یاد بچگی هام افتادم شش ساله بودم دندان هام درد میکرد مادرم الان فوت کرده اون موقع مادر زنده بود تاصبح بالا سرم بیداربود یک شب نه ها هرشب همش گریه میکردم بهم دارو میداد منو میذاشت رو پاهام نازم میکرد یعنی نشد یکبار دادبزنه سرم با منو کتک بزنه ولی الان منم اگه پسرم نخوابه ناراحت میشم میگم چرا نمیخوابه خاله ام دخترش پنج ساله بود دندان درد بود همش نق میزدم یک دونه زد تو گوشش یعنی میگم چقدرمادرمهربون بود هرشب تاصبح بیدارخوابی میکشید روزا اسنقدرخوابشمیومدچشاش کلا قرمز شده بود چقدر مادرمهربونی بود نازم میکرد برام کتاب داستان بابک کلاه خیلی خوشگل گرفته بود تا من خوشحال بشم البته همیشه برام همه چیز می‌خرد ولی موقعی که مریض بودم دوست داشت منو خوشحال کنه خوراکی های مورد علاقه ام رو می‌گرفت یا هر وسیله ای که خوشحالم میکرد برام میخرید چقدرمهربون وباصبر بود که این همه گریه میکرد حتی یک داد کوچک سرم نمیزد

۸ پاسخ

الهی بمیرم واست خدا مادر نازنینت رو رحمت کن
جایگاهش بهشت و قرین رحمت الهی باشه
بیا بغلم عزیزم😭😭😭😭

عزییییزم روح مامان مهربونتون شاد .نمیدونم چجوریه که قدیما با اون همه کمبود امکانات صبور بودن ...مهربون تر بودن ....قانع تر بودن ....انشاالله که ما هم بتونیم مامان خوبی باشیم که بچه هامون به نیکی ازمون یاد کنن

خدا رحمتش کنه دختر دلمو خون کردی

خواهر منم چند روزه خونریزی مغزی کرده ،هیوا فیلمهامونو میبینه ،پیش خودم میگم فکر نکنم دیگه اینقدر همه خوشحالی از ته دل داشته باشیم ،بغضم‌گرفت‌ تاپیکتو خوندم

روحشون شاد باشه🥺🖤

خدابیامرزه جایگاهش بهشت باشه انشالله

خدارحمتش کنه.کاش ماهم مهربونی رویادبگیریم به بچهامون محبت کنیم خدابهمون صبربده فقط

روحشون شاد عزیزدلم 🖤🖤

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی 🍓 مامان توت فرنگی 🍓 ۲ سالگی
اولین تجربه من از شیر گرفتن دلسا رو میگم شاید بدردتون خورد
خوب از اونجایی که دلسا هم شیر خشک میخوره هم شیر خودمو ولی عادت بدی که داشت باید حتما موقع خواب سینه تو دهنذمیشد و انقد مک میزد تا خوابش ببره و من تو مهمونی یا ماشین همش تو عذاب بودم کم کم دوساعت من و مک میزد و تا میخواستم در بیارم بیدار میشد حتی شده بود شب تا صبح زیر سینه م بود و من اصلا خواب راحت نداشتم دیگه گفتم کم مونده روانی بشم این که شیر خشک میخوره و شیر من هم کمه اونقدی نیست دیگه بسه و عزمم و جزم کردم و صبح دیگه واقعا رد داده بودم از این اوضاع تا قبل اینکه از خواب بیدار بشه سینه رو رژ لب زدم و این هم طبق عادتش صبح که بیدار میشد دنبال می می میگشت و همش نق میزد و دید قرمزه شوکه شده من هم گفتم زخم شده و هی آخ و اوخ کردم 😅که نخوری مامان دردش میگیره اونم هیچی نگفت و یجورایی تو شوک بود یکم بازی میکرد دوباره میومد نگاه میکرد تا ظهر که باید می‌خوابید و داستان بدخلقی این شروع شد و دلسا که باید ساعت ۳ می‌خوابید با گریه و بهونه های الکی ساعت ۶ عصر خوابید و تایم ظهزش بهم خورد ولی اصلا نذاستم گریه کنه مدام باهاش بازی کردم و خوراکی های که دوست داره رو دادم بهش و کلا آزاد بود هر کاری دوست داشت میکرد و بردمش برف بازی و بالاخره این وسطا هی بهونه می‌گرفت ولی مشغولش میکردم تا موقع خواب هم همش سینه میخواست و با گوشی مشغول کردم و چشماش خسته شد و خوابید ادامه تو کامنت
مامان دخملی ها🩷🩷 مامان دخملی ها🩷🩷 ۱ سالگی
پارت چهل و یکم

گیسو یکی دو هفته یه بار میدیدم و همه چی اوکی بود، رابطه گیسو و امید عالی شده بود و گیسو با همه چی کنار اومده بود، با باباش هم زندگی خوبی داشت و همه چی براش فراهم بود خداروشکر حال روحیشم خوب بود و براش خوشحال بودم.
۱۴ فروودین ۴۰۳ وقتی بیدار شدم بی بی چک زدم و دیدم مثبته، راستش هم خیلی خوشحال شدم، هم یه حس ترس، استرس، میترسیدم با اومدن نی نی امید ازم دور شه، از یه طرف استرس گفتنش به گیسو رو داشتم
عصر شد و امید اومد خونه و طبق معمول همیشه بغلش کردم و بهش خسته نباشید گفتم، یه بسته آوردم و گفتم برات هدیه خریدم، گفت واااای امروز چندمه؟ چه مناسبتی رو یادم رفته؟ امروز چه روزیه؟
گفتم حالا بازش کن متوجه میشی
بازش کرد و با دیدن بی بی چک مثبت شوک‌ شده بود، خیلی خوشحال شده بود و ذوق کرده بود هی بغلم میکرد و بوسم میکرد
بارداری خیلی بدی داشتم، حال روحی وحشناک که فقط گریه میکردم و امید کل اون روزا کنارم بود و باهام حرف میزد و بهم آرامش میداد و با وجودش تونستم اون روزای سخت رو بگذرونم
به گیسو گفتم تو دلم یه نی نی دارم، جیغ زد و گریه کرد و گفت من نمیخوااااااام تو بچه بیاری
واااای چه روزای سختی بود ولی گذشت