پارت هفتم

یه ظرف اوردن کنار سرم گفتن اگر خواستی بالا بیاری این تو‌ بیار! 😐😐
حس میکردم دارم میمیرم!
حال خیلی بدی داشتم!
انگار همزمان فشارمم داشت بالا پایین میشد(نفهمیدم بالا رفت یا پایین)
دکترم برا بار چندم به بیهوشی گفت دکتر جنرال کن! اینجوری نمیشه ادامه بدم!
منم گفتم بکنید حالم اصلا خوب نیس!
دیگه بقیه اش رو تو خواب رفتم ولی خواب بدی بود همش گیج بودم!
بیدار شدم تمرکز نداشتم یه جا رو ببینم
همه چی دور سرم میچرخید
گفتم دخترم بدنیا اومد؟
یه خانمی اومد کنارم گفت اره نمیدونی چقدر قشنگ بود
چه مژه هایی داشت!
من فقط خندیدم 🥰
ولی نگم از حالم که اصلا خوب نبود
چون بیحسیم نصفه بود یه دردایی حس میکردم!
گفتم بچم خوب بود؟ چند کیلو بود؟ گفتن اره خوب بود اینجا وزن نمیکنن بردنش لیبر!
داشتن بخیه هامو میزدن! تموم که شد شروع کردن ماساژ رحمی
نگم از دردش!!!
دستام که بسته بود کاری ازم برنمیومد
فقط داد میزدم زجه میزدم بسههه نکنید! دارم میمیرم!!! توروخداااا!!
ولی اونا کار خودشونو میکردن!

تصویر
۹ پاسخ

واییی عزیزم هر بلایی میشده سرت اومده🥲💔

امیر قتلگاه بخدااااا

منم بعد بی حس حال بدی داشتم تهوع و بی جون از حال داشتم میرفتم انگار

وای چقدرسختتتت😟

اخ اخ چقدر میفهممت😭😭😭😭

کوچوولوووو🥹🥹🥹🥹

منم دیگه
دقیقا همینجوری شدم فقط من از استرس انگار تعادلمو از دست داده بودم یهو روانی شدم داد کشیدم من میفهمم حس میکنم داره چیکار میکنه فهمیدم الان شکممو برید
نگو من نمیدوستم حس لامسه فعال میمونه
انقد کلی بازی درآوردم منم دارو زدن گیج شدم
انقد هزیون میگفتم ی چیزای کمرنگی یادم میاد ک تکنسین اتاق عمل همش میگفت بخواب دختر ارامش اتاق عملو بهم زدی🥲

وای امان از این‌ماساژ کاش توی بی حسی یا بیهوشی اینکارو میکردن

چ تجربه بدی داشتی مریم جان

سوال های مرتبط

مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت ۴
ولی فک کنم داشت کاره خودشا میکرد بعد فقط حس میکردم انگار شکمم دار کش میاد و یکی میکشه داخل شکممو من کلی داد بیداد کردم وای دلم من میفهمم من اصلا دردی حس نمیکردم فقط حس میکردم و از،استرس بود دارن ب شکمت ور میرن منم چون استرس دردا داشتم هی داد و بیداد میکردم 🤣🤣دکترم فک کنم از قصد من اروم بشم میگفت بیهوشش کنید یه چیزی مثه بخار گرفتن دم بینیم نمیدونم چی بود ولی ۵ دقیقه از عمل نگذشته بود که پسر قشنگم اورد کنارم گفت ببین اینم نینیت بعدش موقعه بخیه کردن هیچی حس نمیکردم به دکترم گفتم دکتر من خیلی تعریف بخیه کردنا شما را شنیدما و خندیدم دکتر بیهوشی گفت بیا داره هندونه زیر بغلت میزاره و خندیدیم ادامه بخیه هم تموم شد کل عملم حدود ۱۵ دقیقه شد خیلی خوب بود ماساژ شکمی هم واسم انگار بعد بخیه کردن انجام دادن اصلا چیزی متوجه نشدم (یادم رفت بگم سوندم گفتم واسم تو بی حسی بزنید اون موقعه زدن اصلا چیزی نفهمیدم ) دیگ اینقدر بیحس بودم که دستم رو پام بود نمیدوستم پامه بعد دستمو تکون داد گفتم این چیه من دست گذاشتم روش سرد و سنگین بود بعد فهمیدم پامه ادامه ....
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۳ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۲
وارد اتاق عمل شدیم یه اتاق بزرگ بود با یه عالمه نور ،خیلی روشن بود فکر کنم ۲۰ تا لامپ داشت از بس روشن بود اونجام حدودا ۴,۵ نفری بودن هر کدوم مشغول یه کاری بود ،گفتن پاشو بشین رو تخت دکتر ام اومد و شروع کرد حرف زدن، اسم دخترت چیه ،چند سالته،میخاست حواسمو پرت کنه که سوزن تو کمرم و بزنن
بهم گفت اصلا تکون نخور،یه دنیااااا استرس داشتم ولی زد و تموم شد اصلا هیچ دردی حس نکردم گفتن دراز بکش
دکتر لباسمو داد بالا شلوارمم درآورن ،با یه پنبه و یه چیزی شبیه بتادین شروع کرد بکشه رو شکمم
بعدم یه پرده سبز کشیدن جلو صورتم
گفتن پاهات داغ شد؟گقتم آره
سعی کردم پامو تکون بدم ،ولی دیگه تموم نمی‌خورد
دکتر گفت الان کاری نمیکنم میخام معاینه شکمی انجام بدم نترس هروقت خاستم عمل شروع کنم بهت میگم
منم فهمیدم میخاد اینجوری بگه که نترسم
یه چند دقیقه که گذشت دیدم صدای گریه بچه میاد بعدم دکتر بچمو نشونم داد گفت اینم دخترت (خیلی حس شیرینیه همه ی دردات تو یه لحظه فراموشت میشه )
بعدم سریع بردنش
تا کارشون تموم شد و بخیه زدن چیز زیادی نفهمیدم ولی نفس تنگی داشتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه خفه شم
وقتی کارشون تموم شد و جا به جام کردن رو برانکارد فکر میکردم عملم ۴,۵ دقیقه طول کشیده ،ولی ۲۰ دقیقه طول کشیده بود انگار
بعدم رفتم تو یه قسمتی که به هوش بیام ،بیهوش که نبودم ،رفتم اونجا که حالم بهتر شد بفرستن تو بخش ،ویز زیادی نفهمیدم ولی وقتی چشامو باز کردم حس کردم حالت تهوع دارم بهشون گفتن برام کیسه آوردن ولی چیزی نمیومد فقط الکی عوق میزدم ،یه پرستار اونجا بهم گفت فشار نیار به خودت به حالت تهوع فکر نکن اصلا
منم به حرفاش گوش دادم و خابم برد ...
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
خبببب بریم برا ادامه ماجرای زایمانم 🤕
پارت هشتم
صبح که مامانم و یه پرستار از بخش نوزادان اومد به مامانم یاد داد چطوری کمک کنه بچه رو شیر بدم خداروشکر بچه هم اذیت نمیکرد
من کلا همه جارو تیره و تار میدیم ساعت از دستم در رفته بود ولی فکر کنم ساعت ۹ صبح اینا بود پنجره بالا سرم رو دیدم هوا روشن بود تا قبل از اون هر دردی که داشتم فکر میکردم طبیعیه و چیزی نیس هر چی باشه کلی بخیه خورده بودم 🥲 قبلش که اومدن کیسه سوند رو عوض کنن پرستار پرسید چقدر بود گفت ۲۰۰تا سر دومین بار هم گفتن ۲۰۰تا برگشتم بالاسرم رو دیدم ۳تا سرم نیم لیتری بهم وصله چرا انقدر کمه خوده پرستارم تعجب کرده بود ولی اهمیت نداد زیاد من به زور چشمام رو باز میکردم یهو یه دلدردی گرفتم دیدم عادی نیس این درد انگار دسشویی داشتم هر چقدر زور میزدم انگار خالی نمیشدم از درد نا نداشتم کسی رو صدا کنم دلم میخواست سوند رو بکنم همونجا کار خودمو بکنم اصلا تحملش سخت بود پرستارا فکر میکردن من بخاطر بخیه هام درد میکشم صدام به زور درمیومد ناله میکردم میگفتم بخاطر خدا کسی نیس یه لحظه بیاد دارم میمیرم تو رو خدا یه لحظه بیاید فکر کنم اول یه خدمه اومد بهش گفتم چطورم رفت پرستار رو خبر کرد پرستار اومد چک کرد گفت من میبینم که سوندت فعاله داره میره میگفتم پس این درد چیه
باهم دیگه حرف میزدن یکی گفت میخوای شستشو بدم و خلاصه دیدم سرنگ آوردن چشمم ترسید 😭
اخه قبلش تو خواب بودم یکی منو صدا کرد گفت ببخشید میخوام رگ بگیرم ازت دیدم لباسمو داد بالا 😭 گفتم تو دستام انقدر رگ دارم اونجا ن تو رو خدا یه مرده داد زد گفت دوتا دستات دارو میگیرن نمیشه 🥲 (از کشاله رونم ینی بین رون و قسمت شرمگاهیم دنبال رگ بودن ) گفتم اونجا خیلی درد میگیره از پام بگیرین 🤕😭
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان ویهان مامان ویهان ۵ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی 2.
مامانم زد زیر گریه رفت بیرون دیگه نیومد داخل با خالم گریه میکردن مثل ادمایی که بیهوشی بهشون تزریق شده بود فقط حرفای مسخره میزدم اومدن معاینه کردن باز شده بودم ۶ سانت هرچقدر از حال بدم بگم کم گفتم انگار مرگ رو داشتم میدیدم دکترم اومد بالا سرم هی اصرار میکردم توروخدا منو سزارین کن چکار کنم سزارینم کنی هی دست رو سرم میکشید گفت بچه اومده الان تو لگن سرش خیلی پایینه بخوام سزارینت کنم احتمالش هست گردنش گیر کنه وگرنه سزارینت میکردم بعد اومد معاینه انجام داد برای سریعتر شدن روند زایمان وقتی ۶ سانت بودم خیلی زجر کشیدم خیلی. بعد نمیدونم یک یا دوساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفتن شدم ۹ موهاش معلومه انقد حالم بد بود که نفهمیدم چجور خوشحال شم.
گفتن برم داخل سرویس بشینم و هی زور بزنم تا چند دقیقه فقط زور میزدم اومدم بیرون رو تخت دراز کشیدم برعکس لحظات قبل که درد داشتم با اینکه دردم شدیدتر شده بود اصلا جیغ و داد نمیکردم فقط زور میزدم میخواستم زودتر تموم شه راحت شم اینجاش خیلی طول نکشید زور هام جوری بود که حس میکردم رگای صورتم میخواست پاره شه منفجر شدن خودمو حس کردم بلاخره زایمان کردن بچه رو گذاشتن چند لحظه تو بغلم باشه بعد بردنش تمیزش کنن فکر میکردم بلاخره تموم شد ولی نه تازه انگار شروع شده بود😭
مامان قندعسلم🩷 مامان قندعسلم🩷 ۹ ماهگی
مامان یزدان🤱🏻 مامان یزدان🤱🏻 ۱ ماهگی
پات چهارم
بعدش دکترم اومد بالا سرم گفت خیلی خوب پیش رفتی اگه میخوای زود زایمان کنی میخوای آمپول فشار رو بزنیم تا ظهر زایمان کنی؟ وگرنه فکر کنم تا عصر طول بکشه منم گفتم آره میخوام میخوام😮‍💨
بعد ماما همراه آمپول فشار رو اومد زد و...
شروع شد تازه دردش وحشتناک بود ولی سعی میکردم با تنفس شکمی کنترل کنم رو توپ ورزش کردم کلی دوش آب گرم و ماساژ و فلان ... ساعت شد ۱۰ معاینه کرد گفت عاااالی ۷ سانتی و گفت می‌خوام معاینه تحریکی کنم ها آماده ای منم شنیده بودم درد داره با این که استرس داشتم ولی خودمو ریلکس نشون دادم ولی چشمتون روز بد نبینه یک درد بدی داشت که نگم براتون جیغ کشیدم و پاهامو سفت بستم و گفتم بسسسسه درد دارم تو رو خدا منو ببر سزارین 😂😂 من پشیمونم غلط کردم،حتی ماما رو به جون بچش قسم دادم طفلی دلش به حالم سوخت ولی از بس مهربون بود کمکم کرد سریع زایمان کنم .
من دردام مداوم شده بود و یک دفعه حس کردم می‌خوام مدفوع کنم و حس زور داشتم داد میزدم حس زووور داااااارم،ماما گفت زور بزن راحت باش و نگران هیچی نباش منم هی زور میزدم و وقتی زور میزدم دردام کم میشد
مامان کیاشا مامان کیاشا ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو
خیلی سریع بی حس شدم و عمل رو شروع کردن یکی از کادر بالا سرم بود و همه چی رو برام توضیح میداد و این خیلی خوب بود این رو هم بگم که من حواسم بود و به هیچ عنوان نه صحبت میکردم نه سرم رو تکون میدادم و خداروشکر بعدش سردرد نگرفتم ، به خاطر ناشتایی و اینکه دهنم خیلی خشک بود حین عمل حالت تهوع گرفتم که گفتم و بهم آمپول صد تهوع زدن و خیلی سریع خوب شدم ، نی نی به دنیا اومد و من مدام داشتم تو ذهنم برای همه دعا میکردم ، پسرمو تمیز کردن و گذاشتن کنارم منم کلی بوسش کردم و قشنگ ترین لحظه بود ، چندین بار ماساژ شکم رو انجام دادن که چون بی حس بودم اصلا چیزی متوجه نشدم و بعدشم بردنم ریکاوری و اونجا خوابیدم و خیلی خواب بهم چسبید و بعدش یک مامایی اومد و بچه رو گذاشت کنارم و بهش شیر داد از ریکاوری رفتم بخش و خیلی میلرزدیدم که خب طبیعی بود و تا ۸ ساعت بعدشم چیزی نخوردم حتی یک قطره آب ، توی بیمارستان مدام پرستار حواسشون بود و همه چی رو چک میکردن و رسیدگی شون عالی بود
راجب اولین راه رفتن هم با کمک پرستار خیلی راحت راه رفتم و درد خیلی خیلی کمی داشتم . روز بعدشم که مرخص شدم
خداروشکر همه چی خیلی خوب بود و از همه چی راضی بودم امیدوارم همه زایمان راحتی داشته باشن
فقط اگر سزارینی هستین اصلا نترسین همه چی خیلی راحت تر از چیزیه که بهمون گفتن
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۶ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف