دوروز اذیتم بیخودی از شوهرم عصبی م البته که بگم زیادی هم بیخودی نیست نمی دونم چرا وقتی که مامانشو میبینه انگار نه انگار زن و بچه داره انقد اهمیت میده به اونا مارو تقریباً فراموش میکنه خیلی مامانی شوهرم نمی دونم چیکار کنم انقد مامانی نباشه امروز نهار اومد خونه منو صدا زد ولی جوابشو ندادم خیلی تند رفتار کردم این دوروز یه کلمه حرف نزدم باهاش پیش بقیه حرف می زنم البته منم نه فقط اون اگه کاری داشته باشه بی سروصدا انجام میدم ولی نمی دونم چرا انقد خنک شدم چرا نباید با شوهرم حرف بزنم حس می کنم خیلی دل گیر ازم ولی به روی خودش نمیاره دیروز رفت دکتر تبریز رفت اصلا حال شو نپرسیدم هیچ از مامانش پرسیدم حالشو نگرانش هم هستم ولی نمی دونم چیه میشه مانع حرف زدن باهاش انگار دلمم تنگ براش نمی دونم چرا دیونه شدم شب هم جاشو کنار شوهر عمه اش پهن کردم تو پذیرای



پوشک بچه نوزاد بهداشت واکسن رفلاکس کولیک شیرخواران و کودکان

تصویر
۶ پاسخ

رها باش عزیز
حرف دلتو بزن اما مودبانه
نزار حرفای دلت تلنبار بشه
زندگی خیلی زود میگذره
دلخوریاتو نزار کهنه بشه
اینجوری اونم احساس خوبی نداره
الکی زندگیتون تلخ میشه
تلاشمو بکن برای بهتر شدن ارتباطت

امن نازانم اوجوره پیاوی که زور وابسته به دایکیان ژن بو دینن کچی خلک بو بدبخت دکن ای هاوار

اوووو اینکه خوبه، مادرشوهر من دعوا انداخت چرا نوه ام لاغره، بچه ام ۱۰ روزش بود ، شوهرم طرف ننه شو گرفت... من ۱۰ روز بود زاییده بودم با شیکم پاره... دردهای زیاد... منکه نبخشیدم گفتم خدا جیگرشونو بسوزونه... زد پدرشوهرمو مجبور شد عمل باز قلب کنه...

کارشون نداشته باش مادر و پسرن
تو خودت پسر داری عشق مادر و پسر و میفهمی
ن سرد برخورد نکن سرسنگین باش و از دلخوریت بگو بش بلاخره شوهرته خودت میدونی
منم میرم خونه مادرشوهرم
مادرشوهرمم صددفعه قربون صدقه اش میره بوسش میکنه بغلش میکنه حتی مادرشوهرم لخت ازحموم میاد بیرون چکار کنم اولایش سخت گرفتم بعد الان عادی شده مادرشه دگ بیفرهنگن

پیکوه قسان بکن مشکلکتان حل کن تازه مندالتان هیه هتا قهر بونکتان زیاتر بت زیاتر سارد دبنوه یکرا

شوهر منم همینه امروزم هی مامانش زنگ میزد خسنم کرد یه دعوای بدی با شوهرم کردم حالم بهم میخوره ازشون همش اذیتمون میکنن به هر طریقی

سوال های مرتبط

مامان baby مامان baby ۱ سالگی
سلام امروز برای دخترم تخم مرغ آبپز درست کردم با کره لهش کردم هرکاری کردم نمی خورد منم یکی دوقاشق به زور بهش دادم آنچنان گریه ای کرد آن چنان زجه ای می زد که انگار چی کارش کردم خودمم نشستم یه دل سیر گریه کردم خسته شدم از نخوردناش هیچی نمی خوره فقط آش و حلیم میکس شده و فرنی ونون نه میوه نه پلو نه تخم مرغ نه از غذای سفره نه هیچی واقعا نمی دونم چی کار کنم چندین بارم به دکترش گفتم شربت های مختلف هم دادم ولی فایده نداره یکسال و هفت ماهشه نه و نیم کیلوه دارم دق می کنم انواع و اقسام مغزیجات هم آسیاب کردم می ریزم توی غذاش ولی انگار آب می خوره از شش ماهگی همین وزنه به بار هم رفت روی ۱۰/۵ مریض شد دوباره وزن کم کرد واقعا نمی دونم دیگه باید چی کار کنم؟!.خیلی غصه می خورم.واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم برای غذا نخوردن بچه بشینم اینطوری گریه کنم واقعا آدم تا مادر نشه یه چیزایی رو هیچ وقت درک نمی کنه.اگه بچه نداشتم کسی می گفت برای غذا نخوردن بچش گریه کرده احتمالا فکر می کردم شاید خیلی حساسه یا خل شده ولی امروز خودم این کارو کردم و خیلی خالی شدم و الان آرومم ولی واقعا خیلی کلافم از این قضیه کاش می شد کاری کرد.