رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 20
های سر استین های لباسشو میبست... نگاه گذارایی به من کرد.. و نگاهشو چرخوند سمت.. پناه...لبخند زد... ــ پناهم خندید... حتا منم از دیدن خندش دلم ضعف رفت... میران خم شد سمتم.. چون بچه بغلم بود.. تکونی خوردم... که پوزخندی زد.. و پناه رو بوسید.. و درحالی.. سرشو بلند میکرد.. از فاصله نزدیک نگاهی به من کرد... و پوزخندش عمیق تر شد... قلبم تند تند خودشو میکوبید به سینم... نگاهش بین چشمام.. و لبام میچرخید.. که قدمی عقب برداشتم... که صاف شد.. و کتشو..درست کرد... و رفت.. پایین... تیکه مو دادم به دیوار... و چشمامو بهم فشردم... اروم باش قلب بی جنبه... چرا اینجوری نگام کرد... چرا نزدیکم شد... با صدای سوت و کف.. فوری رفتم تو اتاقم... پناه که خابش برده بود رو روی تختش گذاشتم.. در اتاقم قفل کردمو... و سرمو توی بالش فرو کردم... تا صداشونو نشنوم... چقدر تیپ زده بود برای اون زنیکه... یعنی میارتش.. توی اتاق بغلی.. و هر روز. و هر ساعت صدای معاشقه شون رو من بشنوم... اشکم چکید... خدایا....**»»

