۸ پاسخ

من بعد ده سال ک گل پسرم مستقل بود باردار شدم با آگاهی کامل و عشق انتخابش کردم ولی الان ترس دارم اخه من ادمی هستم ک باید خوابم کامل بشه پشه پر نزنه موقع خوابیدنم الان ک فکر میکنم میبینم اصلا امادگیشو ندارم😢

عزیزم چه کتابهایی و چه دوره هایی شرکت کردید میشه به منم معرفی کنید؟

منم خیلی این حسو تجربه میکنم🥲

مم فقط ب زایمان فکرمیکنم فقط تموم شه اون مرحله
وگرنه بچه زندگیو خیلی جذاب میکنه باهمه مسولیتاش

همه اینطوری هستن عزیزم بعدا که بچه به دنیا بیاد همش با خودت فکر می کنی قبل بچه اصلا زندگی نکردین چون شیرینی زندگی مشترک بچه هستش

اره واقعا منم ب این چیزا فکر میکنم🥲

طبیعیه عزیزم، حتی تا مدت ها بعد از تولد فرزندتون هندل کردن همه کارا و مسئولیت ها یه کم سخت میشه، ولی مادرشدن و پدرشدن یه حس جدید و فوق العاده هست، و ذوق میکنی از اینکه همچین مسئولیتی رو برعهده میگیرین و به زیبایی مدیریت میکنین

اره منم همینطورم دقیقااا

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی🍓✨️ مامان توت فرنگی🍓✨️ هفته سی‌وچهارم بارداری
خانوما شماهم با نزدیک شدن زایمانتون استرس میگیرین؟؟؟

راستش من از بچه‌داری خیلی می‌ترسم...
از اینکه دیگه زندگیم مثل قبل نباشه، از اینکه آزادی‌هام کم بشه و برای ساده‌ترین چیزها هم نتونم مثل قبل تصمیم بگیرم.

می‌ترسم از شب‌بیداری، خستگی، بی‌حوصلگی و اینکه دیگه وقت کافی برای خودم و همسرم نداشته باشم. می‌ترسم از اینکه نتونم هر وقت دلم خواست بیرون برم، بخوابم، غذا بخورم یا حتی چند ساعت فقط برای خودم باشم.

از زایمان می‌ترسم، از دردش و از اینکه بعدش دیگه هیچ راه برگشتی به زندگی قبل وجود نداره.
از مسئولیت یه آدم کوچیک که قراره تمام‌وقت به من نیاز داشته باشه می‌ترسم.

از اینکه نکنه مادر خوبی نباشم، نکنه کم بیارم، نکنه خسته بشم و بعد بابت خسته شدنم عذاب وجدان بگیرم.
حتی می‌ترسم یه روز دلم برای خودِ قبلیم تنگ بشه و حس کنم خودم رو گم کردم...

بچه‌م رو دوست دارم، ولی راستش هنوز از این تغییر بزرگ می‌ترسم؛ خیلی بیشتر از چیزی که بتونم به بقیه بگم.
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۴ ماهگی
هنوز این بچم به دنیا نیومده همسرم لفظ بچه دوم میاد اعصابم خورد میشه...
واقعا چطور میشه فقط بخاطر اینکه بچه اول تنها نباشه دومی رو اورد؟
من خودم وقتی می‌خواستیم اقدام کنیم همش دو دل بودم، نه ک دوست نداشته باشم اما بنظرم بچه داشتن فداکاری بزرگی رو از سمت مادر میخواد که من هنوزم نمیتونم باهاش کنار بیام... خب من تا به الان توی یکی از بهترین دانشگاه‌های تهران مهندسی خوندم و هنوز فرصت نکردم مشغول به کار شم... دوست داشتم حداقل از لحاظ مالی مستقل شم و یه هویت اجتماعی برای خودم داشته باشم اما خب به محض تموم شدن ارشدم از ترس اینکه بعدا توی بارداری به مشکل نخوریم(چون همسرم ۸ سال ازم بزرگتره) اقدام کردیم. حالا حس میکنم از اهداف شخصیم دور افتادم، چون خانواده‌هامون هم شهرستانن ، برای بزرگ کردنش دست تنهام و این به این معنی هست که حداقل دو سال دیگه نمیتونم برای خودم کاری بکنم... بعدش هم ک بالای سی سال سن دارم و کی به خانومی تو این سن ک بچه داره و هیچ سابقه کاری نداره کار میده... این فکرا دیوونم میکنه و هیچکس درکم نمیکنه...