تجربه سزارین پارت 5 :

من همچنان سبک و بی حس بودم و کنترلی روی پاها و بدنم نداشتم
به کمک مسعود و برادر شوهرم و پرستارها منو با ملحفه ای که زیرم بود به تخت داخل اتاقم منتقل کردن

و دوباره اون صدای شیرین تو اتاق پیچید 👼🏻صدای گریه ش اتاق رو پر کرده بود🥺
من دوباره به گریه افتادم سرمو چرخوندم و دیدم تو یه تخت کوچولو کنارم خوابیده بود
یعنی این کوچولوی بامزه ابریشمه؟ دختر منه؟ همونی که نه ماه تو شکمم ازش مراقبت کردم؟ الان اینجا کنارم خوابیده و صداش تو گوشمه🤱🏻🥹
با بغض و اشک به مسعود گفتم دیدیش؟ گفت اره یساعته رفتم تو حیاط دارم گریه میکنم 😭

داشتم به این فکر میکردم چرا ده سال صبر کردم برای تجربه این لحظه؟ چرا زودتر اقدام نکردم برای به دنیا اوردن این فرشته ی قشنگ🥹✨

حس میکردم از همین لحظه اول با وجود همه دردی که داشت به تنم برمیگشت چقدررر زندگیمون قشنگ تر و شیرین تر شده بود
خدایا شکرت 🤍🤲🏻✨

تصویر
۱۲ پاسخ

چه قشنگ😭😭😭😭😭

من باخوندن پارت هات اشکم دراومد🥲🥲

ای جونم 🥹 خیلی قشنگ نوشته بودی. قدمش مبارک باشه 😘❤️

نگاهت به همه اتفاقات پیش اومده رو دوست داشتم . قدم نو رسیده مبارک 💖

چقد نوشته هات حس خوبی داشت🥹
ایشالا همیشه لباش پراز خنده باشه🩷🎀

قدمش مبارک باشه ابریشم جان😍❤

آخییی🥹🥹🥹
خداحفظش کنه براتون این هلو خانوم و😍😍😍😋

😍😍😍عزیزم چ نازه

انشالله ک همیشه سالم سلامت باشع ابریشم کوچولوووو

سوند درد داشت؟

ای جونم ماشالله چ دختر نازی خدا😍😍

عزیزمم خوش پاقدم باشه ابریشم زیبامون😍🥹

سوال های مرتبط

مامان ابریشم مامان ابریشم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۵
بعد اون فشار ها صدای گریه ی بچمو شنیدم و منم باهاش گریه کردم خیلی حس قشنگی بود🥹😍 اون لحظه برای همه ی چشم انتظارا و زنای باردار دعا کردم که به آرزوشون برسن و بچشون رو به سلامتی بغل کنم وقتی آوردنش صورتش رو چسبوندن به صورتم جفتمون داشتیم گریه میکردیم و اون موقه بود فهمیدم که میگن بچه از جونه خودتم برات عزیزم تره یعنی چی بردنش اون ور حس میکردم قلبمو کندن و بردن 🥹
بعد از اون بخیه زدن و بردنم به ریکاوری که اینجا بدنم خیلی بی‌حال شد انگار خیلی خیلی خستم من از همون جا دیگه نه سرمو تکون دادم و نه حرف زدم تو ریکاوری بهشون گفتم که شکممو ماساژ بدین تو بی حسی نمیخام وقتی حسم برگشت ماساژ بدین گفت تو اتاق عمل شکمت خالی شده و دیگه نیازی نیست ولی محض اطمینان یه بار دیگه انجام داد
من انقد بی حال بود که خابم برد یه جورایی با دهن باز خابم برد اونجا یه آقایی بود دیگه نمیدونم چیکار بود ولی خیلی مهربان بود گفت حالت خوبه دخترم گفتم اره گفت پاشو دارن بچتو میارن که شیر بدی آوردن گذاشتن رو سینم و من هی ذوق میکردم براش و اون شیر میخورد خیلی هم گرسنه بود جوری که به زور برداشتن بردنش🥹🥲 و منو بردن به بخش
جلو در اتاق عمل مامانمو همسرم بودن که وقتی همو دیدیم من گریه کردم بعدش رفتم اتاق خودمون
همسرم اتاق وی ای پی گرفته بود که همه چیش تکمیل بود و من واقعاً راضی بودم از خدماتشون
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت پنجم 🩷

دستای دکتر تا آرنج تو شکمم بود اینو از انعکاس روی دیوارای اتاق عمل میدیدم
و بالاخره صدای گریه پسرم اومد
و من یه جوری زدم زیر گریه که صدام اتاقو برداشته بود
پسرمو آوردن و صورتشو چسبوندن به صورتم
هیییییچ حسی قشنگ تر از این حس تو جهان نمیتونه باشه
و حالا پسرم گریه میکرد و منم پا به پاش
خانوم فیلمبردار هم داشت ازمون عکس و فیلم میگرفت
دکترا هم شروع کردن به بخیه زدن
چند دقیقه دیگه پرده رو از جلوم کشیدن و گفتن تموم شدی
بخیه هامو لیزری زده دکترم و فقط یه خط باریک دیده میشه که جای اونم بهد چند ماه کامل حذف میشه

دونفر آقا اومدن و بدنمو تمیز کردن و یه تخت اوردن کنارم تا بلندم کنن و بذارن رو اون
یه لحظه سرمو اوردم بالا تا جای بخیه رو‌ببینم
یهو دیدم یه پام دست یکی و پای دیگم دست یه نفر دیگس
واقعا فشارم افتاد اون لحظه
فکر کن پاهاتو حس نمیکنی و یهو میبینی پاهات تو دست دو نفر دیگس
انکار پاهاتو بریدن که حسشون نمیکنی

سریع منو انداختن رو اون تخت دیگه و یه پتو کشیدن روم بردن اتاق ریکاوری
تو اتاق ریکاوری دونفر دیگه هم بودن که زایمان کرده بودن و دوتا پیرمرد که چشمشون پانسمان داشت
بدنمو لرز برداشته بود کم کم بهتر شدم
تو اتاق ریکاوری اهنگ گذاشته بودن و فضا خییییلی خوب بود حدود یه ساعت اونجا بودم که خوابیدم
بادرد بیدار شدم و صدا زدم که درد دارم اومدن زود به سرمم یه چیزی زدن و دردم همون لحظه تموم شد
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 😍 پارت ۵
دیگه دکتر شروع کرد همونطور که گفت حس میکردم ولی درد نداشت بتادین زدن و شروع کردن از استرس نگاه نمیکردم اون پرده جلومو فقط سقف و نگاه میکردم و سوره قرآن میخوندم 🥹❤️
خیلی لحظه عیبی بود فقط قدرت خدارو اون لحظه درک میکنی فقط میگی چه قدرت بزرگ و عظیمی داری خدایا شکرت
۵ دقیقه شد فکر کنم به دکتر بیهوشی گفتم دنیا اومد گفت داره میاد نگران نباش
یهو دیدم دارن شکمم و فشار میدن و تکون خوردم دو دقیقه بعدش دیدم صدای گریه😭😭😭😭😭😭 نمیتونم بگم اصلا فقط صداشو که شنیدن اشک ریختم گفتم این صدای تو بود مامان تویی که من ۹ ماه نگهت داشتم همچین صدایی داشتی 🥹❤️😭 یعنی میتونم بگم زایمان و بارداری معجزه خدای بزرگه👼❤️😍
یعنی قلبم مال خودم نبود از وقتی صداشو شنیدم بچم گریه میکرد و من فقط میگفتم جانم مامان جانم مامان گریه میکردم دوتر بیهوشی بالا سرم قفل کرده بوددبیچاره😂
بعد ده دیقه آوردنش یعنی وقتی اومد چسبید به صورتم گفتم خدایا شکرت دیگه به چیزی فکر نکردم ضربان قلبم تو دستگاه اومد پایین اخه قبلش زیاد بود و هی کنترل میکردن 🩷🦢
ادامه تاپیک بعدی
مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی:پارت نهم (قبلیارو یادم رفت شماره بزارم😂😂😂)

دور تا دورم کاور آبی گذاشتن و کشیدن و کم کم بی حسی اثر می‌کرد و متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی گفتم نه و دکتر ماما با پنبه آغشته به بتادین شکمم رو تا پایین بتادین زد سردی و خیسی پنبه رو حس میکردم و چندبار اینکارو دکتر تکرار کردو استرس اینو داشتم هر لحظه تیزی و سوزش تیغ رو هم حس کنم ...اشک تو چشمام پر شده بود و پرستار کنارم یباره صدام زد مریم مریم چیزی شده؟؟؟ خوبی؟؟؟ گفتم آره و سرمو تکون دادم اما نگفتم چقدر دارم خفه میشم از غریبی محیط اتاق عمل و استرس و برش تیغ ...صحبت پرستار حواسمو پرت خودش کرده بود و ده دقیقه نگذشته بود از ورودم ب اتاق عمل ک ماما تکونم میداد و گفت بیاین کمک تخت تکون محکم می‌خورد و چشمای نگرانم و پر اشک دنبال دلیل این تکونا بود و فشار وحشتناکی به قفسه سینم و دنده هام اومد...نفسم به زور میکشیدم دردو تو ریه هام حس میکردم ک صدای پرستار توجهمو به خودش برد... کیو داری تو خانوادت که بوره گفتم شوهرم چطور؟ گفت پسرت موهاش زرد میزنه و خندیدم و تو دلم قربون صدقش میرفتم ک یه صدای خفه آروم نوزادی از ته اتاق عمل اومد و لوله ای که انگار داشت حلقشو پاک می‌کرد و صدای نوزاد بازتر میشد و من آروم شدم از تموم اونهمه استرسی ک داشتم و خلاص شد انگار هرچی نگرانی بود ...تو حالت گیج و خواب آلودی بودم ک صدای بچه نزدیکتر شد و ماما لپشو چسبوند به لپم و آروم شد و اون لحظه عشقنترین لحظه عمرم بود و انگار دوباره عاشق شدم ...
و تاریخ زایمانم ۲۹ خرداد خورد پسرم قلب منو باباشو تو اون تاریخ تسخیر خودش کرد