۳ پاسخ

اصلا چیزی نمیفهمی ک بترسی

عزیزم مبارک باشه🥹.من سزارینی ام و از عملش واقعا میترسم همش میترسم بی حس نشم و درد حس کنم یا صدای قیچی و بخیه ها رو پوستمو بشنوم و ضعف کنم..نمیدونم آخه من کلا افت فشاری ام و فشارم زود میفته و دلم ریش میشه با حتی تصور برش و عملو اینچیزا.حالا نمیدونم چیکار کنم چجوری تحمل کنم از طرفی هم با بیهوشی ام نمیخوام چون هم عوارض بیهوشی رو نمیخوام هم دوس دارم همونموقع بچمو ببینم

الهی خیرشو ببینی عزیزم 🌹

سوال های مرتبط

مامان برسام وبردیا♥️ مامان برسام وبردیا♥️ ۱۵ ماهگی
پارت هفتم ♥️
اون حس سوختن و تلخی ته گلوم که از بین رفت احساس کردم دارم کِش میام😐😶 بعد گفتم چرا داره اینجوری میشه چیشده و اینا که پرستار گفت دارن سر بچه رو میکشن بیرون.
چند ثانیه این حالت ادامه داشت که بعد دکترم بهم توضیح داد و گفت خط سزارین رو کوچیک برش دادم چون سزارین هات نزدیک بوده زیاد باز نکردم نگران نباش هیچ مشکلی نیست. خلاصه بعد چند ثانیه بچه رو در اوردن و یهو صدای بلند جیغاش اومد و گریه کرد.. خیلی حس خوبی بود خیلی حس نابی بود همون لحظه حس کردم رو ابرام همه رو دعا کردم اول اونایی که بچه میخوان و مشکل دارن گفتم خدایا زودتر دامنشون سبز بشه خداشاهده الان بعد 19 روز که دارم مینویسم تمام موهای تنم سیخ شده.. بعد برای خانوادم و دوستام و همه کسایی ک میشناختم دعا کردم مشکلاتشون حل شه همه عاقبت به خیر شن.. توی این فاصله بچه رو تمیز کردن بعد اوردن گذاشتن روی صورتم.. بردیا موهاش مشکیِ مشکی بود درست برخلاف برسام که موهاش حتی موقع دنیا اومدن کاملا طلایی بود 😅😅
اینم عکس بردیا☺️
مامان توت فرنگی🍓 مامان توت فرنگی🍓 ۱۵ ماهگی
مامانا بلاخره فرصت شد منم تجربه زایمانمو بگم
کلی تایپ کردم دستم خورد پاک شد
من خیلییی از زایمان(هم طبیعی هم سزارین)میترسیدم
زایمانم بیمارستان نیکان سپید بود
روز زایمان پرسنل بلوک زایمان بی نهایت مهربون بودن
وارد اتاق عمل ک شدم دکتر بیهوشی خیلی خووب بی حسی رو تزریق کرد جوری ک اصلا احساس نکردم
پرده رو جلوی صورتم نصب کردن و… متخصص بیهوشی همچنان بالای سرم نشسته بود و باهام حرف میزد
داشتم از ترسام بهش میگفتم چون شنیده بودم بعضیا دیر بی حس میشن و وقتی دکتر تیغ رو میکشه روی پوست شکم احساس میکنن..من میگفتم و اون بنده خدا هم میخندید..چند دقیقه گذشت من همچنان منتظر بودم یه تیغی چیزی حس کنم ک متخصص بیهوشی گفت خب داشتی میگفتی از چی میترسی؟؟😂همین ک دهنمو باز کردم گفت الان یه فشار احساس میکنی و چند ثانیه بعد صدای گریه دخترمو شنیدم😭😍 بی اختیااار فقط هق هق گریه میکردم😭 و صدای دکتر که میگفت هزااار ماشالا چقدر تپلهه😅😍و اونموقع بود ک دلیل کمر دردای عجیب و غریبم رو فهمیدم😂 چند دقیقه بعد لپاشو به صورتم چسبوندن و اون لحظه بیشترین آرامش زندگیمو دریافت کردم 🥺❤️❤️
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۲ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤
مامان کیان مامان کیان ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت3
وارد بلوک زایمان شدم دوباره سوال و جوابها شروع شد و اتاقم رو مشخص کردن
همین ک رو تخت دراز کشیدم نوار قلب و آمپول فشار بهم وصل کردن
تا 4سانت اصلا درد آنچنانی نداشتم ک ب دکترم گفتم آمپول اپیدروال رو برام میزنی گفت فعلا احتیاج نمی‌بینم
از ساعت 9صبح چشمم ب ساعت بود ک کی قراره پسرمو ببینم ساعت 12بود ک ماما اومد از دردام پرسید ک گفتم قابل تحمله و ی معاینه کردو رفت همین ک از اتاق بیرون رفت احساس داغی کردم رو پاهام زنگ رو زدم و اعلام کردم پاهام خیس شد دکتر سریع اومد اتاق و گفت نترس خونریزی کردی و کیسه آب بچه رو پاره کرد و رفت
و دردهای من بیشتر و بیشتر شد ک ساعت 2ونیم دکتر اومد بالاسرم گفت تو چرا صدات درنمیاد نکنه درد نداری معاینه کرد گفت 7سانتی و خب پیش میری و نیاز ب آمپول نداری و رفت
همین ک ساعت ب 3رسید دیدم دردهایم غیر قابل تحمله و پرستار و صدا زدم و بعدش ازدرد جیغ کشیدم ک اومد و سریع رفت بیرون و دکتر و ماما گفت و دیدم همه آماده شدن و منتظر نینی هستن
دکتر گفت هروقت احساس مدفوع داشتی زور بزن و من با دوتا زور و نفس عمیق کشییدن احساس کردم سبک شدم و در یک چشم ب هم زدن پسرم شروع ب گریه کرد و پرستار. رو سینم گذاشت و من با دیدنش گریم گرفت و دکتر کارای نینی رو انجام داد و ی ماساژ رحمی کرد و بخیه هامو زدنو و تبریک گفتن و پرستار برام آبمیوه ریخت و تشکر کرد ک باهاشون همکاری کردم و جیغ نزدن و نفس های عمیق کار رو آسون تر کردم و بعد از دو ساعت منو ب بخش منتقل کردند ک همسرم با دسته گل منتظرم بود پیشونیم. رو بوسید و شیرینی خانم رو داد و بچه رو بهش نشون دادن و دستشو بوسید
انشالله همه ی مامانا زایمانی راحت داشته باشند و دامن مامان هایی ک منتظر نینی هستن زودتر سبز بشه
مامان یزدان مامان یزدان ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 روزهای ابتدایی تولد
پاهام داشت گز گز می‌کرد حس بدی بود برام انگار داشتم فلج میشدم اینکه حس کنی فلجی و بخای یه تکون بخوری اما نتونی و یه تیم آدم روت جراحی انجام بدن واقعا فشار روانی بدی رو مغزم داشت متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی؟ گفتم نه و دورتادورم سیم و کاور آبی و سرم و سرامیک های سبز اون چراغ که تنظیم کردن رو شکمم و مغزم از تجربه این دقایق به شدت عجیب و غریب تو خودش موج می‌خورد.... و پنبه بتادین رو روی شکمم حس کردم و تا بالای رون هام بتادین زدن چند بار این حرکت انجام شد و اینکه سردی پنبه و بتادینو ردی که دکتر داره بتادین میزنه رو لمس میکردم بیشتر استرس میگرفتم اما جیکم در نمیومد و چشمام پر اشک شده بود و ترس بیشترم این بود برش تیغ رو هم حس کنم و هر لحظه آماده بودم برش و سوزش تیغ رو روی تنم حس کنم ک صدای پرستار حواسمو پرت کرد مریم مریم خوبی؟ چیزی شده؟؟؟ سرمو تکون دادم ک نه اوکیم ... با خنده نگام کرد و گفت خانم دکتر آخرین شیفتشو تو این بیمارستان تموم کرده بود داشت میرفت تهران که تو ارجاع شدی سزارین اورژانسی و سریع برگشت که تورو آخرین بیمارش عمل کنه و بره تهران ...صدای پرستار و لحنش ذهنمو خود به خود آروم می‌کرد و حواسمو به کل از تیغی که منتظرش بودم لمسش کنم پرت کرد ...ده دقیقه از ورودم به اتاق عمل نگذشته بود ک یباره دیدم تخت داره تکون میخوره و دکتر به ماما میگه کمک کن سرش تو کانال زایمانه
و پرستاری ک کنارم نشسته بود یباره پاشد و ۳ نفری رو بدنم داشتن فشار میوردن و تخت تکونای محکمی می‌خورد و من از اون حس آرامشی ک گرفته بودم ب کل در اومدم ... چیشده بود چرا اینجوری ؟؟؟ چیزی شده مگه؟؟؟
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش