پارت هفتم ♥️
اون حس سوختن و تلخی ته گلوم که از بین رفت احساس کردم دارم کِش میام😐😶 بعد گفتم چرا داره اینجوری میشه چیشده و اینا که پرستار گفت دارن سر بچه رو میکشن بیرون.
چند ثانیه این حالت ادامه داشت که بعد دکترم بهم توضیح داد و گفت خط سزارین رو کوچیک برش دادم چون سزارین هات نزدیک بوده زیاد باز نکردم نگران نباش هیچ مشکلی نیست. خلاصه بعد چند ثانیه بچه رو در اوردن و یهو صدای بلند جیغاش اومد و گریه کرد.. خیلی حس خوبی بود خیلی حس نابی بود همون لحظه حس کردم رو ابرام همه رو دعا کردم اول اونایی که بچه میخوان و مشکل دارن گفتم خدایا زودتر دامنشون سبز بشه خداشاهده الان بعد 19 روز که دارم مینویسم تمام موهای تنم سیخ شده.. بعد برای خانوادم و دوستام و همه کسایی ک میشناختم دعا کردم مشکلاتشون حل شه همه عاقبت به خیر شن.. توی این فاصله بچه رو تمیز کردن بعد اوردن گذاشتن روی صورتم.. بردیا موهاش مشکیِ مشکی بود درست برخلاف برسام که موهاش حتی موقع دنیا اومدن کاملا طلایی بود 😅😅
اینم عکس بردیا☺️

تصویر
۸ پاسخ

پارت نهم ♥️
یعنی تمام اون تجربه 5 روز بستری شدن برسام و .. ثانیه به ثانیه اش اومد جلو چشمم، تو دلم گفتم خدایا هرچی صلاحه برام رقم بزن. با دلِ شکسته و کلافه اومدن دنبالم ک ببرنم توی بخش..یه پرستار اومدرومو زد کنار و رحممو محکم فشار داد و گفت خوبه..
بعد ازم خواستن پاهامو تکون بدم یخورده به زور تکون خورد.. رفتم بخش ساعت یک ربع به 12 بود. خواهرمم اومده بود ازم پرسید بردیا کجاست ک گفتم بردنش ان ای سی یو.. اونم ناراحت شد و برام نذر کرد که بستریش نکنن. موقع تخت به تخت کردنم که بذارنم روی تخت بخش انقدر بد جابجام کردن که انژیوکتم در اومد😒 بعد اون زنه که بهشون میگفتن خانوم های کمک😒 لباس سبزم تنشون بود بهم گفت: چرا اینجوری میکنی خانوم رگت پاره شد گفتم من چرا اینجوری میکنم؟ تو چرا اینجوری جابجام میکنی که رگم پاره شه همچین میگی انگار من از قصد این کارو کردم
فک کردی خوشم میاد؟ بیان باز ازم رگ بگیرن؟
حالا خوبه پرستار نیستی تو بخوای رگمو بگیری اگه بودی چقد غر میزدی اونا چیزی نمیگن تو چته؟ خلاصه. اعصابم خورد بود حسابی از خجالتش در اومدم
ینی انقد گفتم که گفت باشه خانوم حالا چرا داد میزنی منم چپ نگاش کردم و گفتم داد میزنی؟😒😒اونم رفت
بعدش 3 نفر اومدن بالا سرم و کلی تلاش کردن و منو سوراخ سوراخ کردن اما رگم پیدا نشد ک نشد

عزیزم اون خوابت به دلیل داروی خواب آوری بود که بهت زدن تو اتاق عمل

پارت هشتم ♥️
گریه میکرد و چسبیده بود مثل جوجه به صورتم☺️🥺
قربون صدقش رفتم و پرستار ازم پرسید مامان ببرمش لباس تنش کنم؟ گفتم باشه..
و انگار فقط منتظر بودم ببرنش😐 آنچنان تو همون لحظه خواب مرا فرا گرفت و این خواب تو اتاق عمل انقدر بهم چسبیییییید که ینی نگم براتون.. ینی دقیقا 9:15 بردیا به دنیا اومد نشونم دادن و من گرفتم خوابیدم تا ساعت 10😂
یعنی هیچی از فشار دادن رحم و اینا حالیم نشد و نفهمیدم.
تو کامنتا بهم بگید ببینم کسی بوده مثل من تو اتاق عمل بخوابه؟ یا فقط من انقدر خسته بودم😂
چشمامو وا کردم دیدم بخیه هم زدن و الان میخان منو بزارن رو تخت دیگه که ببرن ریکاوری.. خلاصه ساعت 10 رفتم ریکاوری تا ساعت 11:30
بچه ها هم یه قسمت توی اتاق ریکاوری بودن و دکتر اطفال داشت معاینشون میکرد. بردیا صداش میومد و گهگاهی جیغ میزد گریه میکرد. اما بعد یهو صدای گریه هاش تبدیل به ناله شد و پزشک اطفال گفت ان ای سی یو.. تحت نظر🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️قلبم ریخت..

