۱ پاسخ

من تحمل درد یه سوزن هم ندارم

سوال های مرتبط

مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت۲ 😇🫰🏻
خلاصه ساعت شد۴من رفتم بیمارستان اونجا رفتم پرونده هامو چک کرد و گفت تو امروز ۴۰هفته و یک روزی
معاینم کرد گفت ۱سانتی و دهانه رحمت نرم شده
(از درد معاینه بخوام بگم قابل تحمله نمیخوام بترسونمتون ولی من خیلی میترسیدم)
بهم گفت برو یچیز شیرین بخور و بیا نوار قلب بگیریم رفتم خوردم اومدم گفتم بستریم میکنن ولی گفتن هنوز وقت داری طبق یکی از سونوهات ۳۹هفته و ۱روزی
من داشتم سکته میکردم چون درد داشتم میخواستم زودتر بستریم کنن...🤒🤧
دیگه گفت حرکات بچه چطوره گفتم کم شده دیدم گفتن اگه کم شده بستری میکنیم خلاصه نوار قلب گرفتن و کارای بستریمو انجام دادم ....🫶🤒
من از سزارین به شدت وحشت داشتم و از طبیعی هم از معاینه فراری بودم ولی با این حال دوست داشتم طبیعی بیارم چون همه میگفتن بعدش دردی نداری و منم از کمر درد و دردهای بعد زایمان فوبیا داشتم🥴
خلاصه رفتم واسه زایمان طبیعی اومدن بهم قرص زیر زبونی دادن و معاینه کردن و سوند گذاشتن خیلی کم کم داشتم میترسیدم دردام داشت زیاد میشد واقعا حالم بد شده بود ولی خب من طاقت دردم بالا بود و تحمل میکردم تو اتاق راه میرفتم باسنمو  میچرخوندم
کم کم دردام بیشتر و بیشتر میشد ولی قابل تحمل بود
دیدم باز اومد معاینم کنه که سوند افتاد و شدم سه سانت خیلی خوشحال بودم و باعث شد امید بگیرم اما زهی خیال باطل 😪🫠
خلاصه منو بردن اتاق زایمان اونجا دوباره اکسیژن وصل کردن برام و نوار قلب واسه بچه گرفتن
خیلی داشت حالم بد میشد ولی خب قابل تحمل بود
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان جانا مامان جانا ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳


دیگه رسیدم بیمارستان ساعت ۱۲نیم بود اونجا معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم بسته هست سر بچه هم توی لگن نیست بالاعه🤦‍♀️ من اینقدراسترس میگرفتم پرستارا میگفتن ما موندیم چرا کیسه آب تو‌پاره شده دیگه شوهرم دلداریم میدادمادرم دلداریم میداد دیگه تا بستری شدم ساعت شد ۲شب اومدن بهم سرم وصل کردن نوار قلب بچه رو گذاشتن بعد نیم ساعت دردام شروع شد میگرفت ول میکردم ولی کاملا قابل تحمل بود دیگه یه دکتر خوش اخلاقم بالا سرم بود همش دلداریم میداد میومد بهم سرمیزد خیلی زن خوبی بود هرموقع دردم کم میشد میخوابیدم دردم که میگرفت بیدارمیشدم شاید سرهم دوساعت خوابیدم ساعت ۶صبح اومد معاینه کرد گفت هنوز یک‌سانته🤦‍♀️
من‌خیلی نگران شدم اومد دوباره سرم زد بهم آمپول زد توسرم این دفعه دردام بیشتر میگرفت و بیشتر درد میکرد
ولی من همش میرفتم تو‌دستشویی آب گرم میریختم پیشه خودم خیلی خوب بود دردم رو کم میکرد ساعت شد ۸صبح اومدن معاینه کردن گفتن دوسانت باز شده ولی نرمه




بقیه پارت بعدی
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۸ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان دخملی🩷 مامان دخملی🩷 ۲ ماهگی
مامان محمدجونم مامان محمدجونم ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و بچه سوم
رفتم پیش دکترم ماینه کرد گفت دو سانت باز شدی گفت رحمت تحریک کردم تا شب یه دردای احتمال داره بیاد سراغت منم اومدم خونه به صورت. نامنظم زیر دلم میگرفت ول میکرد کمردرد هم داشتم قابل تحمل بود و دیگه رفتم بیمارستان گفتم بچه سومم درد دارم اینطوری هست و اینا ماینه کرد گفت بستری باید بشی
بستری شدم رفتم زیر دستگا برای نوار قلب بچه کنترل کنن نبضش خیلی پایین میزد گفت چیزی خور دی گفتم ن نخوردم گفت همرایت بگو ی چیز شیرین بیاره بچه افت داره
ابمیوه کیک گرفتن اوردمادرشوهرم خوردم بهتر شد بردنم زایشگاه اونجا باز نوار قلب بچه بالا تامیزدفتاده خلاصه از ساعت ۴عصر تا ساعت یک نیم درد داشتم و قابل تحمل بود ۴سانت باز شده بودم خلاصه ماینه کرد گفت هنو ۴سانتی من میرم نوار قلب بچت گذاشتم بعد ۲۰دیقه میام اومد نوار بچه رو برداشت باز گذاشت رو بیست دیقه
یهو ادرارم گرفت دکتر صدا زدم اومد گفتم ببخشید ادرار دارم میشه برم ...........
ادامه دارد
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان نی نی🥺🫂💎 مامان نی نی🥺🫂💎 ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۲🫂💎