تصویر
۷ پاسخ

👏👏👏👏👏👏👏👏

سلام عزیزم تا اینجا خوندم مثل همیشه عالیه 👏👏👏

میشه تن تن بزارید

منتظریم زود زود بزار

عزیزم زود زود بزار خیلی طول دادنی حسش میره

پاک نکن منم بخونم چن پارته

عالی خسته نباشید

سوال های مرتبط

ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 16 بعد از اینکه بردنم بخش... درحال شیر دادن پناهم بودم... چون همیشه دلم میخواست.. اسم دخترمو بزارم پناه..... خیلی جالب.. و قشنگ شیر میخورد... ولی میترسیدم... از اینکه از دستش بدم...محکم به خودم فشردمش... که در اتاق باز شد... و میران امد.. تو.. نگاهش از همون اول... به پناهم بود... پیراهنمو.. کشیدم پایین.. تا سینم معلوم نشه... احساس معذب بودن میکردم پیشش سرمو انداختم پایین که صدای امد... ــ به بچه قشنگ شیر بده... نمیخواد.. از من پنهون کنی.. اونو... با خجالت لبمو به دندون گرفتم... که حس کردم امد جلوتر... تو اون اتاق فقط من بودم... با ترس قلبم به تپش افتاد... پناه.. دست از کشیدن.. شیر کشید... و غره ای کوچیکی کرد... تند خودمو.. پوشوندم... که صدای پوزخندش بلند شد... پناه رو گرفت بغلش... نگاش کردم... لبخند کوچیکی که تاحالا ازش ندیده بودم... روی لباش بود... یعنی دوست داره دخترمون رو..* میران * نگام به موجود. کوچولویی بود که تو بغلم بود.. یه حس عجیب داشتم... انگار... یه چیز ارزشمندی رو به دست اوردم... ناخداگاه لبخند نامحسوسی نقش بست روی لبام... نگام به اجزای صورت دختر کوچولوم بود... پوست سفید لبای کوچیک و قرمز... دماغ کوچیک.. خیلی زیبا بود... قلبم تند تند میکوبید... یعنی این دختر منه... من باباشم... ولی مادرش؟ نگام سر خورد سمت.. نفس... که بهمون زل زده بود... نمیدونم چرا.. هیچ حسی جز مسئولیت بهش نداشتم... حتا با اینکه الان دیگه مادر بچم بود... در اتاق باز شد... و مادر نفس.. و همراه پدرم امدن تو. همراه دست گل بزرگی...که عروسکم روش بود..... بچه رو گذاشتم روی تخت... و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود..
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر. 🌗
پارت 17
. و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود... از اتاق رفتم بیرون...( نفس) با امدن مامان.. و اقای ملکان... میران تندی بچه رو گذاشت... و بدون حرف رفت بیرون... وقتی که بچه رو تو بغلش گرفته بود... یه چیزی عجیبی درون من رخ داد... نمیدونم چی بود... خیلی حس خوبی بود... مامان با گریه و ذوق نگاهی به پناهم انداخت.. و امد سمتمو.. و بغلم گرفت...با گریه تو بغلش نفس کشیدم... که ازم جدا شد.. نگاهم افتاد.. به اقای ملکان... که لبخند مهربونی زد.. و گفت ــ خوبی دخترم.. شرمگین گفتم ــ سلام ممنون... امد سمت پناه... و بغلش گرفت... و قربون صدقش رفت.... دست مامانو فشردم.. و مامان به روم لبخند زد... اقای ملکان گفت ــ دخترم.. اتاقتو.. تو خونه ما اماده کردیم... تمام وسایل نوه مو اونجا چیدیم... اتاقت.. کنار اتاق میرانه... گفتم هرجور خودتت راحتی... ممنونی زیر لب گفتم... که بچه رو گذاشت تو بغل مامانم.. و گفت من برم دخترم.. ــ ممنون.. مامان رو بهم گفت ــ میران خان امده بود پیش بچه... سری تکون دادم.. و دارز کشیدم روی تخت... تمام بدنم درد میکرد.. ــ اره.. ــ چی گفت؟.. ــ هیچی فقط نگاش کرد... مامان.. توی فکر فرو رفت....* روزا ها میگذشت...... پناه شبا زیاد بیقراری میکرد.... مامان... و بابا رفته بودن شهرستان... توی اون خونه تنها کسی که با من خوب بود مهسا بود.. و آقای ملکان... داشتم پناه رو روی شونم راه میبردم... که در اتاقم باز شد... و میران.. درحالی که با بالاتنه برهنه.. و با چشمای نمیه باز جلوم ظاهر شد... هینی کشیدم... که غرید ــ نمیتونی یه بچه رو نگهداری بدش به من... با هیرت نگاش کردم... بعد از اون روز بیمارستان... حتا یه لحظه هم پناه رو ندیده بود
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 30
