پارت پنجم

پرستاره شروع کرد به حرف زدن بامن و من یهو حالت تهوع گرفتم و بهش گفتم گف نگران نباش عادیه برای بی حسی که بهت وارد شده الان اوکی میکنم و ی چیزی تو سرمم ریخت و سه چهار دیقه بعد حالت تهوع از بین رفت
و دکتر هم داشت خیلی ریلکس کارشو انجام‌میداد و من بی حس بی حس بودم و اونام داشتن از ورزش و روزمرگیاشون صحبت میکردن
دیگ دیدم دردی ندارم بیخیال شدم حداقل اونجارو
ساعت بالای سرم بود چشامو بردع بودم بالا و روی ساعت بود
ساعت ۱۰ورب که دکتر شروع کرد ۱۰و۲۵دیقه صدای بچه رو شنیدم که گریه کرد
و همه میگفتن چقد پرموعه
۲دور هم بند ناف دور گردنش پیچ خورده بود
و میگفتن اسمشو چی میخای بزاری و فلان
رفتن تمیزش کردن و اومدن گذاشتنش رو صورت ی چیز گرم و نمناک انگار ک از حموم میای بیرون اون حالتی رو اوردن گذاشتن رو صورت
هر چی حس خوب تو دنیا هس تو اون لحظه به من تزریق شد
قبلش ب شوهرمو مادرم میگفتم شاید ممکن باشه تا چند روز ازش بدم بیاد قراره از ترس بمیرم
ولی زمانی ک‌اومدن گذاشتنش رو صورت دنیا برای چند دیقه ایست کرد
بهترین حس جهان اون موقعس

۱ پاسخ

بسلامتی عزیزم.من ترسم از موقعی هست که بی حس بشم بعد تخت تکون بخوره وقتی میخوان شکمو بدوزن حس کنم

سوال های مرتبط

مامان آرنیک مامان آرنیک ۲ ماهگی
مامان نیلا مامان نیلا ۵ ماهگی
مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۴ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۱ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت دوم و ادامه
چون من اورژانسی شدم شانس من دکترم شب قبل کشیک بود جای دیگه منم کارهامو برای این بیمارستان هماهنگ کرده بودم که دیگه اورژانسی شدم دکترم ساعت ده اومد ، گف انقباض شدید داری ساعت ده و نیم اتاق عمل بودم ، متاسفانه از کادر اتاق عمل راضی نبودم متخصص بیهوشیش نمیدونم کی بود وارد نبود سه بار سوزن زد تا بی حسی تزریق کرد ولی خب دردش خیلی کم بود در حد امپول معمولی شایدم کمتر ، سوندم تو بی حسی زد ، بعد ب دکتر گفتم بی حس نشدم که گف تا بی حس نشی شروع نمیکنم ولی متوجه شدم شروع کرده ولی درد. نداشتم ، کیسه آب رو که زد یهو دیدم دو نفر از بالا سرم شکمم رو رو پایین فشار میدن این قسمت دردناک بود چون بالا بی حس نبود دیگه خیلی این قسمت اذیت شدم بعدش نفس میکشیدم دندهام تیر میکشیدن خلاصه ساعت ۱۰ و ۵۰ دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم که اوردن تماس پوستی دادن ، بعدش بردنش موقع بخیه هم گفتم درد دارم ک خواب اور زدن ولی با درد شدید تو ریکاوری بیدار شدم ، پمپ درد هم خوده بیمارستان زده بود که اصلا اصلا ی ذره هم اثر نداشت برای من ، موقع ترخیص از دکترم پرسیدم جریان چی بود گف پسرت کیسه اب رو که زدیم فرار کرده بالای شکمم مجبور. شدن فشار دادن ک اومده پایین تونستن درش بیارن ، و متاسفانه ب خاطر ی هفته زودتر دنیا اومدنش آب رفته بود تو ریش و دو روز بستری شد تو دستگاه و اکسیژن گرفت شنبه ظهری مرخص شد
الانم زردیش ۱۲ بود که دستگاه گرفتم خونه میزارمش زیر دستگاه🥺
مامان دلوین🥺🎀♥️ مامان دلوین🥺🎀♥️ روزهای ابتدایی تولد
#پارت آخر زایمان طبیعی

گفتن دخترت الان میزاریمش بغلت منم بخاطر دخترم دوتا زور زدم سر بچه رو کشیدن شونه هاشو حس کردم وقتی اومد بیرون انگار تموم دردام تموم شد هیچ دردی نداشتم واقعا بهترین حس دنیا بود گذاشتنش رو سینم گفت باهاش حرف بزن چون تند تند نفس می‌کشیدم بچه نفسش تند شده بود برش داشتن گذاشتنش رو دستگاه اکسیژن ی ربع ساعتی شد
بهم گفت دوتا سرفه بزن که جفت بیاد بیرون البته اینم بگم یک دور بند ناف دور گردنش بود ساعت ۱۰نیم دخترم ب دنیا اومد تا۱۲بخیه میزدن از داخل زیاد خوردم فک کنم از بیرون ۴تا دونه اخریا بخیه هارو حس کردم می‌دوختن ی دو سه باری شکممو فشار دادن خون ها بیان البته ناخن تو مقعدم کرد ک ببین بخیه دیده میشه یا نه دکه همچی اوکی بود! بعد
بچه رو آوردن گذاشتن رو قفسه سینم که بهش شیر بدم شیر دادم بهم گفت باید بری دستشویی ادرار کنی که ببریمت تو بخش
بردن تو بخش دوباره اومدن معاینه کردن شکممو فشار دادن
یکم وقع فشار شکم سخته ولی خوب میگذره صب هم ساعت ۱۲مرخص شدم

😍😍😍😍اینو فهمیدم ب تموم سختیاش می ارزید 🤩🤩
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۶ ماهگی
پارت دوم
ساعت ۱۱زنگ زدن که منو ببرن اتاق عمل و با ویلچر منو بردن اونجا چندتا سئوال پرسیدن و باهام حرف زدن تا استرس اگه دارم برطرف بشه تا نوبت من شد رفتم داخل اتاق که بنظرم خیلی جالب بود دکتر بیهوشی اومد و بهم اطمینان داد که آزارم نمیکنه و ازم خواست که همراهیش کنم با کمک پرستار خم شدم و آمپول بی‌حسی زده شد و باید بگم مثل زدن سروم بود آمپولش فقط یه لحظه تو نخاع حس تیر کشیدن میده و به دقیقه نمی‌کشه که بی حس بی حس میشی درازم دادن و ماما شکممو ماساژ داد تا کامل عصب شکمم بی حس بشه بعد جلومو پارچه گذاشتنو دکتر اومد و شروع شد اون تایم یه ماما کنارم بود تا من نترسم و چک می‌کرد تا حالم بد نشه
سر ساعت ۱۱و۲۵دقیقه موقع ساکشن کردن کیسه آب شکمم یهو رفت پایین و صدای بچم در اومد🥹
و بهم نشونش دادن و گذاشتن رو تخت و اومدن سراغ من تا جفت خارج بشه بعد اون یه لحظه تهوع گرفتم که سریع آمپول زدن که خوب خوب شدم بعد انجام کارا پسرمو آوردن و گذاشتن رو صورتم یعنی بهترین حال جهان بود برام بوی بهشت صورت نرم و گرمش اصلا نمیتونم خوب بودن اون لحظه رو با کلمات توصیف کنم
مامان جوجه رنگی🎀🦄 مامان جوجه رنگی🎀🦄 روزهای ابتدایی تولد
مامان موچی🧸 مامان موچی🧸 روزهای ابتدایی تولد
💠سزارین۴
ساعت ۱۰ بود و عملم تموم شده بود منو تا ۱۰ و نیم نگه داشتن و بعدش فرستادن اتاقم ما اتاق خصوصی گرفته بودیم منو بردن اتاق و چند دیقه بعد نی نی رو اوردن گذاشتن پیشم پرستار اومد تو حالت بیحسی شکمم رو فشار داد کلی خون ریخت بیرون شیاف گذاشت و ادرار رو تخلیه کرد و پوشک گزاش من همشو حالت بی حس بود کلا شکم و پاهام و متوجه نشدم دردی ، پمپ درد هم که فوق العاده بود برای کنترل درد واقعا. دو ساعت بعد حس پاهام و شکمم برگشت و درد ها شروع شد ولی در حد درد پریودی من پمپ درد داشتم شاید بخاطر همین بود که کم بود
صبح هم اومدن گفتن‌مایعات شروع کن‌بخور که پاشی راه بری یکم دیگه خدمات میاد کمکت راستشو بخواید اولین پاشدن از تخت و راه رفتن درد داشت ولی نه در حدی ک نشه تحمل کرد .از دفعه بعد هم آسون شد دسشویی رفتن و از تخت پایین اومدن ، عصر هم که ساعت ۵ مرخص شدیم و اومدیم خونه امروز🤗حالا بقیش رو ببینم چی پیش میاد میام واستون تعریف میکنم از فردا دیگ😁
مامان موچی🧸 مامان موچی🧸 روزهای ابتدایی تولد