یکشنبه چهل هفته و دو روز بودم شبش یکم کمر درد داشتم صبح رفتم بیمارستان بستریم کرد نوار قلب از بچه گرفت معاینه کرد گفت یه سانتی برام سرم وصل کرد نمیدونم سرم چی بود بعد چند ساعت اومد گفت هنوز یه سانتی برام سوند دهانه رحمی گذاشت همش احساس مدفوع داشتم میرفتم سرویس با اون سوند کار سختی بود یه بار خیلی ادرار داشتم رفتم تا روی توالت نشستم یهو یه چیزی ترکید مثل بادکنک شد جیغ کشیدم ماما اومد گفت چیشده گفتم یه چیزی ترکید گفت نترس سه سانت شدی دوباره نوار قلب چند ساعت گذشت درد داشتم ولی به روی خودم نمی آوردم پهلوهام تیر کشید رسیدم روی چهار سانت قرص گذاشت تو واژنم رسیدم به پنج سانت و چند ساعت رو همین موندم
بینش همش معاینه خیلی دردم میگرفت سعی میکردم جیغ نکشم انرژیم رو نگه دارم پهلو هام خیلی درد میکردن پسرم خودشو سفت میکرد تو اتاق دو تخته تنها بودم و خوشحال بودم که تنهام چون میتونستم راحت بچرخم تو اتاق راه میرفتم یکم دردام کم میشد کمرم درد گرفته بود بعد یه ساعت حدودا دوباره معاینه شدم پنج سانت بودم دکتر شیفت اومد معاینه کرد گفت تا فردا صبح زایمان نمیکنه ساعت نه ده شب بود خیلی ناامید شدم سرم برام وصل کردند با یه دستگاه تنظیمش کردند داشتم از درد پهلوهام می مردم یکم گذشت توی سرم برام آمپول زدند ساعت یازده بود احساس کردم یه آبی ازم میاد فکر کردم خونریزی دارم به ماما گفتم گفت صبر کن معاینه ت کنم
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۵ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سه 🤰🏻🤱🏻✨

دکترم تا دید منو گفتم درد دارم سری سنو گفت بگیریم سنو کرد گفت بچه پایینه حرکاتش کم شده بود من حواسم نبود گفت معاینت کنم منم گفتم الان باز میگه یه سانتی
معاینه کرد گفت سه سانت باز شده درد زایمانه معاینه تحریکی کردش خوشحال گفت برو ساکتو بردار زایمان میکنی نامه بهم داد منم شکه شده بودم هم ترس برم داشته بود
بعدش معاینه دردم بیشتر شد آمدم بیرون رفتم سرویس
لکه خون دیدم شوهرم هول کرده بود که هیچی نیاوردیم
نه همراهی داریم نه ساک بچه سری به خونه زنگ زد مامانم مامانش خبر کرد اونا باور نمیکردن 🤦🏻‍♀️😅 بابام سری خودشو رسوند منو برد تا زایشگاه شوهرم سری پرنده تشکیل داد اونجام تا معاینه کرد نامه دکتر دید گفت بستریش کنین حرکات بچه صفر شده بود نفسشم خوب نبود بردنم پخش زایشگاه من نگران بودم که ساک بچه نیاوردم کارامو کردن برنم تو اتاق
ترس برم داشته بود گیج خواب شده بودم با همون دردام
مامام آمد سرم بهم وصل کرد دستگاه نوار قلب بهش گفتم
تا کی زایمان میکنم گفت تا صبح اون موقع ساعت ۸ شب بود
من هی خوابم میبرد باز با درد بیدار میشدم ناله میکردم دکتر ماما هی میامدن معاینم میکردن معاینه تحریکی
بعدش مامام آمد گفت پاشو راه برو ورزش کن توپ آورد گفت توپ بزن منم حرفاشو گوش کردم بعد توپ زدن دردم بیشتر شد دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد هی میگفتم میخوام برم سرویس 😅 جیش دارم 🤦🏻‍♀️😅 از درد یه حرفای دری بری میزدم خود مامام میخندید بهم
پارت بعد ......