ریحانه جون پارت35حذف شده کاش بزاریش
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 42
پشت در حمام پنهان شدم ــ باید...شرعی و قانونی زنو شوهر باشیم..ولی از همه پنهان کنیم.....صدای ایناز میومد ــ میران تو اتاقی... میران صداشو خوابالود کرد و گفت ــ اره..کی امدی تو.... ــ تازه امدم...کجا میری..قدم های کسی که به سمت حموم میمود... ــ برم دوش بگیرم... میخوام برم بیمارستان.... صدای پر از ناز عشوه ایناز خراش انداخت تو مغزم... ــ خوب میخوای قبل از دوش گرفتن... یکم باهم... با خشم چشمامو بهم فشردم... که صدای میران امد.... ـ نه ایناز... حوصله ندارم... ــ خیلی خوب... پس من میرم باشگاه... ــ باشه پس درم ببند... نفس حبس شدمو رها کردم... که در اتاق بهم خورد... تا میخواستم از حموم بیام بیرون... در حموم باز شد.. و میران... امد تو... ــ اعع چرا امدی... برو... منو چسبوند به دیوار... و گفت ــ هیش صدات میره بیرون... بعد دوش رو باز کرد... و دوش مستقیم روی سرمون بود.... قطرات اب از مژه هام چکه میکرد... تند پلک زدم... که نزدیکم شد... و سرشو خم کرد سمت گردنم... خشک شده بودم... تا حالا اینجوری نبودم... کمرم چنگ زد.. که اخی گفتم.... لبامو محکم بوسید... چشمامو بستم... دلم غرق در عشق شد... یعنی دوسم داره... کمرمو فشرد... که ناa خفه شد... و لباسامو در اورد... قلبم تند تند میزد... ــ میران... کسی؟.. با نیاز نگام کرد.. ــ نترس... دستش حرکت کرد... روی بدنم....... ناخداگاه صدای na بلند شده بود.. توی اون هیاهوکه میران... هم از من بدتر... یه دفعه... تقه ای محکمی به در حموم خورد... و صدای کسی.... ــ میران...حمومی...صدای مادرش بود.... با ترس.. نگام به در بسته حموم بود... میران... که در اوج... بود... ناچار گفت ــ بله مامان... ــ باشه پسرم.. چیزی لازم نداری.... اهه برو دیگه
خب چرا فیلمشو نمبینید
ممنون بازم میزاری
❤❤❤❤
بعدش هم میزاری؟
الهی عزیزم ما ت اینا منتظر پارت گذاریتیم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.