شما ادرس رو بدین... دلم داشت برای پناهم پر میزد.... اگه منو بشناسه که امروز امدم مطبش.. چی بگم... من نمیذارم کسی جز خودم پرستار بچم بشه... خدا لعنتت کنه.. آیناز نمیدونم با بچم چیکار کرده.. که میخوان براش پرستار بگیرن... اگه منو فراموش کرده باشه چی؟ حتا منو احساس نکنه... میمیرم... بخدا میمیرم... قدمای لرزونم رو برداشتم سمت عمارت... زنگ و فشردم... وقتی در باز شد با دیدن پیرمردی.. که از معلوم سرایدار بود... با یاداوری پدرم.. و مادرم اشک توی چشمام حلقه زد... نگام کشیده شد.. سمت همون خونه کوچیک سرایداری... اشکم چکید... ــ بفرمایید خانوم از این طرف.. تند اشکو پاک کردمو.. نگاهی به شکوه.. و عظمت قصر ملکان ها انداختم.. جایی که جهنم من بود... رفتم تو... با دیدن.. میران.. و آیناز کنار هم قلبم توی سینم مچاله شد... چشمامو بهم فشردمو.. و رفتم جلوتر.. میران... که روی تک مبلی نشسته بود... با. دیدن من گفت ــ بفرمایید بیرون خانوم.. متعجب گفتم ــ واسه چی؟ من که هنوز چیزی نگفتم ــ منصرف شدم خانوم... شما با این وعضیتت نمیتونی از پس خودتت بربیایی... چه برسه از یه بچه دوساله پرستاری کنی... تند گفتم ــ نه بخدا من میتونم... من میدونم حالم خودمو.. بعدشم من هنوز موقعه زایمانم نیست پس خیالتون راحت باشه خواهش میکنم من به این کار نیاز دارم... نگام با نفرت کشیده شد سمت ایناز.. که یه جوری نگام میکرد... چقدر توی این چند وقت عوض شده بود تمام صورتش رو عمل کرده بود... شبیهه این بادکنکا شده بود... میران گفت ــ پس دنبالم بیایین... و خودش جلوتر راه افتاد... چون پله بود.. اروم میرفتم.... صدای گریه های پناه میومد... انگار یه تیکه از قلبمو از جا کندن... تندتر قدم برداشتم جوری که میخواستم
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 41با توقیف ماشین... چشمامو باز کردم... رسیده بودیم به عمارت... ولی چرا نرفت شمال... پسر کوچولوم رو بغل گرفتمو... نگاهم به میران گره خورد... که در سوکت زل زده بود.. به روبه رو... اروم صداش زدم ــ میران... پلک زد بدون صدا... ــ پیاده شو... دوباره بغضم گرفت دستمو به دستگیره گرفتم که دوباره صداش طنین انداخت تو وجودم ــ براش شناسنامه میگیرم... فقط... برگشت سمتم ــ نمیخوام هیچ کس بفهمه تو نفسی.... اشک توی چشمام حلقه زد...سری تکون دادمو... و ازماشین امدم پایین... با چشمای خیسم به عمارت ملکان ها زل زدم.... حق من این نیست... حق من سوکت نیست... نگام به پسرکم.. و دختر کوچولوم بود... من غریبه بودم برای اینا.... برای مردی که عاشقش بودم.... میران... میران.... اشکامو پس زدمو... و تند تر قدم برداشتم از سنگ پارکت های عمارت.... دیگه نمیذارم.... من نفسم...2 سال بعد *
دستمو.. داخل موهای خوشحالتش فرو بردم... و خودمو بهش نزدیکتر کردم.... که لبامو کوتاه بوسید.... و با صدای بم. و جذابش گفت ــ بچها خوابیدن... ــ اره...میران...ــ جانم...سرمو جابه جا کردم روی سینه لختش...و گفتم ــ خوب...تا کی قراره... همینجوری... قایمکی پیش هم باشیم.... سرمو بوسید..... و گفت ــ تموم میشه....
خمیه زد رومو.... و لبامو به بازی گرفت.... با عشق همراهیش کردم.... با صدای بهم خوردن در خونه... میران تند ازم جدا شد..و کلافه دستی به موهاش کشید.پیراهنشو پوشید...و..دستشو..روی دماغش گذاشت به معنی سوکت...بعد رفت سمت در....تو وضعیت بدی بودیم.... صدای قدم های ترسناک ایناز طنین مینداخت...روی وجودم... دستگیره تکون خورد...که فوری از تخت امدم پایی
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 39با صدای گریه نوازدی لای پلک های بهم چسبیدمو باز کردم و درحالی که تصویر ناواضح پسر کوچولوم برام نمایان میشد... لبخندی نشست روی لبام.. که صدای میران لرز انداخت به وجودم ــ تعریف کن... برگشتم سمتش.. چی رو میخواست بشنوه... واستاده بود کنار پنچره چوبی..و درحالی که بارون با شتاب میبارید...به بیرون زل زده بود... لبامو با زبون تر کردم....