۸ پاسخ

من بعد ده سال ک گل پسرم مستقل بود باردار شدم با آگاهی کامل و عشق انتخابش کردم ولی الان ترس دارم اخه من ادمی هستم ک باید خوابم کامل بشه پشه پر نزنه موقع خوابیدنم الان ک فکر میکنم میبینم اصلا امادگیشو ندارم😢

عزیزم چه کتابهایی و چه دوره هایی شرکت کردید میشه به منم معرفی کنید؟

منم خیلی این حسو تجربه میکنم🥲

مم فقط ب زایمان فکرمیکنم فقط تموم شه اون مرحله
وگرنه بچه زندگیو خیلی جذاب میکنه باهمه مسولیتاش

همه اینطوری هستن عزیزم بعدا که بچه به دنیا بیاد همش با خودت فکر می کنی قبل بچه اصلا زندگی نکردین چون شیرینی زندگی مشترک بچه هستش

اره واقعا منم ب این چیزا فکر میکنم🥲

طبیعیه عزیزم، حتی تا مدت ها بعد از تولد فرزندتون هندل کردن همه کارا و مسئولیت ها یه کم سخت میشه، ولی مادرشدن و پدرشدن یه حس جدید و فوق العاده هست، و ذوق میکنی از اینکه همچین مسئولیتی رو برعهده میگیرین و به زیبایی مدیریت میکنین

اره منم همینطورم دقیقااا

سوال های مرتبط

مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۱ ماهگی
هنوز این بچم به دنیا نیومده همسرم لفظ بچه دوم میاد اعصابم خورد میشه...
واقعا چطور میشه فقط بخاطر اینکه بچه اول تنها نباشه دومی رو اورد؟
من خودم وقتی می‌خواستیم اقدام کنیم همش دو دل بودم، نه ک دوست نداشته باشم اما بنظرم بچه داشتن فداکاری بزرگی رو از سمت مادر میخواد که من هنوزم نمیتونم باهاش کنار بیام... خب من تا به الان توی یکی از بهترین دانشگاه‌های تهران مهندسی خوندم و هنوز فرصت نکردم مشغول به کار شم... دوست داشتم حداقل از لحاظ مالی مستقل شم و یه هویت اجتماعی برای خودم داشته باشم اما خب به محض تموم شدن ارشدم از ترس اینکه بعدا توی بارداری به مشکل نخوریم(چون همسرم ۸ سال ازم بزرگتره) اقدام کردیم. حالا حس میکنم از اهداف شخصیم دور افتادم، چون خانواده‌هامون هم شهرستانن ، برای بزرگ کردنش دست تنهام و این به این معنی هست که حداقل دو سال دیگه نمیتونم برای خودم کاری بکنم... بعدش هم ک بالای سی سال سن دارم و کی به خانومی تو این سن ک بچه داره و هیچ سابقه کاری نداره کار میده... این فکرا دیوونم میکنه و هیچکس درکم نمیکنه...
مامان آقا دیار🤍 مامان آقا دیار🤍 ۱۳ ماهگی
هیچ وقت تو زندگیم دنبال ترحم نبودم ولی الان واقعیتشو بخوام بگم دارم با گریه تایپ میکنم..احساس میکنم دیگه بدنم نمیکشه دیگه توان ادامه دادن ندارم..هیچ وقت ناشکری نمیکنم بابت وجود این فرشته کوچولو همیشه هم شکرگذارشم که بهم دادش ولی نمیدونم چرا این روزا صدامو نمیشنوه...۳ماه تمامه دارم زجر میکشم..اول دندونم عفونت کرد بعد شکست الانم هرچی تلاش میکنم دهانه رحمم باز نمیشه..انقد از پله بالا و پایین رفتم دیگه استخونامو حس نمیکنم..اینم از الان که سیاتیکم گرفته تا یه قدم برمیدارم نفسم میگیره...میدونم هممون به یه شکلی اذیت شدیم حالا یکی کمتر یکی بیشتر..فقط تهش خواستم بگم توروخدا این روزا برام دعا کنید زودتر زایمان کنم..هروزمو ب امید اینکه دیگه اخرین روزه و قراره راحت شم ازین دردا دارم سپری میکنم ولی اخرشم میبینم که خبری نیس تازه یه درد دیگم اضافه میشه..این وسط اینم بگم که برای یسریاتون کلمه فرشته هم خیلی کمه..نمیدونم دلتون قلب پاکتون از چی درست شده که انقدر مهربونید و همیشه منو شرمنده خوبیاتون کردین..الاهی که هممون بسلامتی بچه های نازمونو بغل بگیریم♥️

#بارداری #زایمان