👈تجربه زایمان پارت شانزده👉
منتظر دکتر بودم تموم کنه تمام تن بدنم میلرزید پاهامم بد گذاشته بودم هی تکون میدادم گفت الان تموم میشه میگفتم باشه ،پرستارا بچرو بردن اونور ک لباس بپوشونن‌ وزنش کنن .... اینا مامانمم در حال فيلم برداری بود ای جانم🥰😂تموم شد ،دکتر یکم توصیه بعد زایمان کرد مراقبت هارو گفت رف بچرو دید یکم بعد دیگه تبریک گفت رف چقدرم‌ خسته دیده می‌شد واقعا خسته بود.
تموم شد رف منو آمدن پرستارا گفتن بیا برو دستشویی بشوریمت نوار. بزار رفتم شستم خودم قشنگ مامانم کمک کرد پرستارم‌ با این زیر اندازا ملافه منتطر موند تموم کنم خشکم کنه،موقع شستن دید خون نمیره گفت بیا شامپو بچه بزن شستیم چقدر راحت شدم گفتم نمیشه حموم کنم مامانم گفت ن الان زوده نمیشه برات گفتم باشه ،رفتم خشک کردم نوار اینارو گذاشتیم لباس جدید بهم داد رفتم رو تخت وای ک چقدر راحت بود ولی موقعی ک جفت دکتر فشار داد در آورد بهترین بود وای انگار به بچه دیگه یهویی امد بیرون چقدرم بزرگن این جفت جنین ها ،آمدن هی شکمم فشار دادم خون بریزه اول دکتر بعدش پرستارا چقدر درد داشت وای بد بود ولی باید فشار میدادن ک اونم تموم شد ،هی گفتم کی میریم بخش گفتن میریم هی گفتم کی میریم گفتن میریم هی من هی اونا هی شوهرم خخخخ منم گرفتم خوابیدن رو تخت خوب. بودم ولی بی‌حال بی جون خیلی درد داشتم😭😭به خاطر فشار ک روم بود ،شد ساعت ۷....

بارداری .زایمان

تصویر
۱ پاسخ

بیمارستانتون خصوصی بود؟
دکتر با همون دوخت و بخیه پرینه تنگی هم انجام دادم
یا نه هزینه جداگرفت
من دکترم گفته یه هزینه جدامیگیرم ترمیم تنگی هم انجام میدم

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت دوازده👉
خلاصه ک هی دردام تو آب میومد بیشترم میشد و درد ک میومد داد میزدم ماساااااژ بده بدووووووو وای وای خیلی حالت بدی بود دردام زیاد بود جون دیگه داشت باز باز می‌شد هی دردام میومد داددددد میزدم ماساژژ درسته چیزی نمیشد با ماساژ ولی موقع ماساژ حواسم پرت میشد جیغ ک میکشیدم ولی خوب دیگه
،گفت بریم رو تخت با کمک آمدم لخت لخت رفتم رو تخت داد میزدم مامانم صدا میزدم مامان شروع شد دردااااام ماساااااژ وای ک هم ماساژ میداد هم کلی برام ناراحت بود الهی و قبلش کیسه ابمو‌ تو ۴ سانت بود ۶ سانت بود پاره کرد یادم نبود دقیق، ک گفت روند زایمان زودتر کنه امد پاره کرد ،بعد اون بیشتر شدید شد خیلی شدید ک قبلش هی پرستارا تا ماما بیاد هی میگفتن چته اینهمه داد گفتم باور کنید خیلی درد دارم دردامم به خاطر همین بود ک یهویی داشت بهتر میشد برا روند زایمان اینا نمیدونستن فکر کنم هی میگفتن داد نزن نفس بکش مامان ناراحت میشه اگه اینطور کنی مامانت بفرستم بیرون گفتم عمرا ،خلاصه میگفتن نفس بکش هی میگفتم به خدا ک اولاش با نفس میرفتم بعد ۳ سانت نمیتونم نفسم موقع درد بالا نمیاد باید داد بکشم منم چون از ته دل داد میکشیدم روند زایمان بهتر میشد از قول خودم و واقعا هم اینطور بود داد میکشیدم از ته دلم خودم شل میکردم .... تا ک دیگه آمدن معاینه کردن...

بارداری .زایمان
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت پانزده 👉
از این ور چون یهویی از ۷ سانت اینا به من زور وارد شد سریع فول شدم و با زور خودن زاییدم کلی پاره شدم از پایین تو واژن دوطرف از پایین تا آخر کم مونده برسه به واژنم. وای چقدر پاره شدم😭خیلی ناراحتم برا این حالتم ولی خدارو شکر میکنم ک سالم بغلش کردم اصلا زیاد فکرم درگیر این نکردم ک چقدر زخمی شدم اون موقع گفتم خدایا شکرت ،همون جا ک بچرو گذاشتن روم تمیز کردن مامانمم در حال فیلم برداری و قربون صدقه به نوه دکتر رسید دید یه طوری شد اخه فکر نمی‌کرد زایمان کنم خلاصه امد دید نگاه ک کرد به واژن من یه طوری شد ماما من گفت ببخشید دکتر ببخشید دکتر دیگه شد دکتر گفت باشه حرفی نداشت خوب چی بگه‌، وای ک مامانا به خاطر این‌ ک زیاد پاره شده بود واژنم خیلی درد داشتم همش پاره شده بود خوب عادی بود منم منتظر دکتر ک رف لباس عوض کنه بیاد هی میلرزیدم و خوشحال بودم پسرمم کنارم بود سالم صحیح😍
دکتر امد نشت شروع کرد ،گفت الان اینارو میدوزم برات و تنگی و صحبت کردیم برات انجام میدم گفتم باشه ،آقا رادین من ساعت ۳:۲۰ دقیقه صبح به دنیا آمد دکتر ک امد شروع کرد ۴۵ اینا طول کشید عملم هی می‌دوخت پاره می‌کرد میدوخت🤣میگفت هر وقت دردا داشتی موقع برش بگو برا تنگی بیشتر بی حسی بزنم بهت میگفتم باشه خلاصه اینم گذشت ...

بارداری .زایمان
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت سیزده 👉
معاینه کرد گفت ۷ سانتی الان به دکترت زنگ میزنم با این ک فکر می‌کرد هنوز ۵ سانتم دوباره منو میتونه ببره تو وان وزرش بریم ولی کار به اونجا نکشید ،گفت پاشو بریم بیاییم تو وان گفتم نمیشههههه وای فشار رومه کمکککک ،داشتن ک به دکتر زنگ میزدن گفتم مامان شوهرمم بگو بیاد گفته بود زنگم بزن خبرم بده پیش خودم گفتم حیف الان مامانم میره شوهرم میاد ک دوتاشونم خدارو شکر پیشم بودن من هی جیغ داد ک واییییییییییی دکتر کووووو مامان فشار امد بهمممم و جیغ من کم میشد زور میومد زور میدادم وای. وای وای اولش کم کم زور امد ولی شدید گفتم بدوییییییید. اونام ک متوجه شدن سریع فول شدم خودشون گم کردن چون دکتر نیومده بود فکر میکردن هنوز فول نمیشه زود ک از شانسم زود فول شدم معاینه کرد حین درد گفتم چند سانت شدم گفت همون ۸ نهی‌ وایییی جیغ زدم دکترررمممممممم کو پسسسسسسس هی گفت میاد آخر دیگه ناامید شدم میدونستم بچه امد با زوری ک بهم وارد شد گفتم نرو بچه میاد میوفته گفت ن نمیاد وایسا پاهام خم می‌کرد گفتم امد امد نریدددد داشت خودش میدید بچه آمده هی میگفت ن مامانم گفتم مامان بچهههههههه امد مامانم گفت ن زور وارد میشه با این ک من میدونستم امد همون لحضه دیگه دستکش خودش دستش کرد.

بارداری زایمان
مامان ༺🎀حـلـمـا🎀༻ مامان ༺🎀حـلـمـا🎀༻ ۵ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان رامان مامان رامان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت یازدع👉
هی دردام رف بالا جیغ داد بیشتر پرستار امد گفت بزار معاینه کنم گفت چته هنوز دوسانتی ک داری جیغ اینهمه میزنی فکر میکنم با این داد جیغ الان میزایی گفتم به خدا درد دارم زیاده باز رفت زودی امد دید باز زیاد جیغ میکشم دوباره معاینه کرد گفت پیشرفت کردی ۳ سانتی الان به ماما همراهت زنگ میزنم گفتم سریع زودددد دارم‌میمیرم گفت باشه تا اون بیاد مامانم هی بغل کردم ماساژ داد جيغ هوار ... قبلش مامانم گفتم دلستر بیار ک چون با دلستر خیلی شنگول میشم میدونستم بالا میارم ولی خوردم قبلشم ک دلستر بهترم تا مامانم بیاد یه بار بالا آوردن خیلی و دلستر خوردم باز بالا آوردم بعدش ،ماما همراهم رسید سریع گفت قربونت بشم فدات بشم پاشو بریم تو وان حمون با خوشحالی رفتم ک دردام کم کنه رفتم کمک کرد لخت شدم قربون صدقه میرف هی. ،آب داغ بود با اون داد ک میزدم گفت یواش یواش برو تو وان و خیلی گرم بود وای رفتم خلاصه گفت سجده کن به پشت ضربه بزن انجام دادم و همون کار روند زایمان من واقعا واقعا زود تر کرد خدا خیرش بده، گفت نفس عمیق بکش تو آب کمی خوب بودم خوب ....

بارداری .زایمان
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت چهارده👉
یه پرستار دیگه هم از اون ملافه آبی ها انداخت روم دیگه ماما خودم همون جا موند من کی میدونستم پاره میشم هی احساس می‌کردم الان خودش پایین به تیکه پاره میکنه ک دیگه بدتر نشه نگو اینم میدیدم ک با چهار انگشت داشت پرینه منو کمک می‌کرد باز می‌کرد ک بجه بیاد چون میدونستم سر بچه دیده میشه می‌فهمیدم و همون جاها من کلا جیغ نمی‌زدم فقط زور بود زوووور میومد بهم حتی نفس هم نمیتونستم بکشم زور زدم زدم زدم آخرش شوهرم گفت من طاقت ندارم دیگه رفت اول گفتن ن ولی باز رف من دست مامانم یه طرف گرفتم اونم داره اینور فیلم میگره😂🤣و یهو اییییییی کشیدم بد جور بچه امد بیرون و موقع بیرون آمدن درد نداره اون اییییی گفتن من و همه دیگه یه چیز بزرگ ک میاد بیرون طبیعیه ک ایییی بکشیم دقیق نمیتونم توصیف کنم ،بچرو گذاشتن روم و دردام زیاد بود چون من با زوری ک بهم وارد شد یهویی از ۸ سانت زور امد اینطور شدم درد داشتم ولی بچرو دیدم انگار دنیا برا من بود باز همون جا یاد زایمان اولم افتادم آرتینم‌ گذاشتن روم و این زایمان هم رادینم ک گذاشتن رو من یه حس فوقولاده‌ بود توصیف کردنی نیس اصلا کلمه ای براش نیس وای ک چقدر احساسی شدم از این ور.....

بارداری .زایمان
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 روزهای ابتدایی تولد
👈تجربه زایمان پارت هفت👉
شروع کردم آرایش کردن‌ در حالی ک دردای من از ثانیه ک از مطب دکتر ساعت ۲ بودم زدم بیرون شروع شد هی میگرفت ول میکرد درد داشتم ولی قابل تحمل بود😩خدایی آنقدر دست دکترم سبک بود تا معاینه کرد از مطب زدم بیرون دردام شروع شد باورم نشد،و همراه آرایش کردن مامانم می‌خندید میگفت انگار دختر من داره میره عروسی🤣چون وقت آتلیه گرفتم سریع ک تا ۷ بریم تو دلم نمونه عکس نگیرم اونم سریع اونجا وقت گرفته بودم شوهرمم امد حاظر بشه ساعت ۷ بریم ،آرایشم ک نصفه شد رژم موند زنگ همسایمون زدم بیاد موهام یکم کرلی‌ کنه تو عکسا قشنگ بشه گفت باشه میام اونم امد زود حاظر شدیم تو اون هیری ویری ک بود منم هی دردام بیشتر می‌شد ولی تحمل میکردم شوهرم تو ماشین میگفت نگاه کن انگار مجبوره در حالی ک خسته بود واقعا با من امد بریم عکاسی و رسیدیم کلی لباس قشنگ هم اورده بود شروع کردیم به گرفتن عکسا پسندیدن لباسا ک بپوشم هی وسط عکسا دردام میومد ولی ساکت بودم وای خخخخخ ....

بارداری .زایمان
مامان دلوین مامان دلوین ۶ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود