تجربه زایمان طبیعی 🌸
پارت اول

همه چیز خیلی آروم شروع شد، ولی طوفان در راه بود! از جمعه‌شب دردهای خفیف و حالت تهوع وحشتناک، مثلِ یه زنگ خطر، خواب رو از چشمام گرفت. انگار بدنم داشت به زور سعی می‌کرد یه هشدار بزرگ بده.
صبح ساعت ۸، وقتی زیرم خیس شد، فهمیدم دیگه بازی شروع شده! کیسه آبم پاره شد. هول‌هولکی ساک‌ها رو جمع کردیم و با ترس و لرز راه افتادیم بیمارستان.
رسیدیم، بستری شدم و همه‌چیز به سرعت برق و باد اتفاق افتاد. دستگاه‌ها، سرم‌ها، معاینه‌های دردناک… ساعت ۱۰ و نیم صبح، دردهای لعنتی مثل موج‌های سهمگین یکی‌یکی به جونم می‌افتادن. از ۴ سانت به بعد، انگار دیوارِ صوتی شکست! دردها دیگه «درد» نبودن، یه طوفانِ تمام‌عیار بود که داشت منو از درون متلاشی می‌کرد. هر لحظه حس می‌کردم دیگه نمی‌تونم، دیگه تمومه!
مدام جیغ می‌زدم: «سزارینم کنید! توروخدا منو بکشید ولی این درد رو تموم کنید!» اما انگار داشتم با دیوار حرف می‌زدم. دکترها بی‌رحمانه می‌گفتن: «پیشرفتت عالیه، باید طبیعی بیاری!» انگار توی یه قفس گیر افتاده بودم. دستگاهِ نوار قلب مدام آلارم می‌زد. هر بار که می‌بوقید، نفسم بند می‌اومد. پرستارها با عصبانیت می‌گفتن «تکون نخور!» ولی مگه دست خودم بود؟ از شدتِ دردِ زیاد، جیغ‌هایی می‌کشیدم که صدام کل بیمارستان رو پر کرده بود.
رسیدم به ۷ سانت؛ دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. تشنگی؟ انگار تو بیابونِ لوت بودم. خونریزیِ زیاد، دردِ غیرقابل‌تحملِ معاینه‌های تحریکی… توی یه لحظه، انگار داشتم می‌جنگیدم برای زنده موندنِ خودم و بچه‌ام.




بارداری بارداری بارداری زایمان زایمان زایمان طبیعی طبیعی طبیعی سزارین سزارین سزارین

تصویر
۱۴ پاسخ

عزیزم ولی چ وحشتناکش کردی😂😂
من ی بار سابقش رو دارم ولی الان اینو خوندن تن و بدنم لرزید😂😂😂

مامانا عزیزم نمیخوام بترسونمتون ولی اگه قصد زایمان طبیعی دارید حتما ورزش کنید معاینه لگنی بشید و ماما همراه داشته باشید و بدن با بدن فرق میکنه من نه ماما همراه داشتم نه لگنم مناسب زایمان بود انشالله زایمان خوبی داشته باشید و به سلامتی نی نی هاتون رو بغل بگیرید 🥰🥰

الهی بگردم چقدر اذیت شدی و چقدر هم قشنگ نوشتی:( واقعا درد زایمان طبیعی رو خیلی قشنگ شرح کردی♥️

