تجربه سزارین پارت ۳
بعد گفت الان من فقط دارم استریل میکنم یخ میکنی بعد گفت با انگشت دارم فشار میدم جاشو پیدا کنم خواستم بزنم میگم شل کنی خودتو -هم زمان با فشار انگشتش امپولو زد ولی من فقط انگشت رو حس کردم اصلاااا سوزنو نفهمیدم (گفتم خب این ترسمم گذشت )
بعد دراز کشیدمو از نوک پاهام گرم شد تا بالای نافم حس سوزن سوزن شدن گفتن پاتو بیار بالا که نتونستم و دیگه پرده رو کشیدن
یهو حس کردم یه بتن روی قفسه سینمه گفتم من نمیتونم نفس بکشم فشارم رفت بالا اکسیژن خون و نبضم اومد پایین هی دارو تزریق کردن ماسک اکسیژن گذاشتن من اصلا خوب نمیشدم دیگه چشام داشت میرفت که به دکتر گفتم دیگه نمیتونم گفت فوت کن گفتم نمیتونم باز دارو زدن
مرگو به چشام دیدم انقدر بد بود حسش که حتی بچمو دراوردن صدای اولین گریش حالمو خوب نکرد یا اوردن کنارمم فقط به لحظه دکتر ماسک رو برداشت که من بوسش کنم و بعد بردنش ریکاوری.من موندم حال خرابو نفس تنگی

۲ پاسخ

بیمارستان دولتی بودید؟

از کادر درمان وبیمارستانت راضی بودی؟

سوال های مرتبط

مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان نيكي مامان نيكي روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارين پارت دوم
خلاصه منو بردن اتاق عمل خوابوندن رو تخت دكتر بيهوشي اومد گفت بشين از كمر اسپاينال كرد گفت دراز بكش پاهات گرم شد گفتم بله ولي انگشتاي پامو ميتونستم تكون بدم كه نگفتم بعد گفت ببين از زير ناف بي حس شدي ولي بالاي شكمت حس داري كه اونو فشار دادن واسه دراوردن بچه نترس گفتم نه دكتر ميدونم گفت بچه چندمته گفتم اول گفت پس درساتو خوب خوندي گفتم اره (اينقد كه تو گهواره تجربه زايمان خونده بودم از قدم بعديشون باخبر بودم)يه ده ديقه وايسادن من سر شدم بعد دكترم اوكد حال و احوال كردن باهام و بعد شروع كرد همين كه اومد برش زد من سوزش و درد و فهميدم فوري گفتم ااااااي من ميفهمم همه پشماشون ريخت😲دكتر بيهوشي رو صدا زدن اومد دوباره به من دارو زد اين دفعه حالت تهوع سرگيجه نفس تنگي گرفتم گفتم حالم خوب نيس دوباره دارو زد گفت دكتر امتحان كن باز شروع كرد من فهميدم ااااااي درد دارم
اونا مجدد همه پشماشون ريخت😂باز به من دارو زدن ماسك اكسيژن گزاشتن اين دفعه وقتي بريد نفهميدم درد و ولي متوجه حركاتشون بودم ده ديقه بعد نيكي من با سر و صدااااي فراوان ديده به جهان گشود و اونجارو گذاشت رو سرش اولين چيزي هم كه گفتن يه فندوق پر از مو اومده☺️با من كه ارتباط پوستي گرفت و حرف زدم گريه اش قطع شد
مامان هانا مامان هانا ۱۰ ماهگی
پارت هشتم سزارین من .
رفتم اتاق عمل فضا رو که دیدم خیلی ترسیدم فشارمم کلا همیشه پایینه
افت قند هم داشتم.
ضربان قلبمم اومد پایین
اکسیژن خون رو بهم وصل کردن
و گفتم بشین رو تخت سرتو ببر پایین شونه هات به سمت پایین خم تا ما بزنیم آمپول بی حسی رو
بعد منم گفتم بخدا من بی حس نمیشم من عمل بلفارو داشتم بی حس نشدم از اول تا آخرش اذیت شدم
سر عمل مینی بای پس هم بی هوش نشدم
چشام بسته شده بود ولی چون خیلی میترسیدم مغزم هوشیار بود تمام صداها رو می‌شنیدم
دیگه فایده نداشت همینطور که باهاشون حرف میزدم گفت من آمپول رو دارم میزنم تو الان فهمیدی ؟ پاهات داغ نشد پاهات مور مور نمیکنه ؟
پاهاتو تکون بده ببین چقدر سنگین دارن میشن
گفتم آره پاهام سنگین شده
گفتم آره مور مور هم می‌کنه
گفتم آره داغ هم شده ولی من هنوز حسش میکنم بخدا دیگه هرچی گفتم نه فایده نداشت که نداشت حرف حرف خودش بود دیگه آمادم که کردن گفتن دکترم اومد
دکترم که اومد گفتم من بی حس نشدم
گفت پاهات بی حسه الان تو دستای منو رو پاهات حس می‌کنی گفتم نه
گفت الان حس می‌کنی که سوند رو دارم دست میزنم گفتم نه.
گفت خب بی حس شدی نترس و نگران نباش
گفتم خداروشکر پس بی حس شدم
هنوز داشتم حرف میزدم که تیغ رو زد
یعنی یه دردی پیچید تو کل وجودم یه دادی زدم یه حس سوزش داغونی کردم که خودشون فهمیدن من شکمم بی حس نشده فقط پایین تنه من بی حس شده
دیگه اومدن و بیهوشی رو زدن و خوابیدم ولی دز خیلی کم
دیگه اذان ظهر رو که دادن دکتر بیهوشی زد به صورتم گفت پاشو نگاهش کن موقع اذون شروع کرد به گریه کردن دعا کن برا هممون دعاکن
دیگه چسبوندنش به صورتم بوسش کردم نازش کردم
ولی خیلی خیلی گیج بودم چشام به سختی باز نگه داشته میشد
مامان پناه مامان پناه ۱ ماهگی
میخام در مورد زایمان سزارین بگم طبیعی که خیلی بد بود از ساعت نه صبح تا سه صبح روز بعد درد طبیعی کشیدم اخرشم سزارین شدم
بخام از اول بگم سوند اصلا به هیچ عنوان درد نداره امپول بی حشی هم اصلا ترس نداره من همش نگاه میکردم امپول بی حسی رو ببینم ولی دکتر بیهوشی نذاشت گفت صورتتو اونور کن 😂😂امپول بی حسی رو که زد فقط ی لحظه ی پرش کوچولو داشت کمرم فکر کنم دو دفعه زد تو کمرم چون تکون خوردم کمی امپولو که زد پاهام یهو گرم شدن بهم گفت حس داری گفتم اره گفت کو پاتو بلند کن بلند که کردم خورد به سینی 😂😂گفت عه چرا این بی حس نشد حتما کارم خوب نیست بعد دو دقیقه از کمر به پایین بی حس شدم درد رو حس نمیکنین فقط میدونین دارن چیکار میکنن برشو که زد بچه رو که دراورد من حالم بد شد شروع کردم ب لرزسدن سه دفعه نفسم رفت بالا اوردم گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت اثر بی حسیه ی جوری لرز کرده بودم ک قلبم درد میکرد سه تا پتو انداختن روم خیلی سردم بود تا زمانی که اثر بی حسی رفت من میلرزیدم
زایمان سزارین زایمان سزارین زایمان سزارین
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۷ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان ماهوین 🌙 مامان ماهوین 🌙 ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
همون لحظه دختره دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت شل کن،اونلحظه فهمیدم سفت کردن شونه هام کارو خراب کرده و دیگه بعدش سوزن وارد شد و مواد رو تزریق کرد،از دردش بخوام بگم خیلییی درد کمی داشت اصلا اونجوری که فکر میکردم و میترسیدم نبود و درد انژیو از این بیشتر بود، چند ثانیه بعد تزریق پاهام شروع کرد گرم شدن و کم کم اومد تا بالا تنه، بعد درازم کردن رو تخت و پرده رو کشیدن،من حس کردم نفسم داره میگیره و گفتن چون امپول رو از بالاتر تزریق کردن این حس سنگینی رو رویه سینه دارم و بهم اکسیژن وصل کردن، حین عمل هیچ دردی حس نمیشد ولی حس کشش و فشار کامل حس میشد،یجایی که شکمم رو فشار دادن تا ماهوین بیرون بیاد رو قشنگ فهمیدم و بعدش صدای گریه دخترم اومد،کل زمان دراوردن نی نی ۵ دقیقه بود و بعدش تا بخیه بزنن خیلی طولانی تر بود،از همون لحظه که دخترم دراوردن بشدت لرز گرفتم،آمپولم زدن ولی آروم نشدم،دخترمو آوردن چسبوندن صورتم و بعدش دکتر همونجا ماساژ رحمی انجام داد و ساکشن زد و بخیه تموم شد بردنم ریکاوری
بهم پمپ درد هم وصل کردن
مامان آیلین مامان آیلین ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دو:
کم کم پاهام از کمر شروع به داغ شدن کرد وکم کم بی حس شد ومور مور میکرد اولش میتونستم انگشت پام رو تکون بدم ولی بعدش پاهام سنگین شد هرکار کردم دیگه نتونستم بعد پرده کشیدن جلوم گفتم میترسم برای اینکه ترسم کمتر شه دکتر گفت هنوز شروع نمی کنم نگران نباش تمام ترسم این بود که تیغ رو روی پوستم حس کنم ولی خانما تنها چیزی که حس میکردم فقط تکون هایی بود که من رو میدادن بعد از کشیدن یک پرده جلوم که گفتم تقریبا در عرض دو دقیقه بعد صدای بچه اومد ومن اشکام ریخت واسه همه دعا کردم وبعدش شروع کردن به بخیه زدن من تنها چیزی که حس میکردم تکون هایی بود که میدادنم یکمم تنگی نفس در حد چند ثانیه بعد بی حسی گرفتم که اونم سریع برطرف شد وطبیعی بود بعد اون من رو آوردن ریکاوری وبچه رو آوردن به صورتم چسباندن بهترین حس دنیا گفتن این بچت هست وبعد یکساعت رفتم بخش تقریبا ۳ تا ۴ بار ماساژ رحمی دادن تا رسیدم بخش ولی چون بی حس بودم هیچی نفهمیدم دم در منتظرم بودن ومن وقتی خانوادم رو دیدم اشکام ریخت باورم نمی شد تموم شد واومدم بیرون
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۴ ماهگی
تجربه زایمان و بارداری من پارت پنچم

گفتم چجوری میفهمین من بی حس شدم 😂 شاید بی حس نباشم گفتن نه خیالت راحت ، همون موقع ماماهمراهمم رسید و دیگه خیالم راحت شد که یهو حس حالت تهوع گرفتم ، بهشون گفتم و یک چیزی برام تزریق کردن ، بعد فکر کنم میخواستن بچه رو بکشن بیرون که حس کردم شدیدا دارم نفس کم میارم و دارم خفه میشم ، چون من چربی شکمی داشتم باید خیلی فشار میدادن که بچه بیاد بیرون و برای همینم اونجوری شدم و گفتم دارم خفه میشم که برام ماسک اکسیژن گذاشتن و یهو صدای گریه شنیدم 🥹 قشنگترین صدای زندگیم بود و دیگه تمام دردا و استرسا رفت ، بعدشم بچمو گذاشتن روی لپم و داشت گریه میکرد تا گذاشتنش اروم شد و کلی باهاش صحبت کردم اخرای عملم بود که بهم گفتن میخوای یکم بخوابی داروی خواب اور بزنیم برات گفتم اره که تزریق کردن ولی خوابم نبرد و فقط گیج بودم و یک حس مورمور داشتم بعد جا به جام کردن و دو سه باری ماساژ رحمی دادن که همشو حس میکردم و واقعا درد شدیدی داشت طوری که واسه اخرین ماساژ التماس پرستار میکردم که ولم کنه 😮‍💨 موقع جا به جایی روی تختها هم خیلی دردم میگرفت ، بعد رفتم توی ریکاوری که ماماهمراهم اومد و بچمو گذاشت زیر سینم چندبار شیر داد بهش از سینه ام و کل تایمی که ریکاوری و اتاق عمل بودم ماماهمراهم کنارم بود ، و کلا خیلی خوب بود ماماهمراه سزارین ، به همتون پیشنهاد میکنم ، وقتیم داشتن میبردنم توی بخش تخت به اینور اونور میخورد و من از درد میمردم فقط