۸ پاسخ

تاپیک اخرمو ببین تا برگات بریزه خواهر

ما تو هال میخوابیم
در اتاق رو باز میزاشتم خونه ام تاریکی مطلق میخوابیدیم
پسرم یع شب به اتاق اشاره میکرد میگفت مامانیییی بیا ( مامان من ) بعد ذوق کرد گفت عع مری ام هس( ابجیم) بدو بدو رفت اتاق خیلی خوشحال میرقصید میخندید میگقت دارم با مامانی بازی میکنم تصور کن تاریکککک تاررریک
از اونموقع لامپ اتاقو روشن میرارم درشم قفل میکنم میخوابیم میترسم🤣

ی شب تو خیابون بودیم یهو پسرم از عقب صدام کرد گفت امام رضا
من و همسرم 😐😐
گفتم کو کجان گفت اون بالا ندیدی
تعجب کردم آخه امام رضا تا حالا بهش نگفته بودم در موردش
گفتم چ شکلی بود گفت خیلی بزرگ بود 🥺🥺

نه والا

پسرمن یه مدت اینطوری شده بود که میگفت از اتاق میترسم میگفتیم خب چرا میگفت اونجا داره نگام میکنه.میگفتیم خب چی گفت اوناهاش.به سمت پنجره اشاره میکرد بعد فهمیدیم گلای پرده رو میگه😂
هراز گاهی مثل اونروز بهم گفت مامان اونجا نشین گبتم چرا.گفتن میشینی روآقاجون اونجاس له میشه.پدر باباشو میگه🤣🤣
یام میگفت عزیز اونجاس گفتم کجا گفت تو سبد اسباب بازی حالا عزیز صدکیلوعه😂جفتشونم سلامتن

پسر من با اجنه ها در ارتباط😂رو هوا سلام میکنه بابای میکنه پخ میکنه بهشون باهاشون بازی میکنه بدو بدو میکنه تا من نگاش میکنم همچیو قطع میکنه

اره هروقت من ناراحتم دخترم میگه برامامانت ناراحتی نباش پاشوبغلش کن میگم کجاس میگه پاگازداره غذادرست میکنه ببین اونجا وایساده بروبغلش کن

اخه چه چالش های بی معنی تو گهواره مد شده

سوال های مرتبط