#پارت آخر زایمان طبیعی

گفتن دخترت الان میزاریمش بغلت منم بخاطر دخترم دوتا زور زدم سر بچه رو کشیدن شونه هاشو حس کردم وقتی اومد بیرون انگار تموم دردام تموم شد هیچ دردی نداشتم واقعا بهترین حس دنیا بود گذاشتنش رو سینم گفت باهاش حرف بزن چون تند تند نفس می‌کشیدم بچه نفسش تند شده بود برش داشتن گذاشتنش رو دستگاه اکسیژن ی ربع ساعتی شد
بهم گفت دوتا سرفه بزن که جفت بیاد بیرون البته اینم بگم یک دور بند ناف دور گردنش بود ساعت ۱۰نیم دخترم ب دنیا اومد تا۱۲بخیه میزدن از داخل زیاد خوردم فک کنم از بیرون ۴تا دونه اخریا بخیه هارو حس کردم می‌دوختن ی دو سه باری شکممو فشار دادن خون ها بیان البته ناخن تو مقعدم کرد ک ببین بخیه دیده میشه یا نه دکه همچی اوکی بود! بعد
بچه رو آوردن گذاشتن رو قفسه سینم که بهش شیر بدم شیر دادم بهم گفت باید بری دستشویی ادرار کنی که ببریمت تو بخش
بردن تو بخش دوباره اومدن معاینه کردن شکممو فشار دادن
یکم وقع فشار شکم سخته ولی خوب میگذره صب هم ساعت ۱۲مرخص شدم

😍😍😍😍اینو فهمیدم ب تموم سختیاش می ارزید 🤩🤩

۹ پاسخ

عزیزم بسلامتی و دل خوش برای ماهم دعا کن 💚

بسلامتی عزیزم چندهفته بودی؟چندکیلوبود؟

قدمش مبارکه باشه عزیزم

به سلامتی عزیزم 😍
ینی ی شب بیمارستان بودی ؟

از بیمارستان و پرسنل راضی بودی؟

ایشالا خدا دخترتو نگه داره برات حس خوبی گرفتم از زایمانت🥺🩷
ایشالا برا منم ب خوبی بگذره سنمم کمه خیلی ترس دارم

