پاهام داشت گز گز می‌کرد حس بدی بود برام انگار داشتم فلج میشدم اینکه حس کنی فلجی و بخای یه تکون بخوری اما نتونی و یه تیم آدم روت جراحی انجام بدن واقعا فشار روانی بدی رو مغزم داشت متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی؟ گفتم نه و دورتادورم سیم و کاور آبی و سرم و سرامیک های سبز اون چراغ که تنظیم کردن رو شکمم و مغزم از تجربه این دقایق به شدت عجیب و غریب تو خودش موج می‌خورد.... و پنبه بتادین رو روی شکمم حس کردم و تا بالای رون هام بتادین زدن چند بار این حرکت انجام شد و اینکه سردی پنبه و بتادینو ردی که دکتر داره بتادین میزنه رو لمس میکردم بیشتر استرس میگرفتم اما جیکم در نمیومد و چشمام پر اشک شده بود و ترس بیشترم این بود برش تیغ رو هم حس کنم و هر لحظه آماده بودم برش و سوزش تیغ رو روی تنم حس کنم ک صدای پرستار حواسمو پرت کرد مریم مریم خوبی؟ چیزی شده؟؟؟ سرمو تکون دادم ک نه اوکیم ... با خنده نگام کرد و گفت خانم دکتر آخرین شیفتشو تو این بیمارستان تموم کرده بود داشت میرفت تهران که تو ارجاع شدی سزارین اورژانسی و سریع برگشت که تورو آخرین بیمارش عمل کنه و بره تهران ...صدای پرستار و لحنش ذهنمو خود به خود آروم می‌کرد و حواسمو به کل از تیغی که منتظرش بودم لمسش کنم پرت کرد ...ده دقیقه از ورودم به اتاق عمل نگذشته بود ک یباره دیدم تخت داره تکون میخوره و دکتر به ماما میگه کمک کن سرش تو کانال زایمانه
و پرستاری ک کنارم نشسته بود یباره پاشد و ۳ نفری رو بدنم داشتن فشار میوردن و تخت تکونای محکمی می‌خورد و من از اون حس آرامشی ک گرفته بودم ب کل در اومدم ... چیشده بود چرا اینجوری ؟؟؟ چیزی شده مگه؟؟؟

تصویر
۴ پاسخ

عین من سز شدی یهویی

وای چقدر لحظات سخت و پر از ترس و استرسی بوده 😑😪

ادامششش 😮😮😮

من دوتازایمانم طبیعی بود.خیلی راضیم تجربه سزارین ندارم ولی همه میگن سزارین خیلی بهتره

سوال های مرتبط

مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین اورژانسی:پارت نهم (قبلیارو یادم رفت شماره بزارم😂😂😂)

دور تا دورم کاور آبی گذاشتن و کشیدن و کم کم بی حسی اثر می‌کرد و متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی گفتم نه و دکتر ماما با پنبه آغشته به بتادین شکمم رو تا پایین بتادین زد سردی و خیسی پنبه رو حس میکردم و چندبار اینکارو دکتر تکرار کردو استرس اینو داشتم هر لحظه تیزی و سوزش تیغ رو هم حس کنم ...اشک تو چشمام پر شده بود و پرستار کنارم یباره صدام زد مریم مریم چیزی شده؟؟؟ خوبی؟؟؟ گفتم آره و سرمو تکون دادم اما نگفتم چقدر دارم خفه میشم از غریبی محیط اتاق عمل و استرس و برش تیغ ...صحبت پرستار حواسمو پرت خودش کرده بود و ده دقیقه نگذشته بود از ورودم ب اتاق عمل ک ماما تکونم میداد و گفت بیاین کمک تخت تکون محکم می‌خورد و چشمای نگرانم و پر اشک دنبال دلیل این تکونا بود و فشار وحشتناکی به قفسه سینم و دنده هام اومد...نفسم به زور میکشیدم دردو تو ریه هام حس میکردم ک صدای پرستار توجهمو به خودش برد... کیو داری تو خانوادت که بوره گفتم شوهرم چطور؟ گفت پسرت موهاش زرد میزنه و خندیدم و تو دلم قربون صدقش میرفتم ک یه صدای خفه آروم نوزادی از ته اتاق عمل اومد و لوله ای که انگار داشت حلقشو پاک می‌کرد و صدای نوزاد بازتر میشد و من آروم شدم از تموم اونهمه استرسی ک داشتم و خلاص شد انگار هرچی نگرانی بود ...تو حالت گیج و خواب آلودی بودم ک صدای بچه نزدیکتر شد و ماما لپشو چسبوند به لپم و آروم شد و اون لحظه عشقنترین لحظه عمرم بود و انگار دوباره عاشق شدم ...
و تاریخ زایمانم ۲۹ خرداد خورد پسرم قلب منو باباشو تو اون تاریخ تسخیر خودش کرد
مامان یزدان مامان یزدان ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۹ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
بهم گفتن از ویلچر بیا پایین و خودت بیا رو تخت بشین من نشستم گفتم پاهاتو دراز کن و سرت و پایین نگه دار بعدش متخصص بی حسی اومد و انگار با بتادین و پنبه داشت به پشتم میزد بهم گفت نترس کاری ندارم دارم پشتت و میشورم اصلا تکون نخور
انگار مثلا میخاست من استرس سوزن بی حسی رو نداشته باشم چون خیلی چیزای بدی راجبش میگن ولی واقعا اینجوری نیست اگر تکون نخوری خیلی زود تموم میشه و اصلا درد نداره حتی اندازه آمپول ک به پا میزنی هم درد نداره فقط هم خودت باید همکاری کنی هم اون دکتر بیهوشی باید وارد باشه که دفعه اول جای سوزن رو درست تشخیص بده
وقتی که بی حسی رو زد دیگ یواش یواش پاهام گز گز کرد و بعدش داغه داغ شد بعد دوسه دیقه هم دیدم دیگ نمیتونم تکون بدم من و صاف خوابوندن رو تخت و همش باهام حرف می‌زدن شوخی میکردن ک استرس نگیرم و خیلی تاثیر داشت این کار پرسنل اتاق عمل آوردن یه پرده جلوم زدن و مشغول شدن من تنها چیزی که حس میکردم این بود ک تخت و شکمم خیلی تکون های محکمی می‌خورد یه چند دیقه ای گذشت یهو دیدم به شدت دارن شکممو فشار میدن یکی از بالا از قفسه سینه ام یکی از پایین وای این خیلی حس بدی بود خیلی درد داشت تو زایمان قبلی تجربه نکرده بودم انگار داشتم قلبمو تو مشتشون میگرفتن من واقعا داشتم فریاد میزدم دکتره همش میگف ببخشید دخترم تحمل کن چند دیقه تموم میشه دوسه بار این کار و کردن تا صدای گریه بچه اومد من فقط پرسیدم بچه سالمه چرا این کارو کردید که دکتره گفت دختر خوب سنت کمه دوتا سزارین با فاصله کم داشتی چسبندگی شدید داشتی بچه رو نمیتونستیم خارج کنیم خیلی سخت خارج کردیم خیلی برات خطر ناکه انقد زود باردار شدی چون سزارینی بودی باید یکم بیشتر صبر میکردی سومی رو دیگه بعد ۵ سال بیار بدنت و نابود میکنی
مامان پرنســـا👧🏻🤍 مامان پرنســـا👧🏻🤍 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۷ ماهگی
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...