من بچه دومم که رفتم بیمارستان زایمان کردم دخترم 7 سالش بود اون شب تا صبح شوهرم و خاهرم چندبار زنگ زدن که باهاش حرف بزنم آخرم نصف شبی به پرستار پول دادن دخترم آورد نیم ساعت جام که منو ببینه بعدش رفتن خونه
این یکی بچم که برم بیمارستان برای زایمانم باز دخترم 16 سالشه و پسرمم 10 سالشه خدارو شکر بزرگن خیالم راحته از بچه هام
من مجبورم تحمل کنم نمیخوام بیمارستان بیاد استرس بگیره 6سالشه
پسر من ده سالشه از الان با باباش نقشه کشیدن شام برن بیرون بعدشم دور دور تا نزدیکایه صبح ولی بعدش گریه میکنع میگه بدون تو چجوری بمونم ولی خب ماشالا عاقله و با شوهرم رفیقن
والا من که خیالم راحته باباش هست کلا پیش همون میمونه دیگه خیالم همهجوره راحته هم اینکه با باباش پیش خودم هستن ولی خودم از بس بهش وابسته از اول بارداری فقط میگم من برم بیمارستان دخترم با اینکه میدونم اونقدر ب پدرش وابسته ک اصلا نبودم حس نمیکنه
من کسیو نداشتم نگهش داره تاصب با باباش توماشین بودن😔😔😔صبم زاییدم اومد پیشم تاعصر مرخص شدم
کل فکرم درگیره روزیه ک قراره بستری بشم و شبی ک پیشم نیست
حالا باز با باباش خیلی رفیقه و دوسش داره میمونه باهاش ولی خببب
من دخترمو پیش خواهرم و مامانم ک بهشون علاقه داشت گذاشتم الیته شوهرمم بود
من که پیش مادرم میزارم... هر چند اونا خسته میشن ولی چاره ای ندارم حالا یک روزه
من با خودم میبرمش دیونه میشم بهش فکر کنم که بزارمش
خودم عادت ندارم یه شب پیشم نباشه
فکرهمیشه ی من🥲
بااینکه دخترم سنش کمه وممکنه متوجه نشه ولی من خیییلی غصه می خورم
خددخودش کمکمون کنه
من که دخترمو بردم بیمارستان میخواستم برم اتاق عمل خوب بغل و بوسش کردم بعد رفتم البته کوچولو بود بعد از اتاق عمل اومدم بیرون دیدمش اونم منو داداشش،و دید بعد باباباش رفتن خونه خوابیدن روز بعد مرخص شدم 😂😅😍1 سال و سه ماهش بود تقریبا
این دفعه هم خودشو هم داداششو هم میبرم بازم هردوشون کوچولون 😂😅🤣دخترم 2 سال و نیمشه پسرم یک سال و نیمش
معمولا بچه رو میزارن پیش شخصی که دوسش داره حالا میتونه خاله مامان بزرگ عمه باباش باشه
من عادت کرده ب مامانم گفت میام میبرمش البته من قبل زایمان اونجا میرم خونه مامانم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.