دمت گرم مبارکه چه قلم خوبی داری ها فک کردم رمان میخونم

تجربه زایمان طبیعی 🌸
پارت دوم

ساعت ۸ شب؛ مرحله فول! دیگه هیچ راه برگشتی نبود. بردنم تو اتاق زایمان. فضایِ وحشتناکی بود. دو تا پرستار با تمامِ قدرت روی شکمم فشار می‌آوردن. دکتر با یه صدای قاطع گفت: «بچه بدحال شده، سریع زور بزن وگرنه کار دستِ خودمون می‌دیم!» اکسیژن رو گذاشتن رو صورتم. حس می‌کردم ریه‌هام دارن منفجر می‌شن. آخرین زور رو زدم… دنیا برای یک لحظه سکوت کرد.
ساعت ۲۰:۳۰ بچه اومد بیرون! اما اون صدایِ گریه شنیده نشد! همه چی در کسری از ثانیه تغییر کرد. دکترها مثل برق‌پریده ریختن دورش. سکوتِ سنگینِ اتاق رو فقط صدایِ بوقِ دستگاه‌ها پر کرده بود. اون ثانیه‌ها… انگار سال‌ها طول کشید. داشتم می‌مردم از ترس! تا اینکه بالاخره، یه صدای نحیفِ گریه، سکوتِ مرگبار رو شکست. ولی کار تموم نشده بود؛ سریع بردندش NICU.
خودمم به خاطر عفونتِ که راه افتاده بود، دو روز افتادم روی تخت. بی‌خبر از بچه‌ام، با عفونت و بخیه و درد، فقط می‌سوختم و می‌ساختم. وقتی فهمیدم سرش به خاطر موندنِ طولانی توی کانال زایمان دفرمه شده، دنیام دوباره فرو ریخت. ترسِ خونریزیِ مغزی… کابوسِ اون پنج روز ان ای سیو هرگز از ذهنم پاک نمی‌شه.
حالا ۱۱ روز از اون طوفان گذشته. هنوز که راه می‌رم یا می‌شینم، دردِ اون بخیه‌ها بهم یادآوری می‌کنه که چه نبردی رو پشت سر گذاشتم. ولی وقتی به صورتِ آرومِ نی‌نی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم ارزشش رو داشت

وای خدایا چقدر سخت واقعا بهشت هم برای مادر کمه😅🤦🏻‍♀️
من یه سقط داشتم وحشتناکه مستفیم میرم سزارین

و خداروشکر ک در آخر نی نی قشنگت تو بغلته و حسش میکنی
برا منم دعا کن لطفا

عزیزم خیلی خوب نوشتی انگارکه رمان خوندم من با تمام وجودتک تک کلمه هاتودرک میکنم چون منم زایمان خیلی سختی داشتم تازه خدابهم رحم کرد بچه ازدست ماماسرخوردمیخواست بیوفته

اخه چرا دکترتون معاینه لگنی نکرده بودتون؟🥲

بیمارستان دولتی بودین ؟

وای منم میترسم🥺

خداروشکر بخیر گذشت

وااای چقد شبیع منییییی🥺

قدمش مبارک باشه عزیزم
با تک تک سلول‌های بدنم حس میکنم چی کشیدی منم خیلییی سخت زایمان کردم وزن بچم ۳۹۰۰ بود
هنوزم بعد ۴۸ روز خوب نشدم

سوال های مرتبط

مامان رُز مامان رُز ۶ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان رُز مامان رُز ۶ ماهگی
واقعا یه خاطره بد بود من درد نداشتم با کاهش حرکت رفتم بیمارستان گفت بیس ضربان قلب بچه کم هستش و آب دور جنین ۷ و نیم شده بود از ۱۲ گفت باید بستری بشی و زایمان کنی ول من درد نداشتم و اصلا دهانه رحمم باز نشده بود بستریم کردن و دو شبانه روز به من همش آمپول فشار و قرص زیر زبونی و بالون گذاشتن تو رحمم و هزار جور کار دیگه ولی کلا بعد از دو روز درد کشیدن و این همه تزریق ۳ سانت شده بودم دو روز کامل درد کشیدم فقط میگفتم توروخدا ببرینم سزارین میگفتم با رضایت خودم میرم بیمارستان دیگه سزارین بشم کیسه آبمو پاره کردن وایی یعنی اصلا یه وضعی بود بهم مسکن زدن بعد دوروز درد کشیدن یه کم آروم شدم یه دو ساعت خوابیدم ساعت ۵ صبح بیدار شدم و دردام شروع شد دوباره واییییییییییی داشتم میمردم میگفتم من زنده نمیمونم هنوز هم همون سه سانت بودم پا شدم موقع دردام فقط جیغ میزدم اینقدر درد داشتم که بعد ساعت ۸ و نیم رسیدم ۴ سانت فقط گفتم توروخدا یه راه بی دردی بهم بدین بهم گاز داد گفت هر وقت درد داشتی بکش من پشت هم این گاز رو میکشیدم انگار منو برد به یه جای دیگه و اصلا بی حال شده بودم ودردام رو خیلی کم حس میکردم حتی به زور حرفای پرستار رو هم به زور حس میکردم توی ۱ ساعت با اون گاز از ۴ سانت شدم فول ولی ضربان قلب جنین داشت کم می‌شد که دکتر اومد دید عه بچه داره میاد بدو بدو رو همون تخت خودم به دنیا آوردن بچه ارو حتی فرصت نکرد بی حس کنه منو فقط تیغ زد من جیغ زدم جیغ با همون وضع هم بخیه زدن من افتادم به خونریزی همه ریخته بودم بالا سرم یه نفر سرم وصل می‌کرد دو نفر روی شکمم بودن خلاصه که خیلی سخت گذشت ولی خداروشکر گذشت و واقعا من فکرش رو هم نمیکردم یه درصد بتونم طبیعی زایمان کنم
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 5

تا 8 سانت رو راحت و سریع طی کردم
ماما و دکتر راضی بودن
و گفتن با این وضعیت زایمان راحتی داری

اما دیگه از اینجا به بعدش هر لحظه خدا رو صدا زدم
از 8 سانت بیشتر نمی‌شدم و درد هام شدید تر میشد

همزمان با من یه خانوم دیگه هم داشت زایمان میکرد
دکتر شیفت تنها دوبار رفت اتاقش و همش اتاق من بود
ماما همراهم بود
و سه تا ماما دیگه
هر چقدر ورزش میکردم
ماساژم میداد
تحریک میکردن
انگار نه انگار
بیشتر نمیشد که نمیشد
ضربان قلب بچم مدام داشت چک میشد

دکتر یکبار می‌گفت فول شده
باز ده دقیقه بعدش می‌گفت عجیبه انگار همون 8 سانت
خلاصه بعد اینکه همه یکی یکی چک کردن گفتن فول و زور زدن شروع شد

این مرحله رو اصلا دوست نداشتم😢
خیلی دردناک بود
دیگه از اینجا به بعد مهربونی در کار نبود
همه انگار دعوا داشتن
خانوم زور بزن
بچت خفه میشه
اینکارو کن اون کارو کن 😩😩


ساعت
7:20
صبح بود که دیدم دکتر میگه ضربان قلب بچه افت کرده و باید با کمکی به دنیا بیاد
مامان جوجه💗 مامان جوجه💗 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان من
صبح روز جمعه تاریخ ۲۲ فروردین ساعت ۷ونیم صبح تو تخت خواب بودم حس کردم بدنم رطوبتش زیاد شده، همینکه خاستم از تخت بلند بشم دیدم بله کیسه ابم پاره شده ، شوهرمو و مادرمو از خواب بلند کردم و فورا بعد از یه دوش کوتاه خودمونو رسوندیم بیمارستان،اونجا فورا لباس بیمارستانی کردم تنم و با معاینه اول یک سانت باز بودم، شروع کردن به زدن سوزن فشار ، هر نیم ساعت یه بار تزریق میشد،من با اولین بار شروع به استفراغ کردم و از درد شدید به خودم میپیچیدم،رسیدم به ۴ سانت و مامای همراهم اومد و منو تشویق میکرد به انجام ورزش،از ساعت ۹ صبح تا ۴ونیم بعدظهر ۸ سانت شدم با کلی درد، اما فایده ایی نداشت و هیچ پیشرفتی نداشتم چون دهانه رحمم ضخیم تر میشد و مانع زایمان طبیعی میشد بالاخره بعد از کلی درد و ناله منو بردن اتاق عمل و سزارین شدنم و اینقدر درد داشتم که اصلا متوجه سوزن بیحسی سزارین نشدم،بچم دنیا اومد اما به دلیل اینکه زیاد تو شکمم مونده بود معدش مشکل درست کرده بود و کف بالا می اورد و دو روز بستری شد
مامان زینب مامان زینب ۷ ماهگی
#زایمان ۱
سلام اومدم از روند زایمانم بگم شاید به درد کسی خورد من ۲۷ آذر در ۴۱ هفته و ۷ روز زایمان کردم از اول میخواستم طبیعی زایمان کنم اما مشکل اینجا بود که هیچ درد و ترشح و علامتی از شروع روند زایمان نداشتم از هفت ماهگی تحت نظر پزشک متخصص زنان و زایمان و ماما ورزش و پیاده روی کردم از ۳۰ هفته بچه ام سفالیک بود و پوزیشنش برای زایمان طبیعی خوب بود و طبق گفته دکتر و ماما لگنم و بدنم توانایی زایمان طبیعی داشت ولی بچه توی لگن نیومد و به اصطلاح شکمم همچنان بالا بود و علامتی از زایمان نداشتم ۲۷ م آذر به دستور پزشک بستری شدم برای القای زایمان طبیعی با آمپول و سرم فشار ، بیمارستانم خصوصی بود با دکترم هماهنگ کرده بودم سرزایمانم بیاد ماما همراه ام داشتم از ۳۷ هفته دهانه رحمم ۱ سانت باز شده بود ساعت ۸ صبح بستری شدم و کیسه آبم رو پاره کردن و آمپول فشار توی سرم برام زدن و دردام شروع شد تا ساعت ۱۴ که سرم تموم شد و دردای منم تموم شد و معاینه که کردن گفتند شدی ۲ سانت
مامان شاهان مامان شاهان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
خب من از اول از سزارین میترسیدم فقط میگفتم طبیعی از هفته ۳۶ دردای زایمانم شروع شد منظم یه هفته بستری شدم آمپول ریه زدن برام با یه سانت دهانه رحم دیگه مرخص شدم بعد یه هفته مرخص شدم ولی همچنان درد و انقباض منظم داشتم کلی ورزش و پیاده روی داشتم ۳۸ هفته و دو روز دیگه بچم تکون نمیخورد رفتم معاینه شدم رحمم کلن بسته شده بود تو بیمارستان راه رفتم پله بالا پایین رفتم یه سانت شد دیگه تا روز بعدش همینجور بود و بچم تکون نمیخورد دیگه بستری شدم برا زایمان ساعت هشت صبح آمپول فشار رو با سرم بهم وصل کردن دردام بیشتر شد تا ساعت یک رحمم سه سانت شد دیگه پیشرفت نکرد ساعت سه ظهر دوباره فشار زدن درد کشیدم درد کشیدم و رحمم باز نشد کلی معاینه تحریکی شدم به زور شد چهارتا تا ساعت ده شب بلاخره شد هشت سانت و کیسه آبم فقط سوراخ شد دیگه داشتم جون میدادم خودشون اومدن کیسه رو ترکوندن انقد دیگه درد کشیده بودم جون نداشتم زور بزنم و اینم بگم که وقتی درد و انقباض اومد باید زور بزنیم هر چی فشار دادم فایده نداشت
مامان تیدا مامان تیدا ۱۳ ماهگی
تو بیمارستان هرکی میومد میگفت تو‌طبیعی زایمان نمیکنی تازه ۱ سانت و نیم بازه ولی ماما بهم گفت من تا جایی که بشه بهت زمان میدم که طبیعی زایمان کنی بلکه شرایط دیگه برای خودتو بچه خطرناک بشه …بعد از ۴ ساعت یه بار دیگه قرص دادن و من به ۲ سانت و نیم ۳ سانت رسیدم
دردی نداشتم فقط یه سری انقباض های خیلی کم داشتم که اصلا نمیشه گفت درد بود
بعد از ۴ ساعت دوم سرم فشار بهم وصل کردن که خداروشکر بهم جواب داد
و من تا ۶ سانت تمام دردام قابل تحمل بود و خیلی راحت کنار میومدم مامام بهم ورزش میداد و منم انجام میدادم
اما وقتی شدم نزدیک ۷ سانت درد شدیدی رو تجربه کردم که شاید فقط ۱۵ ثانیه بود اما انقد شدید بود حس میکردی الان متلاشی میشی
اما نمی‌دونم خیلی عجیب بود با وجود همچین حسی انگار یه قدرتی هم داشتی که هی میگفتی نه اینم تحمل‌میکنم میتونم ولی در کنارش هم میگی دیگه بسه میخوام برم سزارین اما انگار از ته دلت نیست از روی درد زیاد و ناچاریه
منم تو ۷ سانت میگفتم توروخدا منو ببر سزارین ولی از اونجایی که واقعا مامای کار بلد و با وجدان و درستی داشتم قبول‌نمیکزد و سعی می‌کرد بهم آرامش بده
خیلی نگذشته بود که ماما گفت کیسه آب رو الان پاره میکنم و نهایتا تا یه کم دیگه زایمان میکنی
کیسه آب رو پاره کرد و اصلا پاره کردن کیسه آب درد نداره اصلا نمیفهمی
و من یه ربع بعدش کمتر احساس دفع داشتم و این یعنی داشتم زایمان میکردم
و سریعا همه چی آماده شد برای زایمانم
از اون لحظه تا موقعی که بچه بدنیا بیاد کلا ۱۰ دقیقه زمان برد و اگر بلد باشین درست زور بزنین نه بخیه میخورین نه اذیت میشین
من اصولی زور میزدم و بچه بدنیا اومد با وزن ۳۵۰۰ بدون بخیه و برش
مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
از وقتی کیسه آبم ترکید درد ها کم‌کم شروع شد.. تا ساعت ۴ بهم سرم فشار وصل کردن و دیگه افتادم تو روند زایمان...
حالا تو این بین هی میومدن معاینه میکردن برای و هر دفعه کلی آب از من خارج میشد و معاینه ها خیلی دردناک بود...
طرفهای ساعت ۷ شب بود رسیده بودم به ۵ سانت و ضخامت دهانه رحم هم به میگفتن کمتر شده و از ۷۰ درصد به ۲۰ درصد رسیده و پیشرفت کرده بودم...
حالا من زار میزدم موقع درد ها میگفتن ببرین منو عمل کنین من دارم میمیرم از درد
ولی خب میگفتن پیشرفت کردی خوبه میتونی زایمان کنی تحمل کن...
دردها خیلی زیاد و بد بود...مخصوصا موقعی که رو تخت دراز کشیده بودم تا ان اس تی بگیرن ..وقتی راه میرفتم و رو دسشویی فرنگی می‌نشینم دردها قابل تحمل تر بود برام..
ماما همراه ماساژ میداد منو بهم خوراکی میداد و رسیدگی میکرد.. باهام حرف میزد دمش گرم هر چقدر سرش داد میزدم و ناله میکردم همراهی میکرد منو... دکترم هم ساعت هشت هشت و نیم بود اومد بالا سرم و وضعیت منو چک کرد گفت بهم بی حسی بزنن بهم ی آمپول عضله ایی زد و یچیز هم تو سرم ریختن ولی اصلا اون بی حسی ها اثر نداشت رو من دردهام کم نشد
وقتی دکتر رفت خیلی درد داشتم حتی ی لحظه هم دردها قطع نمیشد و یکسره بود انگار
من زار میزدم جیغ میزدم گریه میکردم موهامو می‌کشیدم میگفتم تو رو قرآن من و سزارین کنین من و راحت کنین از درد
ولی خب بی فایده بود..
ساعت ۸ اومدن منو چک کردن به هفت سانت رسیده بودم برام شیاف گل مغربی گذاشتن تو واژنم خیلی بد بود ...بدی و سختی این دردها اینجاست که تو انقباض ها و درد ها میان معاینه میکنن ...
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری