پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ ماهگی
خب دیگه تو اتاق عمل خیلی استرس حال خودمو وبچمو داشتم همش دعا میخوندم بعد دکتر گفت وای چقد چسبندگی داری با یه سزارین سونو چسبندگی رفتی ؟گفتم آره رفتم ولی گفت خوبه سونوت گفت نه سونو نشون نمیده خیلی چسبندگی داری گفت اگه خواستی دوباره بچه بیاری باید بری بیمارستان قائم مشهد اینجا نیا تو دلم گفتم اولا من غلط کنم دوباره حامله بشم دوما اگرم شدم غلط کنم بیام اینجا که تو عملم کنی😅
خلاصه بچه رو که برداشت من نمیدیم یهو شنیدم گفت سلام چطوری دختر هم نیستی بگم روز دخترمبارک پس روز دوست دخترت مبارکه 😂😂آورد اینطرف گریه میکرد اما تنفسش مشکل داشت بردنش که بهش اکسیژن وصل کنن حالم یجوری بود بردنم ریکاوری گریه میکردم پرستاراومد گفت چیشده عزیزم؟
گفتم پسرمو بردن کجا حالش خیلی بده گفت نه بابا اصلا نگران نباش خیالت راحت یه چندروزی بهش دستگاه وصل باشه حالش اوکی میشه یکم آروم شدم بعدنیم بردنم بخش حالم بد بود دم دراتاق فقط شوهرم بود اومد پیش گریه میکردم بخاطر حالم بچم گفت نگران نباش خوب میشه بعد بردنم داخل بخش بعدمادرم اومد پرستاراومد شکمموفشار داد همون اولش دردی نداشت چون بی حس بود بعدش رفت
مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 مامان دیار 👦🏻و نیان 👧🏻 ۲ ماهگی
پارت هفتم

یه ظرف اوردن کنار سرم گفتن اگر خواستی بالا بیاری این تو‌ بیار! 😐😐
حس میکردم دارم میمیرم!
حال خیلی بدی داشتم!
انگار همزمان فشارمم داشت بالا پایین میشد(نفهمیدم بالا رفت یا پایین)
دکترم برا بار چندم به بیهوشی گفت دکتر جنرال کن! اینجوری نمیشه ادامه بدم!
منم گفتم بکنید حالم اصلا خوب نیس!
دیگه بقیه اش رو تو خواب رفتم ولی خواب بدی بود همش گیج بودم!
بیدار شدم تمرکز نداشتم یه جا رو ببینم
همه چی دور سرم میچرخید
گفتم دخترم بدنیا اومد؟
یه خانمی اومد کنارم گفت اره نمیدونی چقدر قشنگ بود
چه مژه هایی داشت!
من فقط خندیدم 🥰
ولی نگم از حالم که اصلا خوب نبود
چون بیحسیم نصفه بود یه دردایی حس میکردم!
گفتم بچم خوب بود؟ چند کیلو بود؟ گفتن اره خوب بود اینجا وزن نمیکنن بردنش لیبر!
داشتن بخیه هامو میزدن! تموم که شد شروع کردن ماساژ رحمی
نگم از دردش!!!
دستام که بسته بود کاری ازم برنمیومد
فقط داد میزدم زجه میزدم بسههه نکنید! دارم میمیرم!!! توروخداااا!!
ولی اونا کار خودشونو میکردن!
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۷ ماهگی
ساعت ۹شب بود خلاصه معاینه تحریکی و ورزش رسیدم ۵سانت ساعت ده و نیم شب شده بود که کیسه آبمو پاره کرد گفت زودتر زایمان کنی بعدش خیلی دردام شدید شده بود ساعت دوازده شب مامانم و همسرمو از اتاق بیرون کرد که معاینه کنه معاینه کرد گفت ۷سانت شدی حالم خیلی بد بود گفت بیا تو سرویس حالت چمباتمه بزن رفتم اما نمیتونستم تحمل کنم خودش رفت برام دارو بیاره که من همونجا حس کردم بچه داره میاد شروع کردم داد زدن ماما سریع اومد گفتم الان بچه میاد سریع منو خوابوند رو تخت اصلا فرصت نشد که تخت رو باز کنه همینجوری رو تخت معمولی کج خوابوندم و ۵دقیقه بعدش بچه با زور چهارم بدنیا اومد دیدم خیلی صداش ضعیغه گفت نگران نباش گفتم جرا گریه نمیکنه گذاشتنش رو سینه ام خوب بود شروع به گریه کرد متخصص اطفال اومد بالاسرش گفت چندثانیه بهش اکسیژن نرسیده و من فکر میکنم همون تایمی بود که از سرویس اومدم خوابیدم چون هیشکی کنارم نبود و من یه دفعه فول شده بودم و بردنش ان آی سیو گفت دو سه ساعت میاد یکم اکسیژن بگیره ماما گفت خیلی کم بخیه میخوری شاید ۲تا و من خوشحال بودم اما دریغ…
بقیشو یکی دوساعت دیگه میذارم
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت۸*
به شوهرم گفتم بریم بیمارستان حالم بده هر لحظه دردم بیستر میشد میخاستم نفس بکشم دنده های سمت راستم حسابی درد میگرفت فقط گریه میکردم یه کوچولو به زور نفس میکشیدم که فقط خفه نشم میگفتم تا برسیم بیمارستان من خفه میشم از گریه سک سکه گرفته بودم وقتی سک سکه میکردم دردم فشار میومد و حالم بد تر میشد رفتیم دم اورژانس پیاده شدم به زور راه میرفتم پذیرش گفت برو پیش دکتر اورژانس یه پرستار دید حالم بده سریع یه ویلچر اورد بشینم وقتی نشستم انگار دنده هام خورد شد من که روم نمیشه سر و صدا کنم نالم رفت به هوا بلند بلند گریه کردن ب زور پاشدم از رو ویلچر دکتر گفت برو زایشگا رفتم و اونجا فشار گرفت و اینا گفت چرا مرخص کردن حالت بدم گفت یهو حالم بد شد رفتیم بخش بستری گفتن اومدی دیگ حالم و اینا را توضیح دادیم بستری کردن دوباره قبل مرخص شدنم گفتن معدت کار کرده الکی گفتم اره چون توالت بیمارستان فرنگی بود و ابشونم اونقدرا گرم نبود من میدونستم اینجا من نمیتونم م**وع کنم الکی گفتم کار کرده بعد شبش گفتم ....ادامه
مامان ملورین🍼🎀 مامان ملورین🍼🎀 ۱۶ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین ۴ بیمارستان نیکان :
توی ریکاوری بودم حالم خوب بود داشتم میخندیدم به پرستارا و خداروشکر میکردم فکر نمیکردم انقدر راحت باشه استریم صفر شد یهو گفتم تموم شد دیگه اتاق عمل .
بعدش صدای گریه ی یکی از نوزادا اومد اونچا لودن توی این شیشه ها .
بعدش من به پرستاره گفتم این صدای بچه ی منه ؟گفت اسمت چیه برم چک کنم از روی دست بمدش بعد گفت اره بچه توعه داشت گریه میکرد ...گفتم بیارش شیر بهش بدم گشنشه حتما بعد اوردتش تاانداخت رو سینم گرفت یکم میک زد دیگه ول کرد پرستاره هم گذاشت روی سینم و رفت بچمم ارومه اروم خواب بود مم همش باهاش حرف میزدم با دستام سفت گرفته بودمش ...قلبم رفت برااش ...
بعدش به من گفت اتاق چی میخوای وی ای پی خصوصی یا دو تخته گفتم خصوصی گفت خالی نداریم گفتم وی ای پی گفت اونم گفتن خالی نیست فقط یدونه اتاق دو نفره هست ...
دیگه چاره نداشنم گفتم باشه گفت ولی میسپرم خالی شد جابجا بشی ...
منو اوردن بیرون با بچم روی سینم همونجوری به باباش هم نشون ندتده بودن فقط اونجا ی لرزی افتاد تو تنم که فکر کنم بخاطر خونی بود که از دست داده بودم ...میلرزیدم بعدش ی پرستاره اومد گفت ببینم پانسمانتو که خونریزی نکنی زد بالا لباسمو یکم فشار داد شیکممو که بیوفتم خونریزی تخلیه شه رحمم ...فقط اونجا درد داشت یکم ولی من به دکترم گفته بودم که خالی کنه شکممو بعدش اینجوری فشار ندن انجامم داده بود ولی اینجوری کردن دیگه ...
مامان ابرک ☁️ مامان ابرک ☁️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت آخر
منو میگی 😂 سریع از رو تخت پاشدم گفتم میخوام شوهرمو ببینم مامائه گفت برای چی گفتم اپیدورال میخوام
گفت مگه نگفتی مشکل هزینه دارم بیمه هم تکمیلی نیستی آخرشم اون درده هست دیگه اینطور نیست که کلا درد نکشی گفت به جاش برات مسکن های دیگه میزنم و منم قانع شدم و رفتم ساعت ۹ بود که من رو تخت بودم و شروع کرد به سرم زدن و یه حالت گیجی و خواب آوری داشتم و همزمان هم حالت تهوع داشتم گفتم حالت تهوع دارم خانومه گفت نشونه خوبیه و حدودا ساعت ۹ نیم یا ده بود گفت ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و آمپول فشار رو زد و از اونجا به بعد دردام خیلی بیشتر شد و دوبار هم کلا معاینه تحریکی انجام داد که یکبارش خیلی بد بود و دیگه تا ساعت ۱۱ بود که گفت فول شدی و حس مدفوع داشتم و می‌گفت با هر انقباضت زور بزن و فک کن یوبسی اونطوری زور بزن و گفت دارم موهاشو میبینم سریع زنگ زد به دکترم و گفت بیاین که وقتشه
دیگه انقدر سریع پیشرفت کرده بودم که ماما میگفت دیگه زور نزن نفس عمیق بکش تا دکتر بیاد و خداروشکر دکتر زود رسید و با اولین انقباضم زور زدم و یه جیغ بدی زدم و سر بچه اومد و بدنش لیز خورد دقیقا همون حالت ماهی که میگن و دیگه دردام تموم شد
همون موقع اذون هم پخش کردن و خیلی حس خوبی بود و ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه به دنیا اومد
بعدم که دکتر بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن و اینم شد تجربه من از زایمان طبیعی بدون اپیدورال
من که خیلی راضی بودم و به نظرم روند زایمانم خیلی سریع و خوب پیش رفت دکترمم که خیلی عالی بود و از بیمارستان بخش زایشگاه هم خیلی راضی بودم و خلوت بود فقط خودم بودم و همین باعث می شد حواسشون بهم باشه
انشاالله که همه مامانا به سلامتی زایمان کنن
مامان فرزین کوچولو مامان فرزین کوچولو ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان
من تقریبا داشتم ۳۹هفته رو کامل میکردم اما هیچ دردی نداشتم رفتم مطب دکترم گفت تا ۴۱هفته وقت داری بهم گفت فردا بیا بیمارستان برای معاینه منم اومدم خونه فردا رفتم اما دکترم نیومد یکی دیگه رو گفت معاینم کرد ولی انقدر بد معاینم کرد به خون ریزی افتادم خودش هم ترسیده بود گفت ببرش خونه خوبه حالش دهانه رحمم بسته بود ولی انقدر که حالم بد بود سر گیجه حالت تهوع داشتم مامانم جرعت نکرد منو ببره خونه باهاشون دعوا کرد زنگ زدیم به دکترم اما اونم چیزی نگفت گفت عادیه ببرش خونه ولی دیگ حال رفتن به خونه نداشتم انگار داشتم میمردم ولی دیدن حالم بده نگهم داشتن رفتم سنو اب دور بچم خیلی زیاد بود بخاطر همین و حال بدم بستریم کردن اما خدا بهم رحم کرد ممکن داشت هر دو مون از بین بریم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم دکترمم میگه هنوز وقت داری بهش هم گفتم بهت پول میدم سزارینم کن اما نکرد یه دکتر دیگه اومد دید که حالم بده خودش گفت اگه میخوای عملت میکنم اما برو با شوهرت صحبت کن منم رفتم به شوهرم گفتم پول بهش دادیم ۳۵میلیون سزارینم کرد پسر کوچولوم به دنیا اومد سزارین خیلی راحته فقط موقعه بلند شدن کمی سخته من که خیلی راضی بودم 🥲🤍
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت شانزده👉
منتظر دکتر بودم تموم کنه تمام تن بدنم میلرزید پاهامم بد گذاشته بودم هی تکون میدادم گفت الان تموم میشه میگفتم باشه ،پرستارا بچرو بردن اونور ک لباس بپوشونن‌ وزنش کنن .... اینا مامانمم در حال فيلم برداری بود ای جانم🥰😂تموم شد ،دکتر یکم توصیه بعد زایمان کرد مراقبت هارو گفت رف بچرو دید یکم بعد دیگه تبریک گفت رف چقدرم‌ خسته دیده می‌شد واقعا خسته بود.
تموم شد رف منو آمدن پرستارا گفتن بیا برو دستشویی بشوریمت نوار. بزار رفتم شستم خودم قشنگ مامانم کمک کرد پرستارم‌ با این زیر اندازا ملافه منتطر موند تموم کنم خشکم کنه،موقع شستن دید خون نمیره گفت بیا شامپو بچه بزن شستیم چقدر راحت شدم گفتم نمیشه حموم کنم مامانم گفت ن الان زوده نمیشه برات گفتم باشه ،رفتم خشک کردم نوار اینارو گذاشتیم لباس جدید بهم داد رفتم رو تخت وای ک چقدر راحت بود ولی موقعی ک جفت دکتر فشار داد در آورد بهترین بود وای انگار به بچه دیگه یهویی امد بیرون چقدرم بزرگن این جفت جنین ها ،آمدن هی شکمم فشار دادم خون بریزه اول دکتر بعدش پرستارا چقدر درد داشت وای بد بود ولی باید فشار میدادن ک اونم تموم شد ،هی گفتم کی میریم بخش گفتن میریم هی گفتم کی میریم گفتن میریم هی من هی اونا هی شوهرم خخخخ منم گرفتم خوابیدن رو تخت خوب. بودم ولی بی‌حال بی جون خیلی درد داشتم😭😭به خاطر فشار ک روم بود ،شد ساعت ۷....

بارداری .زایمان
مامان 🌼ایلین 🌼 مامان 🌼ایلین 🌼 ۵ ماهگی
تجربه سزارینم
سزارین خوب بود اما لحظه بد برام موقع بود که بچه به پا بود و موقع بی حسی زد برام پاهام شروع کرد به گزگز دارز کشیدم پرده کشید منو گفت حالت بد شد بگی کلن ضعف بی حالی منو گرفت همه چیز احساس می کردم ولی درد نداشتم دیگه اکسیژن بهم وصل کردن بعد شکمم فشار میدادن دونفری که بچه بیاد یکم بیرون نفسم داشت میرفت اون لحظه کلن صدام بردم بالا چون هم بریچ بود هم من چاق بودم یکم برام سخت بود اما درداش واقعا قابل تحمل بود بعدش دیگه ۲۰دقیق نشد بچه در آورد بهم دارو زدن گفت چشات ببند بستم حالت گیجی داشتم دیگه بردن ریکاوری منو کم کم حس پاهام اومد اول شکمم شروع کرد به سوزش دیگه پنپ درد داشتم زیاد دردی هم نداشتم بعد یه ساعت بردن تو بخش ۶ساعت بعدش گفت میتونی چیزی بخوری و راه بری اولین راه رفتن بعد سزارین راحت بود فقط من خون ریزی شدید داشتم همون جا بخیه ها در کل من راضیم از سزارین ولی همین بخیه ها بد و جا بدش تو اوتاق به عمل که فشار میداد بچه در بیارن
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۰ ماهگی
پارت ۷ زایمان طبیعی ..دکتر امد پرستارا دورم جمع شدن دکتر دستشو کرد توم گفت زور بزن زود باش زور بزن گفتم بخدا میزنم نمیاد چیکار کنم گفت قیچی بدین با قیچی بردید گفت اینکه نمی‌بره یکی دیگعو رو بیارین بردید گفت زود بزن زور زدم چند بار گفت بچه بالای ۴ کیلو ..که زور زدم بچه بدنیا آمد منم بی حال افتادم بچه رو گذاشتن روی سینم اما من انقد درد کشیده بود هیچی نفهمیدم بعدش بردن دیدم اون ماما که به دکتر خبر داد نشست گریه کرد به پرستارا گفت خیلی ترسیدم فک کردم بچه اونجوری توی کانال لگن میمونه ...مگه تموم میشد امد گفت دوباره زور بده جفتت بی افته زور زدم گفتم نمیاد بعد سرفه کردم خیلی حس بدی بود با شکم خالی شده سرفه میکنی که یه بار زور زدم افتاد بعد پرستار امد شکممو فشار دارد دستشو گرفتم گفتم چرا تمومش نمی‌کنین با خشونت به من گفت باید فشار بدیم ..اینم بگم انقد اخلاق پرسنل بد بود عین سگ بودن همشون من وقتی درد میکشیدم یه پرستار بالای سرم بود دستشو گرفته بود اون رفت گفتم نره بیاین دستوتو بدین که به یه پرستار دیگعی گفت بره دستشو بگیر گفت چرا من بگیر ...یدونه هم ماما عین درد کشیدن امد گفت چرا جیغ میکشی ورزش کن تو میخایی زایمان کنی نع من عین سگ بودن بخدا ..خلاصه بعداز اونم بخیه زدن که ۴۰ دقیقی طول کشید ..دخترمم ساعت یه ربع مونده به ۷ صب بدنیا آمد درد بخیه رو هم می دونستم ولی انقدر درد کشیده بودم هیچی بود برام
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت دوم سزارین من🫧💛
بلاخره انقدر به دکتر زنگ زدن جواب داد قضیه رو بهش گفتن اونم گفت ۱۰دقیقه دیگه خودشو میرسونه و به پرستارا گفت اماده اتاق عملش کنید تا من میرسم اماده باشه.سریع بهم اکسیژن وصل کرد و امدن سوند وصل کنن اصلا سوند وصل کردن درد نداشت من خیلی شنیدم میگفتن درد داره میترسیدم ولی اصلا درد نداشت بعدش فقط یذره سوزش امد بعدش دیگه هیچی.لباس هامو پوشیدمو منو گذاشتن رو ویلچر و بردن اتاق عمل وقتی اتاق عمل رو دیدم خیلی ترسیدم و استرس گرفتم دلم داشت کنده میشد میخواستم بگم نمیخوام زایمان کنم منو نبرید داخل ولی چاره ایی نداشتم دکتر بی هوشی امد منو بردن روی تخت با کمک همکارش سوزن و زدن سوزنش درد داشت و یکمم سوزش .بعد سوزن سریع منو خوابوندن رو تخت همون لحظه پاهام داغ شد و بدنم سِر شد.بقیه پرستارا امدن دوتا رگ گرفتن و سرم بهم وصل کرد با دستگاه فشار و اکسیژن و چیزای دیگه که اسمشون رو نمیدونم که دیدم دکترم امد جلومو یه پرده زدن من از بس استرس داشتم اصلا حالم خوب نبود داشتم سکته میکردم از بس میترسیدم.حرکت دستای دکتر و حس میکردم
مامان آقا پسر مامان آقا پسر ۱۴ ماهگی
خانما من سزارین شدم حالم خیلی بده تو اتاق عمل شکنجه شدم آمپول بیحسی هیچی نفهمیدم ولی وقتی زدن از بالا تا پایین بدنم گز گز کرد خوابیدم تنگی نفس گرفتم لرز میکردم حالم بد شد بعد احساس کردم دارن شکمم میبرن درد احساس نمیکردم ولی خیلی فشار میاوردن بهم بعد بچم افقی خوابیده بود دکترم داد میزد در نمیاد بچه وای چرا درنمیاد یه آقایی صدا زد گفت در نمیاد خسته شدم بیا اونم اومد چندین بار از شکمم فشار اوردن که بچه دربیارن با بیحسی درش میفهمیدم نفسم درنمیومد حالم واقعا بد بود گردنم انگار خشک شده بود افتضاح بودم بچم به زور بدنیا آوردن بچه نفس بندش اومد داشتم میدیم بهش اکسیژن زد میگفتم چی شد بچم از یه طرف درد داشتم لرز میکردم از یه طرف هم داشتم میمیردم از ترس پشتشو زدن به زور نفس کشید و جیغ کشید میخاستیم مثلا عکس بگیریم ولی بچه رو زودی بردن ان اس سیو که نفسش خوب بشه یه دونه آزمایش گرفتن اگه خوب باشه بدن پیشم تو رو خدا مامانا دعا کنید خوب باشه بدن پیش خودم تو دستگاه نمونه