پارت ۲
خلاصه هفته ۳۴ بود دردای بدی منو گرفت ول میکرد دکتر گفت آمپول بتامتازون بزن نه یوقت زایمان کنی بگی آخ کاش زده بودم برا تشکیل ریه بچه بود ولی نمیدونم چرا اصلاااااا دلم چرک بود بزنم دست خودم نبود خیلی دلم چرک بود نزدم آخرشم،خلاصه ما آخرین سونو رفتیم ۳۶ هفته به من گفت وزن بچه ۳ کیلو ۱۵۰ تا ۳ و ۳۰۰ بیشتررر نمیره گفتم اوکی ولی چون وسواسم همش دوس داشتم یه سونو آخر ۳۹ برم ولی دکترم گفت نمیخوادددد اینقد وسواس نباش آخرین سونو ۳۶ هفته هست دیگه نیاز نیست بری منم خب اولین تجربم بود گفتم باشه و نرفتم.... سنگین شدم نفس تنگ گرفتم حالم بد بود معاینم کرد یبار گفت بزور ۱ سانت بازی پیاده روی کن شیاف گل مغربی بزار و ... ما پیاده روی کردیم،جارووو میکردیم،رابطه داشتم،،شیاف گل مغربی دوتا دوتا میذاشتم،عرق کاسنی میخوردم تو دم کرده تخم شوید مینشستم کلی اسکاات میزدم دوش آب گرم میگرفتم و...... مامان من پرستاره رفتیم پیش همکارش که ماما منو معاینه کرد و گفت بزور ۲ سانت الان معاینه تحریکیت میکنم و توهمین هفته دردات شروع میشه منم دیگه را رفتن نفس کشیدن سختم بود گفتم باشه معاینه کرد درد داشت خیلی کلی گریه کردم رفتم خونه کلی ترشح موکوسی اومد و خون تا ۲ روز و بعد قطع شد هیچچچ خبری نبود از زایمان تازه کلی کارای دیگهم کردم یادم نیست برای زودتر زاییدن.... ولی دیگه آخراش بودم که حالم بدبود میدونستم اصلااااا دیگه بدنم تحمل بارداری نداره خیلی اوضاع روحیم خراب بود میگفتم میدونم بچم دنیا میاد شب بیداری میکشم میدونم ولی باز نمیخوام باردار باشم حالم از حاملگی بهم میخوره....

۱ پاسخ

متنفرم از معاینه تحریکی
یعنی الان دوباره یادم آمد دلم میخا گریه کنم

سوال های مرتبط

مامان مهیار مامان مهیار ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 1

37 هفته بودم و هیچ علائمی از زایمان نداشتم. مثل هر هفته رفتم پیش دکترم برای چکاپ و اون گفت هفته بعد بیا تا معاینه لگنی برات انجام بدم.
38 هفته، رفتم مطب و دکتر اونجا نبود، گفت برید بیمارستان، شیفته. رفتیم بیمارستان و بخش لیبر نوار قلب گرفت و همه چیز خوب بود. تلفنی برای دکترم توضیح دادن و اون تایید کرد. چون برای معاینه استرس داشتم و آنقدر همه بد گفته بودن، میترسیدم، حرفی از معاینه نزدم و برگشتم خونه.
38 هفته و 3 روز بودم، بچه از صبح تکون نمی‌خورد. شیرینی خورده بودم و دراز کشیده بودم بازم خبری نبود. تا بعد ظهر صبر کردم و بازم تکون نمی‌خورد.
به شوهرم گفتم، سریع با مادرش تماس گرفت و منم یه دوش سریع گرفتم و شیو کردم و رفتیم بیمارستان.
اونجا سونو هام رو دید و نوار قلب ازم گرفت. 5 تا حرکت داشت و گفت خوبه طبیعیه. اما خودم راضی نبودم. نسبت به قبل خیلی آروم بود. اونجا گفت دراز بکش معاینه‌ات کنم. من یهو گرخیدم 😅 لحظه آیی که ازش فرار میکردم سر رسید.
پرستار خیلی خیلی مهربون بود. ازم پرسید تا حالا معاینه شدی، گفتم نه. گفت خب شلوارت رو در بیار، یه پات رو کامل بده بیرون و دراز بکش.
انجام دادم اما از خجالت داشتم میمردم و همش پام رو جمع میکردم. اومد نشست روبروم و پاهام و باز کرد و دستش و کرد تو. دو تا نکته برا کسایی که تا حالا معاینه نشدن:
اول اینکه اصلا خجالت نداره. من فکر میکردم همش میخواد نگاه کنه، اما اصلا نگاهش به سمت دیگه بود و فقط دستش و برد، اونم در حد چند ثانیه. آنقدر حرفه‌ایی برخورد کرد، اصلا احساس معذب بودن به من دست نداد.
دوم دردش. خیلی خیلی کم بود. کاملا قابل تحمل بود. از درد رابطه داشتن با شوهر هم کمتر بود. اصلا نگران نباشید.
ادامه دارد...
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۵ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
تجربه بارداری پارت ۲
ماهم داخل شهرمون فوق تخصص نداشتیم رفتیم شیراز برا بررسی های بیشتر کلی استرس داشتم چکاب انجام شد و بچم سالم بود ولی برا اطمینان بیشتر خواستم سلفری انجام بودم از اونجایی که میدونستم سلفری تعیین جنسیت هم میزنه کلی استرس داشتم چون هم خودم و شوهرم به شدت پسری بودیم بعد دو هفته استرس زا جواب سلفری امد بچم سالم بود ولی زده بود د دختر کلی گریه کردم از عکس العمل شوهرم میترسیدم از اینده بچم که بهش محبت نکنه و همشم بخاطر خودخواهی من باشه ولی بازم ته دلم امید داشتم گفتم بزار برم انامالی اونجا مشخش میشه در تکاپوی عروسی دختر خالم بودیم که تایم انومالیم رسید و تنها و بدون اینکه کسی بدونه رفتم سنو امید داشتم بگه پسره ولی بازم گفت دختره و من انگار یه ساختمون اوار شد رو سرم ولی بازم ته دلم امید داشتم نمیدونم چرا یه شب به شوخی به شوهرم گفتم دوست داشتی بچمون دختر باشه گفت نه اگه دختر بود برو خونه مامانت دختر کم داره اخه من تک دخترم کلی دلم سکشت اونشب کلی گریه کروم ولی نگفتم دختره تا سنو ۲۸ هفته مجدد رفتم .....
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
مامان مُنیب🧒 مامان مُنیب🧒 ۹ ماهگی
۱۴۰۱/۴/۸
قسمت ۱