کدوم بیمارستان بودین؟ افلاطونیان؟

ان شاءالله بسلامتی قدمش پرخیروبرکت

عزیزم🫠🫠🫠 آرزوی سلامتی دارم برای هر دوتاتون

سوال های مرتبط

مامان دلوین💜🫠 مامان دلوین💜🫠 ۷ ماهگی
#پارت ۳ زایمان طبیعی

دیگه معاینه شدم ۴سانت بودم بستری شدم موقع معاینه گفتن یبوست هستی باید بری دستشویی کنی ادرار اینا خالی کنی رفتم ب خونریزی افتادم بعد رفتیم اتاق زایمان فقد من بودم زایمان داشتم خداروشکر سه تا ماما داشتم مهربون😘گفت رو تخت دراز بکشم گفت رسیدی ب ۵سانت
بهم ی سرم وصل کردن تموم شد دوباره یک سرم وصل کردن ک فک کنم آمپول فشار بود بهم گفت از رو تخت بیام پایین‌ ی‌توپ بهم دادن گفت روش بشینم وقتی دردم گرفت بالا پایین بشم ب سمت خلاف بچرخم وقتی دردم قط شد برعکس بچرخم رو همون توپ دیگه ب حدی رسیده بود دردام برام گاز اوردن که دردام کمتر میشدن یک ساعتی شد دوباره معاینه شدم ۷سانت شده بودم دوباره کارو رو همون توپ انجام دادم دیگه دردام خیلی شدید شدن ماما اومد رفتم رو تخت که ۸سانت داشتم ب ۹سانت می‌رسیدم معاینه کرد گفت میخام سر بچه رو بیارم پاییین موقعی درد داری نفس بده بیرون بده داخل نیم ساعت گذشت کیسه ابمو پاره کردن متوجه شدن مثانم پر از اداره سوند وصل کردن سخت اینجا بود درد می‌گرفت منو موقع ادرامو خالی میکردن سوند درد نداشت بعد بهم گفتن باید از ته وجودت زور بزنی سر بچه دیده بشه دیگه برش دادن حسش کردم وقتی برش دادن گفت باید ۴تا زور پر محکم بزنی سر بچه رو بکشی بیرون زدم دوتا زور آخری دیگه نمیتونستم فقد گفتم توروخدا نجاتم بدین بهم گفتن دخترت الان میزاریمش بغلت منم بخاطر دخترم دوتا زور زدم سر بچه رو کشیدن شونه هاشو حس کردم وقتی اومد بیرون انگار تموم دردام تموم شد هیچ دردی نداشتم واقعا بهترین حس دنیا بود گذاشتنش رو سینم گفت باهاش حرف بزن چون تند تند نفس می‌کشیدم بچه نفسش تند شده بود
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۴ ماهگی
مامان دلارا مامان دلارا ۵ ماهگی
پارت ۴
مامانم کمک کرد لباس بپوشم بردنم بخش زایمان دیگه درد من بدتر شد بود نمی‌تونستم تحمل کنم اصلا
اومدن معاینه کردن باز کیسه ابم پاره نشد بود هنوز
سرم اینا وصل کردن
کیسه ابم پاره کردن ساعت شد بود ۸ تا کیسه ابم پاره کردن درد من بیشتر شد جیغ داد میکردم میگفتم ببرین سزارین یک چیزی بزنید درد نداشته باشم اونا میگفتن نمیشه دیگه کم مونده هر موقع احساس فشار کردی زور بزن نفس عمیق بکش احساس فشار میکردم زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم احساس کش اومدن میکردم ولی دردی حس‌ نمی‌کردم بی حس زد برش زد زور میزدم نفس عمیق می‌کشیدم سر بچه که اومد بیرون سری کشید بیرون بچه رو انداخت روی سینه م بچه شروع کرد به گریه کردن دقیق ساعت ۹:۱۰ به دنیا اومد دکترم تند تند زیر شکمم فشار میداد جفتم میکشید که بیاد بیرون یکمی ماساژ داد کشید بیرون مرحله سخت ترش رسید بخیه زدن اولش درد نداشتم اصلا ولی رفته رفته بدتر میشد همش میگفتم کی تموم میشه پس از فشار زیاد دستم پاهام می‌لرزید تا ساعت ۱۱طول کشید بخیه زدن چون خیلی درد داشت یواش یواش میزد بخیه که تموم شد دخترم آوردن گفتن شیر بده بهش
چقدر خوب بود وقتی شیر میخورد داغی لب هاشو حس میکردم قشنگ اومدن باز دلارا رو بردن چون خلط داشت گلوش سخت ترین بخش ماجرا اون درد های بود که می اومد می‌رفت خیلی خیلی بد بود زور زدن اصلا هیچ دردی نداشت بنظرم بخیه زدن از همشون بدتر بود ولی خداروشکر گذشت
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان گیسو مامان گیسو روزهای ابتدایی تولد
«پارت 4»


یه لرز بدی ب جونم افتاد بچه رو بردن اومدن دوباره سرم وصل کرد هرجایی ک میزدن همونجای دستم باد میکرد 20بار سرم داخل دستم زدن دوباره کشیدن رگمو نمیتونستن پیدا کنن بالاخره دکتر از اتاق عمل اومد زد تمام دستام کبود شده باد کرده بود ماما گف زایمانت انقدر اذیتم نکرد ک سرم دستت اذیتم کرد هیچی دیگ سرم ک زدن بعدش شکممو فشار دادن جفت اومد بیرون بعدش بخیه زدن تموم ک شد دوباره شکممو فشار دادن همین فشار خیلی درد میکرد میخاستم گریه کنم😑😄
تموم شدن بچه رو هم اوردن پیشم برام یاد دادن چطوری شیرش بدم ساعت 9/20 دقیقه بچه ب دنیا اومد بعد دوساعت همون اتاق بودم منو نبردن بخش دوباره اومدن شکممو فشار دادن از ساعتی ک بچه دادن شیرش بدم تا ساعتی ک منو بردن بخش بچه داشت شیر مخورد🥹منو ساعت 12بردن بخش فرداش ساعت 1مرخص شدم من حتی فکرشم نمیکردم انفدر زود زایمان کنم منو ساعت 6بستری کردن 9/30 بچه ب دنیا اومد ی روزم بیشتر درد نداشتم توی تاپیکای قبلم گفتم کی دردم گرف فرداش زایمان کردم خیلی برای من راحت بود میگن بیشتر ب ژن برمیگرده بعضیا راحتن براشون بعضیا سخته تا چند روز درد میکشی من مامانم تمام زایمان هاش راحت بود منم مثل مامانم بودم اینم بگم اصلا جیغ و داد نکنید زایمانتون سختر میشه فقط نفس عمیق بکشید دردت ارومتر میشه
من نه ماما همراه شخصی داشتم ماما بیمارستان پیشم بود نه زیاد امپول فشار خوردم فقط ی دونه یا دو دونه بیشتر نخوردم نه اپیدورال زدم هیچی دیگ راحت رود همینکه بچه ب دنیاد بیاد تمام دردات ی دفعه گم میشه

ب وقت 1405/6/5 زایمانم بود🥹🫀
مامان 🩵 آرشا 🩵 مامان 🩵 آرشا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
بعد هشت سانت که شدم مداوم معاینه میکردن گفتن سر بچه درست تو لگن نچرخیده روبه بالاس سرش ،
یه ربع یه ربع سجده میرفتم که سرش بیاد رو به پایین ،
دردام اینجوری بود که چون بی دردی و اپیدورال داشتم یهو وقتی دردام شروع میشد زور میزدم بعد دردام که می‌رفت بیهوش میشدم ،یجور انگار تو خواب و بیداری بودم ، بعد من هر چقدر زور میزدم اونا میگفتن تو گلوت میزنی فایده نداره 😑 فکر کن داری مدفوع می‌کنی تو مقعدت فشار بیار نه تو گلو
بعد ۱۰سانت فول که شدم بهم آمپول فشار زدن
همه ماماها بجز یکی دونفرشون حالمو بد کردن هی میگفتن تو چرا بلد نیستی زور بزنی بچت تو شکمت خفه میشه ، گیر می‌کنه سرش تو لگنت زور بزن
دوتا از ماماهای بیمارستان واقعا دستشون درد نکنه بهم روحیه دادن دستمو میگرفتن ، بعد اونجا که منو برش زدن رو احساس کردم داره میسوزه واژنم ولی قابل تحمل بود، یه ماما هم دستشو گذاشته بود رو شکمم فشار میداد حس میکردم قراره بچم چیزیش شه تو شکمم خیلی فشار میداد شکممو، بعد سه تا زور آخریمو که زدم بچمو گذاشتن رو شکمم یه دقیقه بعد قیافشو که دیدم دنیا برام زیر و رو شد 🥲 بعد که جفتمو درآوردن حس کردم یه گوشت داغ بود که نمیدونم کجا گذاشتنش ولی خیلی گرم بود
بعد حین بخیه زدن من از داخل زیاد بخیه خوردم ولی از روی پوست ۵تا بخیه خوردم ، بعد بچه رو که بردن منم دراز کشیده بودم از درد دکتر و ماماها که رفتن مامانم اومد منو ببینه ،ماما اومد ببینه بخیه هامو، گفت باز شده بخیه هات ،
یه ماما دیگه اومد گفت باز شده،
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان آبتین مامان آبتین ۳ ماهگی
خلاصه دکتر بیهوشی اومد و شوهرمو بیرون کردن تا اپیدورال بزنن ولی ازشدت استرس و ترس کل بدنم رو ویبره بود دکتر گفت نمیشه باید آروم سه تکون نخوره بدنش بهم شربت گلاب دادن تاارومتر شم ولی اصن نمیشد لرزش بدنم قطع دکتر گفت اول ی بیحسی دیگه میزنم بعد لرزش بدنت قطع شد اپیدورال آمپول زدن توکمرم همین که زد کل دردام رف راحت خوابیدم چرتم گرفته بود ی بیس دفه راحت بودم ولی دردام کم کم داشت برمیگشت باز یا میزدم اومدن معاینه کردن یهویی شده بودم هشت سانت گفتن زور بزن زور میزدم گف سر بچه داریم میبینیم بردنم رو صندلی زایمان گفتن دردات اومد فقط زور بزن خلاصه بعد شیش هفت بار زور زدن زور آخری گفتن فقط زور بزن ول نکن خیلی سخت بود ولی فقط میخواستم راحت شم بهم بی حسی زدن توواژنم بعدم دیگ قیچی کردن و گفتن فقط زور بزن خیلی برشم زدن خلاصه بچه ب دنیا اومد و گذاشتمش رو شکمم ی دقیقه سریعم براش داشتن بعد جفتمو کشیدن بیرون خیلی بزرگ بود بعد اونم شکممو فشار دادن کلی خون ازم اومد بیرون شد نوبت بخیه بیحسیم تقریبا پریده بود گفتم بیحس نیستم گف نمیشه همزمان دوتا بیحسی دیگه باید تحمل کنی فقط ب این فکر میکردم اینا تموم شده راحت میشم دعا میکردم و تحمل تا تموم شده و خلاصه تموم شدو انگار دنیا رو بهم دادن🙂
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 ۲ ماهگی
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