پارت دو تجربه سزارین
همین که بی حسی زد پاهام گرم شد و انگار دیگه پا نداشتم واااااای این قسمت خیلی بد بود انگار چندین تن بسته بودن به پاهام وسنگین شده بودن ولی کم کم انگار اثرش که زیادتر میشد انگار سبک میشدن داشتن میرفتن روی هوا مثل ابر، پرده جلو روم رو وصل کردن
دکتر کارشو شروع کرده بود واون اثر بی حسی هی داشت میومد بالاتر یعنی اومد تا قفسه سینم دیگه نفسم سنگین شده بود انگار نمیتونستم نفس بکشم دیگه اومد تا گردنم که حالت تهوع گرفتم ولی نمیتونستم عق بزنم چون شکمم کامل بی حس بود و عضلاتش عمل نمیکرد وای خیلی بد بودحالت تهوع داشتم ولی نمیتونستم عق بزنم، نفسم سنگین بود حالت تهوع داشتم به اون اقا گفتم برام یه امپول زد بهتر شدم، ولی یهو حس کردم روحم داره از بدنم حدا میشه خداشاهده تمامشو حس کردم به اقا گفتم داره یه چیزی ازم کنده میشه روحم داره جدا میشه دارم میمیرم و واقعا از ته دل ناله زدم که دکتر کفت مگه درد داری گفتم نه ولی یه چیزی ازم داره میره روحم داره میره جونم داره کنده میشه که اون اقا سرمو کرفت تو دستاش گفت اروم باش بچه داره میاد بیرون
ولی بچه ها لون لحظه باورتون نمیشه چه لخظه ای بود لحظه ملاقات با خدا بود من احساس کردم دیگه دارم میمرم اینقد که نزدیک شده بودم لحظه زایمان به شدت عحیبه و صدای گریه بچه و. دکتری که میگفت بچه گیر کرده بود و داشت مدفوع میخورد پارت بعدی

۸ پاسخ

چون ترس داشتی اینجوری بوده
من بچه اولمو کامل بیهوش شدم
این یکی هم میگم کامل بیهوشم کنن

آخی چه تجربه سختی شده برات🥹🥹

واقعا چقدر سخت یعنی همه اینجوری بودن ؟

وای خدا اینو خوندم نفسم گرفت واقعا😥

وای چقد سخت خدایا
چرا راه سوم‌نذاشتی برامون😭

وای اون حالت تهوع خیلی بد

وووی بگو بگو

الان فکر میکنم خدا رو شکر میکنم که بیهوشی کامل بودم 😮

سوال های مرتبط

مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان 🌼ایلین 🌼 مامان 🌼ایلین 🌼 ۴ ماهگی
تجربه سزارینم
سزارین خوب بود اما لحظه بد برام موقع بود که بچه به پا بود و موقع بی حسی زد برام پاهام شروع کرد به گزگز دارز کشیدم پرده کشید منو گفت حالت بد شد بگی کلن ضعف بی حالی منو گرفت همه چیز احساس می کردم ولی درد نداشتم دیگه اکسیژن بهم وصل کردن بعد شکمم فشار میدادن دونفری که بچه بیاد یکم بیرون نفسم داشت میرفت اون لحظه کلن صدام بردم بالا چون هم بریچ بود هم من چاق بودم یکم برام سخت بود اما درداش واقعا قابل تحمل بود بعدش دیگه ۲۰دقیق نشد بچه در آورد بهم دارو زدن گفت چشات ببند بستم حالت گیجی داشتم دیگه بردن ریکاوری منو کم کم حس پاهام اومد اول شکمم شروع کرد به سوزش دیگه پنپ درد داشتم زیاد دردی هم نداشتم بعد یه ساعت بردن تو بخش ۶ساعت بعدش گفت میتونی چیزی بخوری و راه بری اولین راه رفتن بعد سزارین راحت بود فقط من خون ریزی شدید داشتم همون جا بخیه ها در کل من راضیم از سزارین ولی همین بخیه ها بد و جا بدش تو اوتاق به عمل که فشار میداد بچه در بیارن
مامان پرنســـا👧🏻🤍 مامان پرنســـا👧🏻🤍 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین (هم بی حسی هم بیهوشی)
#پارت_پنجم
با اینکه پاهام داغ شده بود نمیتونستم تکون بخورم
اما مثلی اینکه فقط پاهام بی حس شده بود:))))
شکمم بی حس نشده بود و من با برش اول همه چیزو حس کردم:))) و داد زدم که دارم حسش میکنم

فورا دکتر بیهوشی اومد و مواد بیهوشی زد و بین داپ زدنم دیگه چیزی نفهمیدم🥲
یاد این احظه که میوفتم کلی بغضی میشم…

چشمامو ک باز کردم دیدم تو ریکاوریم زیر اکسیژن و دکترم داره یه ی چیزی میریزه تو سرم

کلی گیج و منگ بودم
پاهامم هنوز همون حالت بود
دکترم چن تا سوال پرسید و گفت هر وقت تونستی پاهاتو تکون بدی و زانوتو جمع کنی بگو و رفت….
بی حسی میرفت
ولی من درد و داشتم چون شکمم بی حس نشده بود
بخاطر همین دکترم بهم همون اول مورفین زد تا اروم بشم..
صدای بچه اومد اما دوتا بچه بود نمیتونستم بفهمم کدومش دخترمه

از یه طرف خیلی تشنم بود و دکترمم که بهش گفتم تشنمه گفت حالا حالاها نمیتونی چیزی بخوری….
تا اینکه دیدم یه پرستار اومد بالا سر نینیها
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت 3
اولش احساس کردم یه سوزن خیلی نازک با وسط کمرم زدم ولی درد نداشت بعدش دوباره احساس کردم یه سوزن دیگه زدن که اون به چیز فلزی که به ساق پام وصل بود اتصال داد انگار که برق گرفتتم بعدش آروم احساس کرمی کردم تو پاهام خیلی سریع منو درازکش کردن و پرده رو جلوم وصل کردن من کم کم خودمو حس نکردم و این به شدت هولم کردم هی سعی داشتم خودمو تکون بدم و نمیتونستم و خیلی بیشتر هول میشدم هر چقدر تلاش میکردم نمیتونستم نفس بکشم خیلی حس بدی بود هی میگفتن خودتو کنترل کن چیزی نیست ولی من از ترسم اکسیژنم افت کرد و نفسم داشت قطع میشد دستگاه اکسیژن و وصل کردن بهم و انگار آرام بخش زدن که آروم شدم احساس میکردم نمیتونم چشمامو باز نگه دارم تمام این اتفاقا در عرض شاید کمتر از 2 دقیقه اتفاق افتاد چشمام داشت بسته میشد که صدای گریه بچم و شنیدم باورم نمیشد من تازه دراز کشیده بودم چجوری انقدر زود به دنیا اومد دیگه صداشو که شنیدم انگار جون گرفتم خیالم راحت شد گریه میکردم و برای همه کسایی که التماس دعا کرده بودن دعا میکردم هی هم از پرستارا میپرسیدم چرا نمیارینش چرا دیگه گریه نمیکنه اونام میگفتن صبر کن الان میاریم😂
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۸
یکمی تو سالن راه رفتم ولی حس میکردم تحمل دردا اینجوری سخت تره برگشتم روی تخت نشستم پاهامو درار کردم دستامو از میله گرفتم و با هر درد سرمو خم میکردم تو سینم ماما اومد و گفت این حالت خوب نیست سر بچه کج میاد به حالت سجده شو یا خودتو به جلو خم کن حس دفع نداری گفتم نه ولی خیلی درد دارم دارم میمیرم توروخدا بی دردی بزنین برام گفت نمیشه دکتر گفته سره بچه هنوز بالاست خطر داره بیحال میشی نمیتونی زور بزنی گفت هر وقت حس دفع داشتی صدام کن به حالت سجده شدم دردا خیلی خیلی شدید شده بود و فاصله ش هم خیلی کم بود از سر و صورتم عرق میریخت ساعت ۶ عصر بود یهو حس دفع بهم دست داد داد زدم حس دفع دارم بچه داره میاد اومد گفت مطمعنی تازه معاینت کردم گفتم آرههه داره میاد معاینه کرد گفت اووه اوه داره میاد ویلچر بیارین پاشو بریم اتاق زایمان همون موقع یه انقباض دیگه اومد گفتم نمیتونمم دارم میمیرم این درد اینقدر شدید بود که یهو بدنم شروع به لرزیدن کرد سر تا پام ویبره میرفت فقط تونستم دست ماما رو بگیرم تا لرزشمو حس کنه گفت چرا میلرزی آروم باش دیگه چیزی نمونده بدنتو شل کن یهو داد زد ست زایمانو بیارین همینجا
مامان میران مامان میران ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۹ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف