۱ پاسخ

منتظریم ادامشو بخونیم عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دو وروجک🥰🌈 مامان دو وروجک🥰🌈 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت5

ماما اومد آنژیکتمو وصل کرد ی چندتا آزمایش گرفت و گفت لباساتو دربیار و لباس بیمارستان رو بپوش منم پوشیدم و پزشکم اومد معاینه کرد و رفت دیگ ماما اومد و آمپول فشار رو وصل کرد و خیلی کمش کرد
دستگاه ان اس تی رو وصل کرد و هر ده دقیقه میومد بهم سر میزد اولاش شکمم خودشو سفت میکرد زیاد
بعد کم کم دردای پریودی خفیف شروع شدن ماما میومد معاینه تحریکی میکرد و برام همش شیاف میزاشت دیگ مامانمو و خالم پیشم بودن باعث قوت قلبم بودن تا سه سانت دردام کم و قابل تحمل بودن بعد سه سانت دیگ نمیتونستم تحمل بکنم و با نفس عمیق دردا رو پشت سر میزاشتم و سرم باعث شده بود همش برم دستشویی من ی پام توی اتاق بود و ی پام دستشویی ماما زیاد نمیزاشت برم دستشویی ولی تا میرفتم بیرون من میپریدم داخل دستشویی😂
ساعت2تا چهارسانت رسیدم بعد چهارسانت ماما بهم استراحت داد و گفت ک سرم رو میبندم تا یکم رحمت استراحت بکنه همین ک سرم رو بست دردامم انگاری رفت خیلی کم درد داشتم
بعد نیم ساعت اومد و سرم رو وصل کرد و بهم ورزش میداد و توپ رو آوردن برام و رو توپ ورزش میکردم دیگ خالم هی بهم روحیه میداد ک میتونی چیزی نمونده ولی مامانمو میدیدم ک رنگش پریده و میخواد برام گریه بکنه دیگ مامانمو فرستادم توی سالن تا بیشتر از این اذیت نشه
مامان ماهورا 🤍🎀 مامان ماهورا 🤍🎀 ۳ ماهگی
#پارت دوم🥹❤️
همسرم گفت مبینا اگه دکترت بستریت کرد بهم خبر بده
زنگ زدم به همسرم که گفتن بهم بستری شم
منم هم یه ترس و یه خوشحالی تو وجودم بود
با مامانم زودی ی آژانس گرفتیم که بریم بیمارستان
همچنان راه میرم و ازم آب میره😅
تن و بدنم میلرزید.
خلاصههههه رسیدیم به بیمارستان اونجا ماما گفت دراز بکش ی معاینه بکنم که ببینم در چه وضعی
بهش گفتم نه دکترم معاینه کرده 2 سانت هست بهم گفت برو بیمارستان بستری شو منم میام
خلاصه اونجا ماما گف معاینه میکنم
معاينه کرد گفت نزدیک ب 3 هستی
آوردن برام سرم و آمپول زدن
فشارمو گرفتن و ان اس تی...
بعد از اون اتاقی که بهم سرم وصل کرده بودن انتقال دادن به اتاق زایمان واییییی یه جای پر از استرس
همون سرم تموم شد
یعنی من ساعت 4 رسیدم بیمارستان و کم کم دردام شروع میشد
بعد از تموم شدن سرمم آوردن یه سرم دیگه وصل کردن ک توش آمپول فشار زده بود
ساعت شد 6 عصر دردام قابل تحمل بود همچنان آب کیسه میرفت احساس ادرار داشتم
مامانم پیشم بود بهم امید میداد انرژی میداد
شده بود قوت قلبم🥹🫀
چن دیقه ای ک می‌گذشت ان اس تی میگرفتن همین ک ساعت شد 7 دیگه دردا رو من تحمل نمیتونستم بکنم گریه میومد بهم این وسط یه دادی کشیدم که واقعا فشار خیلی خیلی خیلی زیادی روم بود حس میکردم مدفوع دارم و بچه داره با فشار زیاد میاد...
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان جانا مامان جانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳


دیگه رسیدم بیمارستان ساعت ۱۲نیم بود اونجا معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم بسته هست سر بچه هم توی لگن نیست بالاعه🤦‍♀️ من اینقدراسترس میگرفتم پرستارا میگفتن ما موندیم چرا کیسه آب تو‌پاره شده دیگه شوهرم دلداریم میدادمادرم دلداریم میداد دیگه تا بستری شدم ساعت شد ۲شب اومدن بهم سرم وصل کردن نوار قلب بچه رو گذاشتن بعد نیم ساعت دردام شروع شد میگرفت ول میکردم ولی کاملا قابل تحمل بود دیگه یه دکتر خوش اخلاقم بالا سرم بود همش دلداریم میداد میومد بهم سرمیزد خیلی زن خوبی بود هرموقع دردم کم میشد میخوابیدم دردم که میگرفت بیدارمیشدم شاید سرهم دوساعت خوابیدم ساعت ۶صبح اومد معاینه کرد گفت هنوز یک‌سانته🤦‍♀️
من‌خیلی نگران شدم اومد دوباره سرم زد بهم آمپول زد توسرم این دفعه دردام بیشتر میگرفت و بیشتر درد میکرد
ولی من همش میرفتم تو‌دستشویی آب گرم میریختم پیشه خودم خیلی خوب بود دردم رو کم میکرد ساعت شد ۸صبح اومدن معاینه کردن گفتن دوسانت باز شده ولی نرمه




بقیه پارت بعدی
مامان ارغــوان✨ مامان ارغــوان✨ ۹ ماهگی
2 ...
8 آبان بعد از ان اس تی روزانه، رفتیم برای سونو و اونجا گفتن که همین امروز باید ختم بارداری بدیم. گریه و خنده‌م قاطی شده بود و کلی استرس داشتم.
بعد از پرکردن فرم و تماس با خانواده اومدن برام انژیوکت بزنن که یهو ازحال رفتم و فشارم افتاد، با سرم سرحال شدم و تازه اونجا فهمیدم دلم نمی‌خواد زایمان کنم و خیلی میترسم.
پنجشنبه 8 آبان ساعت ۱۲ونیم ظهر منو بردن لیبر (اتاق زایمان) و اونجا بازم برام سرم زدن و من همش گریه میکردم . دکتر معاینه کرد و گفت دهانه رحم بسته ست و فقط یکم نرمه. یه قرص داخل آب حل کردن و دادن بخورم و گفتن که کمک می‌کنه دردام کم کم شروع بشه.
تو این فاصله مامانم هم به عنوان همراه اومد پیشم. تا شب ساعت 1ونیم هم کلی ورزش کردم هم سرم فشار بهم وصل بود و هم پروپ برای ثبت انقباض و ضربان قلب جنین.
دردام درحد پریود بود، هر دو تا هفت دقیقه، 30 ثانیه زیرشکمم می‌گرفت که با تنفس و ماسک اکسیژن کنترل میکردم.
اینجا دهانه رحم 2 سانت بود.
سرم رو قطع کردن و گفتن بخواب تا فردا...