چهل هفته و دو روز بودم که صبحشتو خونه کلی راه رفتم اونم تند تند و شبیه چارلی چاپلین انقد تند و قدمای بلند برمیداشتم که بعد دوساعت خسته شدم..بعد یه استراحت کوتاه شروع کردم به انجام دادن ورزش ها و در اخر رفتم دوش گرم گرفتمو تو تشت اب گرم مثل حالت دسشویی نشستم اون روز خیلی نگران بچم بودم بعد ازظهر به شوهرم گفتم بریم نوار قلب بگیریم و معاینه هم بشم...نوار گرفتیم الحمدلله خوب بود و ماما گف یه سانتو نیم بازی منم میگفتم بااین همه ورزش و پیاده روی و تحرک فقط یکونیم سانت گفت خیلیم خوبه دردات شروع بشه رحمت باز میشه گفت تا ۴۱ هفته کامل دردت نگرفت بیا بیمارستان امپول بزنیم...شبش ساعت ۲ اینا بود خواستم بخوابم که یهو یه اب کم از جلوم اومد منم خودمو گرفتم مثل وقتی ک ادرارتو میگیری بیخیال شدم گفتم شاید معاینه شدم برا اونه خون میاد چیزی نیس بعد گفتم بزار برم دسشویی نگا کنم ببینم چیه که رفتم دیدم عه بله ابه بیشتر شد همراهش هم ترشحات موکوسی میاد منم نمیدونستم کیسه س اومدم بیرون یکم بپربپر کردم که باز اب اومد و فهمیدم کیسه پاره شده یکم استرس گرفتم
مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ مامان 𝓢𝓱𝓪𝔂𝓪𝓷❤ ۱۰ ماهگی
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان ۱
بچها من واسه زایمان طبیعی خیلی زحمت کشیدم دوره ثبت نام کردم کلی ورزشای لگنی انجام دادم از ۳۷ هفته تمام هرشب میرفتم پیاده روی پله نوردی کلی کردم ولی اصلا واسم فایده ای نداشت عین اب تو هاون کوبیدن بود برای من شاید واسه بقیه جواب داده باشه البته بگذریم من ۴۰ هفته رو تمام کردم تاریخ زایمانم رو رد کردم باید بستری میشدم ولی نرفتم ترسیدم هرچی شوهرم و مامانم اصرارم کردن نرفتم نامه دکتر داشتم ولی گفتم امشبو هم صبر کنم ی روز قبلش کلی ترشح موکوس داشتم توش خونم بود خلاصه من از شب ساعت ۸ دردام شروع شد خیلی خفیف بودن به راحتی تحملشون میکردم تااینکه ساعت ۱ شب شد هی دردام بیشتر میشدن انقباضا محکم تر و با فاصله کمتر بازم نرفتم بیمارستان تااینکه ساعت ۷ صب شد و دردای من جدی خیلی بد شدن وقتی دردا میگرفتن منو بزور ردشون میکردم ساعت ۸ بستری شدم معاینم کردن ۵ سانت بودم 😃 گفتن خیلی خوب تااینجا تحمل کردی منم فقط ناله میکردم ولی صدام بلند نبود همشون میگفتن چقد این دختره صبوره چقد تحملش خوبه میخواستن منو تشویق کنن مثلا منو بردن تو اتاق زایمان تنها بودم اتاقم خیلی مجهز و ترتمیز بود امکانات خیلی خوب بود خلاصه من اونجا نمیدونستم چی در انتظامه فکر میکردم بدبختیام همینجاس
مامان 😍آهو فسقلی😍 مامان 😍آهو فسقلی😍 ۷ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده
مامان درسا مامان درسا ۱۴ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی:خب سلام سلام
۲۶فروردین بود که رفتم بهداشت گفتم‌چندباری عطسه وسرفه کردم ببخشید لباس زیر خیس شده نوشت رفتم بیمارستان بلوک زایمان معاینه کرد گفت مشکوک به کیسه آبه اقاهیچی سونو نوشت رفتم انجام دادم تو سونو دکتر گفت پشت جفت یه غده بنام هماتوم باید بستری بشی بلاخره شوهرم رضایت داد بستری شدم یک هفته ای تحت نظر بودم این دانشجو ها انگار من موش آزمایشگاهی بودم هعی میومدن سرمم چک میکردن یه انگولکی به دستم میکردن که شب از خارش جای همون سرم خابم نمیبرد روزی که میخاستن ترخیصم کنن گفتن از دوباره باید بری سونو یعنی توی این یک هفته منو میبردن سونو میاوردن دیگه شوهرم چند تا لیچار بارشون کرد ترخیصم کردن اومدم خونه لوازمای بچمو خودمو اماده گذاشتم دیگه رفتم کارای سونو انجام دادم خداروشکر غده ازبین رفته بود فردایش که ۳اردیبهشت بود جا دکترم نوبت گرفتم رفتم معاینه لگن انجام داد گفت ۲سانتی گفتم باشه گفت تاریخ زایمانت ۲۰اردیبهشت گفتم اوکی دیگه اقا اومدم خونه کارای خونه مو انجام دادم ستاره های شب نما دخترمو وصل کردم رفتم براش النگو گرفتم هرچی پس انداز داشتم
من فعلا برم پارت اخرشو تااخرشب میزارم
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۶ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود