تجربه زایمان سزارین اورژانسی:پارت نهم (قبلیارو یادم رفت شماره بزارم😂😂😂)

دور تا دورم کاور آبی گذاشتن و کشیدن و کم کم بی حسی اثر می‌کرد و متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی گفتم نه و دکتر ماما با پنبه آغشته به بتادین شکمم رو تا پایین بتادین زد سردی و خیسی پنبه رو حس میکردم و چندبار اینکارو دکتر تکرار کردو استرس اینو داشتم هر لحظه تیزی و سوزش تیغ رو هم حس کنم ...اشک تو چشمام پر شده بود و پرستار کنارم یباره صدام زد مریم مریم چیزی شده؟؟؟ خوبی؟؟؟ گفتم آره و سرمو تکون دادم اما نگفتم چقدر دارم خفه میشم از غریبی محیط اتاق عمل و استرس و برش تیغ ...صحبت پرستار حواسمو پرت خودش کرده بود و ده دقیقه نگذشته بود از ورودم ب اتاق عمل ک ماما تکونم میداد و گفت بیاین کمک تخت تکون محکم می‌خورد و چشمای نگرانم و پر اشک دنبال دلیل این تکونا بود و فشار وحشتناکی به قفسه سینم و دنده هام اومد...نفسم به زور میکشیدم دردو تو ریه هام حس میکردم ک صدای پرستار توجهمو به خودش برد... کیو داری تو خانوادت که بوره گفتم شوهرم چطور؟ گفت پسرت موهاش زرد میزنه و خندیدم و تو دلم قربون صدقش میرفتم ک یه صدای خفه آروم نوزادی از ته اتاق عمل اومد و لوله ای که انگار داشت حلقشو پاک می‌کرد و صدای نوزاد بازتر میشد و من آروم شدم از تموم اونهمه استرسی ک داشتم و خلاص شد انگار هرچی نگرانی بود ...تو حالت گیج و خواب آلودی بودم ک صدای بچه نزدیکتر شد و ماما لپشو چسبوند به لپم و آروم شد و اون لحظه عشقنترین لحظه عمرم بود و انگار دوباره عاشق شدم ...
و تاریخ زایمانم ۲۹ خرداد خورد پسرم قلب منو باباشو تو اون تاریخ تسخیر خودش کرد

تصویر
۳ پاسخ

خودددا عزیز دلم 😍😍

عزیزم خدا حفظش کنه مرسی که تجربتو نوشتی

وای مادر چقد گوگولیه🥹🥹😍😍

سوال های مرتبط

مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 ۲ ماهگی
پاهام داشت گز گز می‌کرد حس بدی بود برام انگار داشتم فلج میشدم اینکه حس کنی فلجی و بخای یه تکون بخوری اما نتونی و یه تیم آدم روت جراحی انجام بدن واقعا فشار روانی بدی رو مغزم داشت متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی؟ گفتم نه و دورتادورم سیم و کاور آبی و سرم و سرامیک های سبز اون چراغ که تنظیم کردن رو شکمم و مغزم از تجربه این دقایق به شدت عجیب و غریب تو خودش موج می‌خورد.... و پنبه بتادین رو روی شکمم حس کردم و تا بالای رون هام بتادین زدن چند بار این حرکت انجام شد و اینکه سردی پنبه و بتادینو ردی که دکتر داره بتادین میزنه رو لمس میکردم بیشتر استرس میگرفتم اما جیکم در نمیومد و چشمام پر اشک شده بود و ترس بیشترم این بود برش تیغ رو هم حس کنم و هر لحظه آماده بودم برش و سوزش تیغ رو روی تنم حس کنم ک صدای پرستار حواسمو پرت کرد مریم مریم خوبی؟ چیزی شده؟؟؟ سرمو تکون دادم ک نه اوکیم ... با خنده نگام کرد و گفت خانم دکتر آخرین شیفتشو تو این بیمارستان تموم کرده بود داشت میرفت تهران که تو ارجاع شدی سزارین اورژانسی و سریع برگشت که تورو آخرین بیمارش عمل کنه و بره تهران ...صدای پرستار و لحنش ذهنمو خود به خود آروم می‌کرد و حواسمو به کل از تیغی که منتظرش بودم لمسش کنم پرت کرد ...ده دقیقه از ورودم به اتاق عمل نگذشته بود ک یباره دیدم تخت داره تکون میخوره و دکتر به ماما میگه کمک کن سرش تو کانال زایمانه
و پرستاری ک کنارم نشسته بود یباره پاشد و ۳ نفری رو بدنم داشتن فشار میوردن و تخت تکونای محکمی می‌خورد و من از اون حس آرامشی ک گرفته بودم ب کل در اومدم ... چیشده بود چرا اینجوری ؟؟؟ چیزی شده مگه؟؟؟
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان آیدا مامان آیدا ۶ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۳ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۸ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان پنبه مامان پنبه ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت چهارم سزارین اختیاری✍️✍️✍️
تو زایشگاه ک رفتم ماما می‌پرسیدن دلیل سزارینت چی منم میموندم ک چی بگم میگفتم جفتم جلو الکی ولی بعد فهمیدن من سفارش شدم دیگ زیاد پیگیر نبودن کارای عملم زودتر داشتن انجام میدن ...آوردن سونت وصل کنن خیلی استرس داشتم ک مامانا گهواره ک میگفتن خیلی درد داره ولی اصلن احساس نکردم سوزش هم نداشتم ...مامانم ازم عکس فیلم می‌گرفت و منو راهی اتاق عمل کردن خیلی مترسیدم دور ورم با ی حس عجیب غریب نگاه میکردم در اتاق عمل ک شدم دیگ گریه هام شدت گرفته بود گریه میکردم همه میامدن چرا گریه می‌کنی الان دیگ مادر میشی ولی من مامانم شوهرم نگاه میکردم گریه میکردم تا اینکه منو بردن تو اتاق عمل من گریه هام شدت گرفته بود ...اتاق عمل با ترس عجیبی نگاه میکردم تا اینکه منو از رو تخت جاب جا کردن رو تخت عمل گذاشتن .دکتر بیهوشی منو گفت بشین پاهاتو دراز کن کمرتو ببینم من ک میدونستم میخان سرگرم کنه آمپول بی حسی بزنه ک زد من معلومم نشد فقط پا چم تکون خورد حالت بپره گرم شد ولی پا راستم بی حس نشد ک دوباره آمپول بی حسی زد دیدم بدنم گرم شد سنگین شد ولی اصلن درد نداشت من احساس نکردم .. پرده جلوم کشید ...نمیدوم تو اتاق عمل دلم ب دکتر بیهوشی گرم شد خیلی مرد خوشبرخودی بود با من فقط حرف میزد دلداری میداد ک دیدم ۵ دقیقه طول نکشید ک بچه ب دنیا آمد انگار خدا برام فرشته نجات فرستاده بود کنارم بود استرس ترس نداشتم عملم خیلی خوب بود اصلن احساس نکردم در طی عمل حال تهوع نگرفتم عملم رب دقیقه طول کشید ....بچه ام نشونم دادم سریع بردن ...تو اتاق ریکاوری ک رفتم یکم لرزم گرفت ک حالت بخاری بالا سرم روشن کردن ک دیدم پرستار با بچه درگیر با خودشون میگفتن ناله می‌کنه سر حال نیس.....
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت شش✅
من دیگه انقد داد زده بودم منو ببرید سزارین ماما همراهمم هم چنان کلی ورزش و ماساژ و دوش آب گرم برد منو که دوش واقعا دردمو کم میکرد تا اینکه شیفت عوض شد اومدن گفتن که بچه 18ساعت تو خشکی بوده خطرناکه دکتر بیاد نامه بده بریم سزارین که واقعا هم خوشحال شدم هم ناراحت چون ضربان قلب بچه هم داشت افت میکرد ومن دیگه طاقتم تموم شده بود جوری که دلم میخواست بمیرم از این همه درد طولانی راحت شم انقدم گلاب به روتون بالا آورده بودم نا نداشتم تا اینکه ساعت 8ونیم یه ماما اومد معاینه کرد گفت 9و نیم سانته منم همش حس زور زدن داشتم و حس میکردم مدفوع دارم تا اینو به ماما همراهم گفتم چقدر خوشحال شد گفت ک زایمان نزدیکه واقعا معجزه شد کم مونده بود برم سزارین ماما بیمارستان بهم گفت هر وقت انقباض داشتی زور بزن منم هر 30ثانیه انقباض شدید و طولانی داشتم که پاهامو می‌گرفتم تو دستم و سرمو فشار میدادم تو سینمو با تموم نیروم زور میدادم تا ماما داد زد آفرین موهای بچه رو میبینم تا اینکه بلندم کردن بردنم اتاق زایمان خوابوندنم رو تخت زایمان گفت زور بزن تا میتونی زور بزن وگرنه بچه خفه میشه سرش اومده بود پایین گیر کرده منم چون خییییلی درد کشیده بودم و تقریباً هیچی نخورده بودم نا نداشتم زور بزنم آمپول بی حسی رو زد وچون سر بچه گیر کرده بود نذاشت بی حس بشه تیغ و کشید ومدام داد میزد زور بزن بچه داره خفه میشه دید دیگه من نمیتونم داد زد همه دکترا وپرستارا ریختن بالا سرم دوتا خدمه افتادن رو شکمم محکم فشار میدادن منم به خاطر بچه تا میتونستم
مامان ❄دونه برف❄ مامان ❄دونه برف❄ ۹ ماهگی
پارت دو تجربه سزارین
همین که بی حسی زد پاهام گرم شد و انگار دیگه پا نداشتم واااااای این قسمت خیلی بد بود انگار چندین تن بسته بودن به پاهام وسنگین شده بودن ولی کم کم انگار اثرش که زیادتر میشد انگار سبک میشدن داشتن میرفتن روی هوا مثل ابر، پرده جلو روم رو وصل کردن
دکتر کارشو شروع کرده بود واون اثر بی حسی هی داشت میومد بالاتر یعنی اومد تا قفسه سینم دیگه نفسم سنگین شده بود انگار نمیتونستم نفس بکشم دیگه اومد تا گردنم که حالت تهوع گرفتم ولی نمیتونستم عق بزنم چون شکمم کامل بی حس بود و عضلاتش عمل نمیکرد وای خیلی بد بودحالت تهوع داشتم ولی نمیتونستم عق بزنم، نفسم سنگین بود حالت تهوع داشتم به اون اقا گفتم برام یه امپول زد بهتر شدم، ولی یهو حس کردم روحم داره از بدنم حدا میشه خداشاهده تمامشو حس کردم به اقا گفتم داره یه چیزی ازم کنده میشه روحم داره جدا میشه دارم میمیرم و واقعا از ته دل ناله زدم که دکتر کفت مگه درد داری گفتم نه ولی یه چیزی ازم داره میره روحم داره میره جونم داره کنده میشه که اون اقا سرمو کرفت تو دستاش گفت اروم باش بچه داره میاد بیرون
ولی بچه ها لون لحظه باورتون نمیشه چه لخظه ای بود لحظه ملاقات با خدا بود من احساس کردم دیگه دارم میمرم اینقد که نزدیک شده بودم لحظه زایمان به شدت عحیبه و صدای گریه بچه و. دکتری که میگفت بچه گیر کرده بود و داشت مدفوع میخورد پارت بعدی