۳ پاسخ

وای منم سر بچه اولم اینجوری بودم حالت خفگی و تهوع داشتممم ،نمیتونستم عوق بزنم،علتش چیه؟دکتر بهت گف؟

متوجه برش زدن و بخیه زدن نشدی؟

ینی اصلا متوجه برش زدن و کار دکتر نشدی؟

سوال های مرتبط

مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۱۰ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان نیهاد. مامان نیهاد. ۱ ماهگی
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان جانا💕 مامان جانا💕 ۶ ماهگی
پارت ۳
دکترم اومد گفت سلام دخترم من اومدم عملو شروع کنیم
ففط گفتم من بیحس نشدم هنوز میتونم پاهامو تکون بدممم یه خانومه گفت کو تکون بده ببینم🤣 منم مثلا انگشتامو تکون میداد گفت فک میکنی میتونی تکون بدی بی حسی 😁 قبلشم یه چیزیو رو پاهام میکشیدن نمیدونم چی بود ولی میفهمیدم

دیگه من چیزی‌و نمیفهمیدم اصلا دکتر عملو شروع کرده بود من فقط اونجایی رو فهمیدم که بچرو کشیدن بیرون 😁 قشنگ وقتی که درش اوردن فهمیدم دارن یه چیزیو از شکمم میکشن بیرون😍 خیلی سریع تر اون چیزی که فک میکردن گفتن مبارک باشهه
ولی یه حس خیلی بد دیگه داشتم که بهتون بگم مث من. نترسین اونم این بود که شکممو باز کرده بودن من اینو نمیتونیتم درست نفس بکشم یه حس خفگی عجیبی داشتم انگار یکی قلبمو گرفته بود فشار میداد نفش کم میاوردم و میخواستم بالا بیارم که اون خانومی که بالا سرم بود گفت چیشدههه گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت من دارم علائمتو میبینم همه چی اوکیه نترس بی حسی همینجوریه و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم بهتر شد
بعدم بچه رو اوردن بهم نشون دادنو بردن بخیه هارو زدن هیچی نمیفهمیدم حتی حرکت سوزنو اصلا متوجه نمیشدم و عملمممم تموم شد😍 از رو تخت جابه جام کردن فرستادنم ریکاوری😄
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۱ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان کارن مامان کارن ۱۲ ماهگی
پارت پنجم

پرستاره شروع کرد به حرف زدن بامن و من یهو حالت تهوع گرفتم و بهش گفتم گف نگران نباش عادیه برای بی حسی که بهت وارد شده الان اوکی میکنم و ی چیزی تو سرمم ریخت و سه چهار دیقه بعد حالت تهوع از بین رفت
و دکتر هم داشت خیلی ریلکس کارشو انجام‌میداد و من بی حس بی حس بودم و اونام داشتن از ورزش و روزمرگیاشون صحبت میکردن
دیگ دیدم دردی ندارم بیخیال شدم حداقل اونجارو
ساعت بالای سرم بود چشامو بردع بودم بالا و روی ساعت بود
ساعت ۱۰ورب که دکتر شروع کرد ۱۰و۲۵دیقه صدای بچه رو شنیدم که گریه کرد
و همه میگفتن چقد پرموعه
۲دور هم بند ناف دور گردنش پیچ خورده بود
و میگفتن اسمشو چی میخای بزاری و فلان
رفتن تمیزش کردن و اومدن گذاشتنش رو صورت ی چیز گرم و نمناک انگار ک از حموم میای بیرون اون حالتی رو اوردن گذاشتن رو صورت
هر چی حس خوب تو دنیا هس تو اون لحظه به من تزریق شد
قبلش ب شوهرمو مادرم میگفتم شاید ممکن باشه تا چند روز ازش بدم بیاد قراره از ترس بمیرم
ولی زمانی ک‌اومدن گذاشتنش رو صورت دنیا برای چند دیقه ایست کرد
بهترین حس جهان اون موقعس
مامان آلما و جوجه ها مامان آلما و جوجه ها ۲ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۳
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
دکتر بیهوشی اول از همه انگشت شو می‌کشید روی مهره های کمرم چندین بار این کار تکرار کرد بعدش قیچی و گاز برداشت زد داخل ظرف بتادین و مالوند به کمرم
دو تا دستیارش سمت چپ و راستم ایستاده بودن و از کتف منو گرفته بودن که مبادا تکون بخورم
سوزن که وارد کمرم شد دکتر گفت به هیچ عنوان تکون نخور که می‌خوام بی حسی تزریق کنم ، با تزریق بی حسی گرمی عجیبی داخل نوک انگشتان پا احساس کردم
دو تا دستیار دکتر بلافاصله منو رو تخت خوابوندن
دکتر گفت احساس می‌کنی پاهات دارن گرم میشن
گفتم آره ،
بعد گفت پا راست رو بیار بالا آوردم بالا گفت خوبه ببر پایین ، هنوز چند ثانیه از تزریق بی حسی نگذشته بود که احساس کردم میخوام بالا بیارم و چشام سیاهی می‌ره و تند تند نفس نفس میزدم سریع دستیار دکتر گفت چی شده گفتم حالت تهوع دارم گفت عیب نداره سرم رو به سمت چپ خم کرد و یک پارچه گذاشت زیر سرم گفت هر وقت خواستی بالا بیاری اشکال نداره ، ثانیه به ثانیه حالم بدتر میشد حالا علاوه بر حالت تهوع حالا گر گرفته بودم احساس میکردم داخل کوره آجر پزی هستم ، نفس کشیدن به قدری برام سخت بودم که با خودم گفتم الان میمیرم ، دکتر بیهوشی گفت واسش واسم اکسیژن وصل کنید .
مامان میران💙 مامان میران💙 ۵ ماهگی
تجربه سزارین اختیاری ۲✨
بعد دکترم اومد باهام صحبت کرد گفت آماده اینا گفتم اره از طبقه ۵بلوک‌ زایمان منتقل کردن به طبقه ۶اتاق عمل
بعد اتاق ک رفتم یکم نگران شدم استرس گرفتم خود به خود ک دکتر بی حسی و آمپول کمری ک میزد باهام صحبت کرد اوکی شدم گفت ببین یه سوزن خیلی ریز دستمه میخوام بزنم به کمتر اصلا درد نداره و اینا
بعد یه آقای دیگه که پرستار بود اومد بلندم کرد پختم رو جفت کنار هم قرار داد به صورت نشسته و دستانم گذاشت رو زانوهام و بهم‌گفت یکمی قوز کن و با دستاش محکم دیتام رو گرفت تا تکون نخورم از یهویی بودن سوزن
حدود ۱۰دقیقه طول کشید تا زدن برام آمپول رو و بهم گفت ممکنه حالت تهوع داشته باشی بهم اطلاع بده اگ حالت تهوع داشتی
بعد دراز کشیدم دیدم پاهام کامل داغ شد از اون ور حس میکردم به شکمم دست میزنن و میگفتم من کامل بی حس نشدند نبرید شکممو که دکتری ک آمپول زد برام تقریبا سن بالا بود گفت اصلا نگران نباش کامل بی حس شدی انجام میدیم
که نگو داشتن اون موقع عمل میکردن
دکتر بی حسی باهام صحبت کرد که اسم پسرت رو میخوای چی بزاری اینا در حین هم گفت ممکنه سر دلت یهو درد بگیره اصلا نترس دستم رو گرفت و یهو حس کردم معدن اومد تو دهنم.
مامان پناه مامان پناه ۲ ماهگی
میخام در مورد زایمان سزارین بگم طبیعی که خیلی بد بود از ساعت نه صبح تا سه صبح روز بعد درد طبیعی کشیدم اخرشم سزارین شدم
بخام از اول بگم سوند اصلا به هیچ عنوان درد نداره امپول بی حشی هم اصلا ترس نداره من همش نگاه میکردم امپول بی حسی رو ببینم ولی دکتر بیهوشی نذاشت گفت صورتتو اونور کن 😂😂امپول بی حسی رو که زد فقط ی لحظه ی پرش کوچولو داشت کمرم فکر کنم دو دفعه زد تو کمرم چون تکون خوردم کمی امپولو که زد پاهام یهو گرم شدن بهم گفت حس داری گفتم اره گفت کو پاتو بلند کن بلند که کردم خورد به سینی 😂😂گفت عه چرا این بی حس نشد حتما کارم خوب نیست بعد دو دقیقه از کمر به پایین بی حس شدم درد رو حس نمیکنین فقط میدونین دارن چیکار میکنن برشو که زد بچه رو که دراورد من حالم بد شد شروع کردم ب لرزسدن سه دفعه نفسم رفت بالا اوردم گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت اثر بی حسیه ی جوری لرز کرده بودم ک قلبم درد میکرد سه تا پتو انداختن روم خیلی سردم بود تا زمانی که اثر بی حسی رفت من میلرزیدم
زایمان سزارین زایمان سزارین زایمان سزارین
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان آیلین مامان آیلین ۳ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون