدینم ک میریم یا در حال پرت کردن وسیله هاشون یا زدن مخصوصا اگه برادرزاده هام باشن و در حالت دیگه ام مدام ب پدرم برادرم مادرم زور میگه ک ببریدم حیاط بیرون طوری ک یک لحظه نمیذاره ماتحتشون رو زمین بمونه و همه رو کلافه میکنه....هروز و با جمله صبوری کن صبوری کن میگذرونم تا ببینم کی عبور میکنیم ازاین مرحله🫠