۳ پاسخ

من هم یکبار سزارین شدم راستش امپول بی حسی تنها چیزی بود درد نداشت😐 البته حتما ب دست دکتر هم هست بیشتر چندش بود

منم تهوع شدید گرفتم به پرستار گفتم نمیدونم چی تزریق کرد بهم حالم درجا خوب شد

مبارکت باشه عزیزم خداروشکر به سلامتی سپری کردی خدالعنتتتتتتتتتت کنه سزارینو کاش طبیعی میاوردی

سوال های مرتبط

مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۱۰ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان پسر مامان پسر ۱ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۳ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان پرنســـا👧🏻🤍 مامان پرنســـا👧🏻🤍 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر
مامان جوجه ی من🐣🩷 مامان جوجه ی من🐣🩷 ۱۰ ماهگی
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۲ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۲
وارد اتاق عمل شدیم یه اتاق بزرگ بود با یه عالمه نور ،خیلی روشن بود فکر کنم ۲۰ تا لامپ داشت از بس روشن بود اونجام حدودا ۴,۵ نفری بودن هر کدوم مشغول یه کاری بود ،گفتن پاشو بشین رو تخت دکتر ام اومد و شروع کرد حرف زدن، اسم دخترت چیه ،چند سالته،میخاست حواسمو پرت کنه که سوزن تو کمرم و بزنن
بهم گفت اصلا تکون نخور،یه دنیااااا استرس داشتم ولی زد و تموم شد اصلا هیچ دردی حس نکردم گفتن دراز بکش
دکتر لباسمو داد بالا شلوارمم درآورن ،با یه پنبه و یه چیزی شبیه بتادین شروع کرد بکشه رو شکمم
بعدم یه پرده سبز کشیدن جلو صورتم
گفتن پاهات داغ شد؟گقتم آره
سعی کردم پامو تکون بدم ،ولی دیگه تموم نمی‌خورد
دکتر گفت الان کاری نمیکنم میخام معاینه شکمی انجام بدم نترس هروقت خاستم عمل شروع کنم بهت میگم
منم فهمیدم میخاد اینجوری بگه که نترسم
یه چند دقیقه که گذشت دیدم صدای گریه بچه میاد بعدم دکتر بچمو نشونم داد گفت اینم دخترت (خیلی حس شیرینیه همه ی دردات تو یه لحظه فراموشت میشه )
بعدم سریع بردنش
تا کارشون تموم شد و بخیه زدن چیز زیادی نفهمیدم ولی نفس تنگی داشتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه خفه شم
وقتی کارشون تموم شد و جا به جام کردن رو برانکارد فکر میکردم عملم ۴,۵ دقیقه طول کشیده ،ولی ۲۰ دقیقه طول کشیده بود انگار
بعدم رفتم تو یه قسمتی که به هوش بیام ،بیهوش که نبودم ،رفتم اونجا که حالم بهتر شد بفرستن تو بخش ،ویز زیادی نفهمیدم ولی وقتی چشامو باز کردم حس کردم حالت تهوع دارم بهشون گفتن برام کیسه آوردن ولی چیزی نمیومد فقط الکی عوق میزدم ،یه پرستار اونجا بهم گفت فشار نیار به خودت به حالت تهوع فکر نکن اصلا
منم به حرفاش گوش دادم و خابم برد ...