ای جانم عزیزم خدا سبزش کنه

سلام عزیزم هزار ماشاءالله بهش الهی به حق حضرت زهرا هر دوتاشون سلامت باشن سالیان سال باهم شاد باشید عزیزم

پارت یازدهم ♥️
خلاصه اینم بگم شوهرم با گل و شیرینی اومده بود که با اون وضع ما که خیلی میدونستم دستش خالیه فک نمیکردم حداقل گل رو بگیره خودمم هیچی نگفته بودم ک بگیر و اینا ولی اون خریده بود و این منو خیلی خوشحال کرد😅😅
ملاقات تموم شد و همه رفتن اما من هنوزم گرسنه و تشنه بودم گفته بودن تا ساعت 7 و 8 باید چیزی نخورم اما شیر نداشتم و بردیا هم گرسنه بود
از پرستار پرسیدم میشه چیزی بخورم حالا زودتر
گفت عیبی نداره دیگه نهایتا ساعت 6 شروع کردم به مایعات خوردن و برامون شام اوردن که شامِ من سوپ بود😢 من سوپ خوردم خواهرمم براش غذای همراه گرفته بودیم فک کنم جوجه بود که خواهرم گفت غذاش خوب بود..
ساعت حدودای 9 و 10 بود که اومدن سوندمو در اوردن هیچ دردی هم حس نکردم و شروع کردم کم کم راه رفتن..

پارت دهم ♥️
رفتن دنبال یه خانوم دیگه اون اومد اونم خیلی تلاش کرد تا بالاخره تونست رگ بگیره ازم ینی درواقع ابکش شدم.. تمام دستام سوراخ سوراخ بود و خون اومده بود.. کار اونا ک تموم شد، یهو دیدم بله آقا بردیا رو اوردن و گفتن نیازی به بستری نبوده و حالش خوبه.. خیلی خداروشکر کردم و خواهرم کمکم کرد بتونم بهش شیر بدم ولی بچه ها هرچی من به این بچه شیر میدادم این انگار هیچی نخورده بود سینم درواقع هیچی نداشت و اونم دوتا میک میزد خوابش میبرد باز 5 دقیقه بعد با گریه بیدار میشد که گرسنه ست..
نگم براتون که این پروسه تا 4 صبح ادامه داشت.
وقت ملاقات شوهرم و مادرشوهرم و پدرشوهرم و برسام اومدن بیمارستان دیدنم. برسام کلی از دیدنم ذوق کرد و بردیا رو نشونش دادیم و از بیرونِ اون تخت شیشه ای همش بردیا رو بوس میکرد و نازش میکرد و میگفت داش😅😅

تصویر

سلام عزیزم خدا حفظش کنه ماشاالله خیلی شیرین زیر سایه پدر مادرش بزرگ بشه وشما هم موفقیتشا ببینید❤

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۵ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 ۳ ماهگی
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۷ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۶ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان کوثر 🌸 مامان کوثر 🌸 ۲ ماهگی
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان طاها💙 مامان طاها💙 ۱ ماهگی
سزارین دوم پارت چهارم
بالاخره بعد ۹ ماه صدای عشق مامان رو شنیدم و اون لحظه رو برای همه آرزو کردم و بهترین و زیباترین ثانیه های عمرم بود همه میگفتن مژه هاش به کی رفته اینقدر بلنده 😁❤️آوردند ش پیش من و من دلیل اون همه سوزش معده مو دیدم که موهای گل پسرم چقدر زیبا و پرپشت. دکتر گفت یه مشکل دارم برام دعا کن گفتم خانم دکتر من مشکلی دارم گفت نه یه دعا کن برای کشورمون دعا رو گفتم و بعد پرسیدم چسبندگی که ندارم؟ گفت نه خدا رو شکر فقط اسکار سزارین قبلی خییلی نازک شده اگه خواستی بچه بیاری ۶ سال دیگه بیار منم تو دلم گفتم قلط بکنم بچه بیارم 🤣🤣 و خانم دکتر رفت بیرون من موندم کادر اتاق عمل که داشت بخیه میزد خیلی دختر خوبی بود گفت برام دعا کن به عشقم برسم برای اونم دعا کردم😜 داشتم میلرزیدم به شدت ولی وقتی خودمو شل میکردم لرزم کمتر میشد بالاخره از بخش ریکاوری اومدن دنبالم و من رو از تخت دوست داشتنی😄 اتاق عمل جدا کردن و بردن ریکاوری توی ریکاوری پسرم توی تختش کنارم بود و داشت دستاشو میخورد چند بار از پرستار خواستم که بزاره رو سینم شیر بدم بهش ‌ولی همش بهونه میاورد. بعد ۲۰ دقیقه بالاخره اومد تو اون مدت منم رحمم رو آروم ماساژ می‌دادم از ترس ماساژ شکمی خودم کم کم ماساژ دادم تا جمع شد و همین که پرستار اومد دست گذاشت روی شکمم گفت رحم جمع شده ماساژ نمیخواد بعد ۴۵ دقیقه بردنم بخش همش درخواست شیاف میکردم که دردم شروع نشه ولی بی‌حسی م نمی‌رفت خیلی خوب بود بعدش خودشون مدام می اومدن مسکن تزریق میکردن و دردم خیلی کم بود در مقایسه با زایمان اولم خیلی راضی‌تر بودم .