تجربه من از زایمان
من تقریبا داشتم ۳۹هفته رو کامل میکردم اما هیچ دردی نداشتم رفتم مطب دکترم گفت تا ۴۱هفته وقت داری بهم گفت فردا بیا بیمارستان برای معاینه منم اومدم خونه فردا رفتم اما دکترم نیومد یکی دیگه رو گفت معاینم کرد ولی انقدر بد معاینم کرد به خون ریزی افتادم خودش هم ترسیده بود گفت ببرش خونه خوبه حالش دهانه رحمم بسته بود ولی انقدر که حالم بد بود سر گیجه حالت تهوع داشتم مامانم جرعت نکرد منو ببره خونه باهاشون دعوا کرد زنگ زدیم به دکترم اما اونم چیزی نگفت گفت عادیه ببرش خونه ولی دیگ حال رفتن به خونه نداشتم انگار داشتم میمردم ولی دیدن حالم بده نگهم داشتن رفتم سنو اب دور بچم خیلی زیاد بود بخاطر همین و حال بدم بستریم کردن اما خدا بهم رحم کرد ممکن داشت هر دو مون از بین بریم دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم دکترمم میگه هنوز وقت داری بهش هم گفتم بهت پول میدم سزارینم کن اما نکرد یه دکتر دیگه اومد دید که حالم بده خودش گفت اگه میخوای عملت میکنم اما برو با شوهرت صحبت کن منم رفتم به شوهرم گفتم پول بهش دادیم ۳۵میلیون سزارینم کرد پسر کوچولوم به دنیا اومد سزارین خیلی راحته فقط موقعه بلند شدن کمی سخته من که خیلی راضی بودم 🥲🤍

۳ پاسخ

قدمش خیر باشه
عزیزم دکترت کی بود و کدوم دکتر عملت کرد؟

خداروشکر جفتتون صحیح و سالمند بسلامتی مبارکه

نینیت مبارک
به سلامتی بزرگش کنی

سوال های مرتبط

مامان مو فلفلی مامان مو فلفلی ۷ ماهگی
۴۰ هفته که کامل شد رفتم سونوگرافی برای وزن بچه ببینم در چه حاله وایسم دردام شروع شن یا برم برای بستری. رفتم و وزن نی نیم ۳۷۰۰ بود و شکرخدا همه چیش خوب زنگ زدم ماماهمراهم گفت برو بیمارستان با این شرایط دیگه بستریت میکنن. معاینمم دو سانت و نیم بود. اومدم خونه همه کارامو انجام دادم تا شب رفتم بیمارستان تامین اجتماعی اما معاینم کرد گفت برو تو اصلا بزا نیستی و دو هفته هنوز جا داری و فلان
البته منم دردام تقریبا شروع شده بودن اما نامنظم. گفتم وزن بچم بالاس دکترم نامه داده این بیشتر نمیتونه تو شکمم بمونه و میترسم و فلان. قبول نکردن که نکردن. تازه بهم کلیم بی احترامی کردن که تو خودت به این هیکلی بایدم بچه ی چهار و خورده ای به دنیا بیاری و فلان که بماند و به خدا سپردمشون. با ناراحتی شبو رفتم خونه ی مامانم اما هی درد داشتم و سبو نخوابیدم. صبح زود همسرم پاشد گفت بریم بیمارستان بوعلی اینجوری نمیشه تا کی وایسیم. چون دردام خیلی زیاد بود اما متاسفانه اصلا منظم نمیشد. رفتیم پیش دکترم معاینم کرد و نامه ی بوعلی داد و رفتیم بیمارستان
مامان رقیه مامان رقیه ۴ ماهگی
بعد یک ماه اومدم تجربه زایمان سزارینم رو بذارم.
پارت یک
من قرار بود طبیعی زایمان کنم 38 هفته بودم دکترم گفت هفته دیگه بیا که تا اوضاع آرومه زایمانت انجام بشه ، هفته بعدش بدون هیچ دردی خیلی شیک و مجلسی پاشدم رفتم برای زایمان. دکترم معاینه کرد یک سانت دهانه رحمم باز بود و ولی گفت نرمه دیگه کارامو انجام دادن و ساعت 8/30 بستریم کرد بهم سرم و آمپول فشار زدن، یک ساعت گذشت و من هنوز دردی نداشتم دوز آمپول رو بیشتر کردن و من کمردردم داشت زیاد میشد ، ساعت 10/30 بود دکتر معاینه کرد دوسانت بودم ولی دردام اذیتم میکرد معاینه هم میکردن برام ناخوشایند بود ، دیگه ماما اومد کیسه آبمو زد ترکید گفت سه سانت شدی ، از اینجا به بعد واسه من خیلی دردناک بود( بدن با بدن فرق میکنه از زایمان طبیعی نترسید من دوستم تا ۴ سانت درد نداشت)دیگ اشکم داشت در میومد ماما توپ آورد گفت روش بپر ولی من آنقدر درد داشتم حس خوبی هم نداشتم اصلا نمیتونستم ، دکترم ساعت حدود ۱۱/۱۵ بود معاینه کرد دوباره گفت دهانه رحمت داره متورم میشه و پیشرفتت هم خوب نبوده باید سزارین بشی ولی مامای بیمارستان نمیذاشت می‌گفت نه قدش بلنده باید طبیعی بشه حیفه 😑ادامه پارت بعدی
مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت۲ 😇🫰🏻
خلاصه ساعت شد۴من رفتم بیمارستان اونجا رفتم پرونده هامو چک کرد و گفت تو امروز ۴۰هفته و یک روزی
معاینم کرد گفت ۱سانتی و دهانه رحمت نرم شده
(از درد معاینه بخوام بگم قابل تحمله نمیخوام بترسونمتون ولی من خیلی میترسیدم)
بهم گفت برو یچیز شیرین بخور و بیا نوار قلب بگیریم رفتم خوردم اومدم گفتم بستریم میکنن ولی گفتن هنوز وقت داری طبق یکی از سونوهات ۳۹هفته و ۱روزی
من داشتم سکته میکردم چون درد داشتم میخواستم زودتر بستریم کنن...🤒🤧
دیگه گفت حرکات بچه چطوره گفتم کم شده دیدم گفتن اگه کم شده بستری میکنیم خلاصه نوار قلب گرفتن و کارای بستریمو انجام دادم ....🫶🤒
من از سزارین به شدت وحشت داشتم و از طبیعی هم از معاینه فراری بودم ولی با این حال دوست داشتم طبیعی بیارم چون همه میگفتن بعدش دردی نداری و منم از کمر درد و دردهای بعد زایمان فوبیا داشتم🥴
خلاصه رفتم واسه زایمان طبیعی اومدن بهم قرص زیر زبونی دادن و معاینه کردن و سوند گذاشتن خیلی کم کم داشتم میترسیدم دردام داشت زیاد میشد واقعا حالم بد شده بود ولی خب من طاقت دردم بالا بود و تحمل میکردم تو اتاق راه میرفتم باسنمو  میچرخوندم
کم کم دردام بیشتر و بیشتر میشد ولی قابل تحمل بود
دیدم باز اومد معاینم کنه که سوند افتاد و شدم سه سانت خیلی خوشحال بودم و باعث شد امید بگیرم اما زهی خیال باطل 😪🫠
خلاصه منو بردن اتاق زایمان اونجا دوباره اکسیژن وصل کردن برام و نوار قلب واسه بچه گرفتن
خیلی داشت حالم بد میشد ولی خب قابل تحمل بود
مامان هدیه خدا 💙💙 مامان هدیه خدا 💙💙 ۲ ماهگی
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۱ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
این بگم من زایمان دومم از اولی خیلی سخت تر بود با اینکه وزن پسرم خیلی کمتر اولی بود اما چون زایمان اولم دردها خودش شروع شده بودن خیلی کمتر اذیت شدم
من ۳۹ هفته رو تموم کرده بودم ولی دردهام شروع نشده بود برای همین رفتم دکتر معاینه تحریکی کرد گفت دوسانتی لگن هم خیلی خوبه بعد گفت خیلی دلت میخاد زودتر زایمان کنی گفتم آره دکتر. گفت بیا امروز با من بریم بیمارستان نامه هم بهم داد گفتم خانم دکتر من چون پسر اولمم یک مرداد به دنیا اومده خیلی دلم میخاد دومی هم همین امروز بیاد گفت خب پس برو آماده شو بیا بعداز ظهر بیمارستان می‌بینمت منم اومدم خونه ناهار خوردم وسایل هام جمع کردم راهی بیمارستان شدیم وقتی رفتم بیمارستان ساعت چهار عصر بود سریع منو بستری کردن چون صبح هم معاینه تحریکی شده بودم خونریزی داشتم دهانه رحمم به سه سانت رسیده بود یه قرص زیر زبونی دادن گفتن راه برو منم همینطوری راه میرفتم و پیاده روی میکردم حدودا یک ساعت ونیم دوساعت شده بود که اصلا درد نداشتم ماما می اومد میگفت درد نداری میگفتم نه گفت معلوم قرص رو تو اثر نمیکنه گفتم جون خودت یه کاری بکن سریع بیفتم رو فاز فعال دیگه تو سرم آمپول فشار زدن کم کم دردهایم یکمی شروع شد ولی نه زیاد تا اینکه خود دکترم اومد بعد دکتر معاینه تحریکی کرد به ماما هم گفت سرم فشار زیادتر کن اونا هم کردن مدام دکتر معاینه تحریکی میکرد دستش میچرخوند خیلی بد بود دردش زیاد بود دیگه ذردهام شدید شد تحمل نداشتم ولی دکترم میگفت اگر میخای امروز بچت به دنیا بیاد باید تحمل کنی