و با بغض و لرزش گفتم ــ چی رو میخوای بدونی... اینکه فهمیدی چقدر بی کسم.. چقدر بدبختم... صدام اوج گرفته بود با گریه نگاش کردم... که با اخم های درهم زل زده بود بهم... ــ بسه تمومش کن... ــ نه میخوام بگم.. تو با خودتت گفتی من مردم.. حتا قبرم برام خریدی و چالم کردی... تو یه مادر جدید برای دخترم اوردی... درحالی که دخترم احساسش از تو بیشتر بود... تو اصلا میفهمی میدونی قلب چیه... تو اغوش سفت میران فشرده شدم... با گریه مشت زدم به سینش.. ــ ولم کن... ــ هیش اروم باش... حق با توعه... سرمو به سینش فشرد... و از ته دل زجه زدم.... اخه بی مروت من عاشقتم... بالاخره گفتم... سرمو پنهون کردم تو سینش... چرا هیچی نمیگفت.. چرا هیچی اونم از احساساتش نمیگفت.... زیر گوشم گفت ــ اشتباه نکن نفس... سرمو باگریه بلند کردمو... و با اشک زل زدم بهش... ــ اگه تا اخر عمرمم بگن تو اشتباهی بازم قبولت میکنم میران... میک میک های چشماش میلرزید.... و نگاش داشت زیر و روم میکرد....با. یه حرکت لباشو گذاشت روی لبام... و شروع کرد به بوسیدنم...با تمام وجودم میخواستمش... حتا با اینکه...از احساسش نمیدونستم.... ــ میران.... عقب کشید... با نفس نفس بهم نگاه میکرد... ازجاش پاشد.. و کلافه دستی تو موهاش کشید.... و از کلبه زد بیرون.... اشکم چکید روی گونم.... کاش اونم حرف میزد
مامان نویسنده مامان نویسنده هفته بیست‌وپنجم بارداری
فصل دوم عشق مجنون پارت 24 زیر شال نازکم به رقصه دراورده بود... چن مین بعد.. ارشام امد... و صندلی خالی کنار من بود نشست... اریان.. از بغلم خودشو کشید پایین.. و رفت سمت ارشام... انگار این بچه.. میفهمید که ارشام پدرشه... ارشام بغلش گرفت.. باهاش درحال بازی کردن بود.. با حسرت نگاشون کردم... نور آفتاب افتاده بود روی صورت آرشام... و از همیشه جذاب تر نشونش میداد... مهو نگا کردنش بودم.. که با صدای زنی... برگشتم.. با دیدن الناز.. تمام تنم یخ بست.. این اینجا چیکار میکرد... امد سمت آرشام... آرشام که متوجه الناز شده بود... ازجاش پاشد.. و همراه اریان رفت سمتش... دلم گرفت... از دیدنشون... الناز با حرص نگام میکرد... و اروم با آرشام حرف میزد با دیدنشون لحظه ای قلبم مچاله شد توی سینم... آرشام اریان.. و النار... کنار هم.. با تصور اینکه ارشام اریان رو ازم بگیره... مو به تنم سیخ شد... و ازجام پاشدم... که برم اریان رو بگیرم... که عمه دستمو گرفت... و اروم گفت ــ بشین.. اروم باش.. با عصبانیت نفسی گرفتم.. و روبه عمه گفتم... ــ تماشا کن.. چه خانواده..خوشبختی شدن... عمه دستمو فشرد.. ــ جانان اروم باش.. به اینا فکر نکن... ارشام امد همراه الناز و اریان امدن سمتمون... الناز رو به با ناز و افاده سلام. و علیک کرد.. و رسید به من.. چشماشو ریز کرد.. و پوزخندی زد.. با دیدنش... نفرت تو دلم بیداد کرد... منم مقابل زل زدم بهش... که پوزخندی زد.. و دست دور بازوی ارشام حلقه کرد... با عصبانیت چشمامو محکم بهم فشردم... و لبخند تظاهری نشوندم روی لبم... داشتم از دورن داغون میشدم... عمه سرسنگین باهاش حرف میزد... جفت ارشام نشسته بود.. و داشت عذابم میداد...
مامان نویسنده مامان نویسنده هفته بیست‌وپنجم بارداری
فصل سوم عشق مجنون پارت 27 ** 6 ماه بعد........... با حس حالت تعوع بدی که بهم دست داد.. از خواب پریدم.. و دویدم سمت دستشویی.. و بالا اوردم... حالم اصلا خوب نبود... بی حال تکیه مو دادم به روشویی.. که کمال با چشمای پف کرده از خواب و حالت پریشون.. از خواب پاشد.... ــ خوبی مهشید... دستمو گذاشتم.. روی شکم برامده.. ام با کمک کمال.. نشستم روی تخت... که با نگرانی نگام کرد.. و گفت ــ حالت خوبه... بچه که چیزش.. نشد... دوباره اون حس غذاب وجدان سخت...وجودمو.. در بر گرفت... دستم لغزید روی شکمم... ــ اره خوبه... کمال.. لبخندی زد.. و از جاش.. پاشد.. و رفت سمت حموم... دستمو.. همینجور که روی شکمم بود... رو نوازش وار کشیدم... که ناگهان لگدی زد.. که ته دلم فرو ریخت... نمیدونستم جنسیتش.. چیه... دختره.. یا پسر؟.. یعنی.. شبیهه.. من میشه.. یا محسن... هینی کشیدمو.. و دستمو گذاشتم روی دهنم... میخوای همه بفهمن.. دختره دیوونه... نباید کسی.. بفهمه... هیچکس... اگه اگه محسن بدونه... بچش.. تو شکم منه... چه حالی پیدا میکنه... ایا باورش میکنه... نه... از فکرشبیا بیرون دیوونه... ممنوعه... این رویا.. ممنوعه...... موهامو شونه کشیدمو....و رفتم سمت پایین...محسن... بعد از یه هفته برگشته بود از مسافرت... خیلی زیاد دلتنگش بودم...از نرده ها گرفتم.. و اروم قدم برداشتم... و رسیدم... به پزیرایی... نگاهم افتاد... بهش... نشسته بود روی مبل... و درحال حرف زدن.. با پدرش بود... تا چشمش افتاد به من... سر جاش.. میخکوب شد... نگام زوم بود روی شکمم.. ـرنگ نگاهش.. غمگین و تیره تار بود... اشک توی چشمام حلقه بست... کمال.. دستشو دور کمرم حلقه کرد.. و منو سمت مبلا.. کشوند...
مامان نویسنده مامان نویسنده هفته بیست‌وپنجم بارداری
فصل سوم عشق مجنون پارت 5 اتاق... و با دیدن وضعیت من با نگرانی امد سمتمو گفت ــ جانان چیشده... چرا رنگت پریده... خوبی...دستمو گرفت تو دستشو... با نگرانی نگام کرد... لبخند بیجونی زدم... سری تکون دادم... ــ پاشو بریم دکتر.. ــ نه نمیام ارشام.. خوب میشم... ــ چی چی رو خوب میشم الان چند روزه.. همش همینجوری حالت بد میشه... اریان مانتو مامانتو بیار... ــ آرشام.. ــ حرف نباشه..... دکتر فشارمو چک کرد.. و چیزی داخل برگه نوشت... و گفت ــ مشکل خاصی نیست... اقای شهرابی.. همراه من بیایبن.. تا نسخه رو بدم... آرشام همراه دکتر.. از اتاق رفت بیرون...* آرشام*... ــ اقای شهرابی... از وضعیت خانومتون.. مطلع هستین؟... گیج به دکتر زل زدم ــ نه منظورتون..از وضعیت؟ چیه؟... دکتر دستاشو.. بهم گره زد.. و گفت ــ متاسفانه.. همسرتون... دچار بیماری.. Bone Marrow Transplant (BMT) یا همون... سرطان مغز استخون.. مبتلا هستن... شوکه زل زدم به دکتر.. چی گفت..؟.. قلبم از تپش ایستاد... انگلر حس کردم روح از بدنم جدا شد... صدای دکتر.. همش تو سرم تکرار میشد... ــ با آزمایشاتی.. که انجام دادیم... ایشون دچار بیماری سرطان مغز استخون هستن... باید هرچه زودتر پیوند بزنن...با شوک.. و هیرت.. از اتاق دکتر امدم بیرون... دستام میلرزید... خدایا... خدایا... جانانم... ــ دکتر زندگیمو به پات میریزم... فقط زنمو.. نجات بده... ــ اقای شهرابی اروم باشید.. فقط باید هرچه سریعتر... پیوند انجام بشه.. اشکام مردونه چکید روی گونم ــ پیوند مغز استخون.. باید انجام بدن... باید انجام بدن... سرمو محکم فشردم... خدایا... چطور.. جانان.. رو بگم... ولی اون
مامان نویسنده مامان نویسنده هفته بیست‌وپنجم بارداری
فصل دوم
عشق مجنون پارت 8 سمت تاکسیا.... دوباره.. برگشته بودم.. به وطنم... اینجا اگه... خاطرات خوبی ازش نداشتم اما تنها جایی بود.. که امن بود.. برام... حالا کجا برم خدایا... رفتم مسافر خونه ای.... همه چیز با اون سری فرق میکرد.. چیز با اون سری فرق میکرد.. حالا من... فقط پناه اورده بودم به اینجا... برای جون بچم... نه دیگه از اتنقامی خبری بود... نه از بازی... این حالا منم... جانان... تنهایی با یک پسر بچه یه ساله... داره توی این کشور بزرگ توی شهر غریب... دنبال یک سرپناه میگرده... با وجود اینکه... عشقم... پدر بچم... توی همین شهره... و داره نفس میکشه و هیچ خبری از من پسرش نداره... حالا دیگه با یکی دیگه خوشه... اشکام سر خوردن روی گونم... هوا صاعقه ای زد... بارون با شتاپ میخورد به پنچره مسافر خونه... دوباره اونشب جلوم نقش بست... شبی که آرشام ازم بریده ــ تموم شد.. دیگه عاشقت نیستم... دیگه عاشقت نیستم... دستمو گذاشتم.. روی پنچره سرد.. بخار گرفته از قطرات بارون.. و هق زدم.... جانان...خیلی دوست دارم...جوری که میترسم تنهام بزاری...هیچ وقت تنهام نزار... تموم شد دیگه عاشقت نیستم... جیغ زدم...ــ . آرشـــــام.... صدای هق هق گریم توی فضای تاریک اتاق پیچید... با چیزی که به پام چسبید... برگشتم.. نگام افتاد به آریان که با ترس نگام میکرد... خم شدم بغلش گرفتم... با دستای کوچکش.. اشکامو پاک میکرد... دستشو بوسیدم... ــ آریان... تو هیچ وقت تنهام نزار... محکم به خودم فشردمش... و چشمامو بستم.....*** نمیدونستم کجا برم... چجور پیداش کنم... با گوشی کهنه ای که احمدی بهم داده بود.. شمارش رو گرفتم شاید میتونست کمکم کنه..... ــ میتونی ادرس... کتایون.. ولکان... مکث کردم.. نه اون ولکان نیست... اون شهرابیه.